پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رضا امیرخانی» ثبت شده است

سال ۸۸ وارد دانشگاه شدم. فضای دانشگاه ها در سال ۸۸ فضای جالبی بود: جنجال های ۸۸ تمام شده بود اما آتش گرمی زیر حجم وسیعی از خاکستر فعالیت سیاسی دانش جویان وجود داشت و خود را در همه وجوه و روابط دانشگاه نمایان می کرد. سخنرانی های مختلف در دانشگاه های مختلف به تشریح فتنه ۸۸ می پرداختند؛ در کل فضای جالبی بود. من وارد دنیای جدیدی شده بودم و فضای فکری و اعتقادی ام دستخوش تزلزل شده بود. 
آن زمان به این باور رسیده بودم که برای بهتر زندگی کردن، اصولا باید از زندگی فاصله گرفت، اما نه آن قدر که دراویش و عرفا فاصله گرفته اند: اعتقاد داشتم که برای بهتر زندگی کردن، باید فقط، کمی از زندگی فاصله گرفت... مثلا سه متر! نام وبلاگ جدید را سه متر تا زندگی گذاشتم. هر وقت احساس می کردم که زیاد به زندگی چسبیده ام، فاصله می گرفتم و چیزی در سه متر تا زندگی می نوشتم. به موضوع دفاع مقدس و به طور کلی «جنگ» علاقه پیدا کرده بودم؛ شهدا و جانبازان را قهرمانانی می پنداشتم که به راحتی فاصله خود را از زندگی مدیریت کرده اند. وارد کتاب خانه و کتاب فروشی که می شدم اول به سمت قفسه ادبیات دفاع مقدس می رفتم؛ باری... در خیلی از مطالب سه متر تا زندگی، فاصله شهدا و جانبازان را از زندگی تشریح می کردم. خوانندگان سه متر تا زندگی، قشر مذهبی خاصی بودند که به شدت از نظر باورهای سیاسی و مذهبی با من احساس هم خویشی می کردند، گرچه برعکس این موضوع، صادق نبود. 
سه متر تا زندگی، طراحی ساده ای داشت. تصویری از مردی که سوار بر اسب بود و در دشت می تازید، بالای صفحه اصلی قرار داده بودم؛ چند سال از عمرش گذشته بود و خواننده های زیادی داشت؛ حدودا بیست نفر خواننده ثابت داشت که از میان آن ها دو خواننده وجود داشتند که به شدت پیگیر مطالب من بودند: یکی به نام آزاده که خبرنگار یکی از سایت های خبری وابسته به سپاه بود و برای من واضح بود که پسر است و در پوشش یک دختر حذب اللهی به فعالیت ـ به اصطلاح ـ فرهنگی در قالب وبلاگ پرداخته بود و دیگری سحر
سحر یک وبلاگ نویس ساده بود که زیر مطالبی که می نوشتم نظر می نوشت؛ ابتدا به موضوعاتی که در وبلاگ می نوشتم ابراز علاقه کرد و بعد، رفته رفته سؤالاتی که از من می پرسید شخصی تر می شد؛ پیگیر احوال من بود و اگر غیبتم در وبلاگ طولانی می شد، ابراز نگرانی می کرد. رفتار سحر باعث نگرانی من شده بود و از طرفی تغییرات جدیدی در زندگی شغلی من رخ داده بود. تصمیم گرفتم سه متر تا زندگی را حذف کنم؛ خودم را قانع کرده بودم که این تصمیم، ارتباطی به رفتار سحر ندارد؛ اما داشت.

توی دوران کودکی و نوجوانی چند بار شروع کردم به نوشتن و چند تا دفتر خاطرات هم پر کردم؛ یکی از دفترای خاطراتم رو هنوزم توی خونه مامانم اینا نگه داشتم؛ حتما یه روز میارمش این جا و مطالبی که دوستشون دارم رو این جا می نویسم. قدیما چند تا وبلاگ دیگه داشتم که البته همه رو پاک کردم؛ اولیش یه وبلاگ بود به اسم خرگوش سفید. اون موقع که توی وبلاگ خرگوش سفید می نوشتم اول دبیرستان بودم؛ می رفتم شعرای مینیمال از توی اینترنت پیدا می کردم و هر روز چن تاشو می ذاشتم توی خرگوش سفید. از ظاهر سفید و ساده وبلاگ خیلی خوشم میومد؛ عکس یه خرگوش سفید هم کنار صفحه اصلی بود که خیلی بانمک بود. خرگوش سفید خیلی خواننده نداشت ولی دو نفر بودن که همیشه همه مطالب رو می خوندن: دختری به اسم بهار و یک دختر دیگه که شاید بعدا درباره ش نوشتم.