پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دبیرستان» ثبت شده است

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکت‌های اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانه‌س!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟»
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت بیضی و یه ایرادی توش پیدا کرده بود و بعدتر هم یه فرمول از خودش ابداع کرد؛ دیگه عادت کرده بودیم: همیشه ده دقیقه یا یه ربع از آخر کلاسای ریاضی و فیزیک و هندسه رو درباره مساحت بیضی با معلما سر و کله می زد؛ به غیر از معلم هندسه‌مون، سایر معلما با حوصله باهاش بحث می کردن. ماجرای معلم هندسه هم این بود که یه روز، آقا هندسه (!) بیست بار یه چیزی رو براش توضیح داد و هر دفعه فرهاد گفت نه آقا این چیزی که می گید رو قبول ندارم؛ اون بنده خدا هم دستش رو گذشت روی کله کچلش و همین جوری که به یه جایی روی میز خیره شده بود گفت: «اگه یه بار دیگه با این دفتر درب و داغونت بیای سر میز من درباره این فرمول مزخرفی ـ که فکر می کنی ـ کشف کردی صحبت کنی، با فندک آتیشت می زنم» (اگه خواننده این وبلاگ باشید حتمن یادتونه که قبلن درباره شرایط دبیرستانی که توش درس خوندم توضیح دادم).
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی هیچ وقت توی خونه مشق نمی نوشت؛ توی دو سالی که با هم روی یه نیمکت بودیم، حتا یه بار هم یادم نمیاد که تکالیفش رو نوشته باشه؛ یه جورایی همیشه برای من قوت قلب بود: هر وقت یه تکلیفی رو نمی نوشتم می گفتم اشکالی نداره، فرهادم نمی‌نویسه؛ هیچ وقت خدا نمره تکالیف زنگ‌های اول رو نمی گرفت، اما گاهی اوقات فرصت می کرد که توی زنگ‌های اول و دوم، تکالیف زنگ‌های سوم و چهارم رو بنویسه. یادمه یه بار زنگ عربی داشت مشق ادبیات می نوشت و از یه تکنیک قدیمی استفاده می کرد: کتاب ادبیاتو گذاشته بود زیر کتاب عربی و داشت تند و تند می نوشت؛ از قضا معلم عربی که داشت درس می داد و بین نیمکت‌ها حرکت می کرد، متوجه ماجرا شد، کتاب ادبیات فرهاد رو برداشت، پرت کرد درست زیر تخته سیاه کلاس، برگشت و توی صورت فرهاد نگاه کرد و به شکل تمسخرآمیزی بهش لبخند زد... به نظر ما خیلی کار بامزه‌ای نبود ولی مطابق معمول، چند تا از بچه های کلاس خندیدن؛ یکی دو ثانیه گذشت؛ فرهاد کتاب عربی رو از جلوی دستش برداشت، از پشت میز بلند شد، بین نیمکت ها ایستاد و ادای یه تردست حرفه‌ای رو دراورد: بدون این که حرفی بزنه، خیلی جدی، مثل تردست‌ها چند بار پشت و جلوی کتاب رو دست کشید و رو به بچه ها و معلم نشون داد؛ همه ساکت بودیم و منتظر بودیم که یه کار عجیب غریب با کتاب بکنه که یه‌دفه کتابو پرت کرد به سمت تخته سیاه؛ دقیقن افتاد روی کتاب ادبیاتش که جلوی تخته افتاده بود، برگشت و توی صورت معلم نگاه کرد و دقیقن شبیه خودش لبخند زد.... فرهاد بین قهقهه‌های ما از کلاس اخراج شد.
فرهاد باهوش و کنجکاو بود؛ ارشدش رو از دانشگاه شریف گرفت و الان برای ادامه تحصیل داره می ره امریکا.
اون موقعی که یه بچه دبیرستانی بودم و چند سال مونده بود که به سن قانونی برای گواهینامه گرفتن برسم، بعضی وقتا که بابام زودتر از روزای دیگه میومد خونه، در اتاقم رو می زد، وارد می شد و می گفت: «بچه جان! تو نمی خوای این ماشین رو ببری بیرون و با چند تا از رفیقات بری گردش؟!» خُب... بابای شیطونِ من بدش نمیومد چند ساعتی خونه نباشم...! بدیهاً من هم از این معامله بُرد ـ بُرد خوش‌حال می شدم، سوییچ رو ورمی‌داشتم، گیتار رو می‌ذاشتم روی صندلی عقب و همیشه می رفتم در خونه حسین که بچه محلمون بود و یکی دو سال از من بزرگتر بود. اما چرا همیشه می رفتم در خونه حسین؟
به دلایل مختلف: اول این که همیشه در دسترس بود و به قول یه بزرگواری «چُس‌کنش، بیست و چهاری تو برق نبود!»، دوم این که بر خلاف من، آدرس همه جا رو خیلی خوب بلد بود و مطمئن بودم هر جا باهاش برم گم نمی شم (دوره ماقبل اندروید بود) و سوم و مهمتر از همه این که هر جایی که من می گفتم می رفتیم و هر کاری که من می خواستم می کردیم (واقعن نمی دونم چرا حسین این قدر مهربون بود و این قدر به من لطف داشت)! اما کجا می رفتیم و چی کار می کردیم؟ 
می رفتم این جا (کلیک کنید) که منظره عجیبی داشت (نقشه رو دقت کنید: از شمال، ترافیکِ اتوبانِ تهران کرج و از جنوب، پارکینگ اتومبیل‌های ایران‌خودرو زیر پاهامون بود. ماشین‌هایی که توسط ایران‌خودرو تولید می‌شن، مستقیما توی اون پارکینگ پارک می‌شن. توی پارکینگ ایران‌خودرو همیشه هزار تا ماشین مختلف بود که از اون فاصله، عین اسباب‌بازی‌هایی بودن که کنار هم چیده شده بودن و تقریباً هر روز هم عوض می شدن؛ سر همین با حسین یه شوخی درست کرده بودیم که می گفتیم: «نگاه کن! ماشین هایی که دیروز توی پارکینگ بودن، امروز توی ترافیکن!») و من کنار شلوغیِ اتوبان، موزیک اون صحنه رو به عهده می گرفتم و ساز می زدم؛ حسین هم به پارکینگ ایران خودرو خیره می شد، ترانه‌ها رو گوش می داد و می رفت توی فکر: مشکلات زیادی تو زندگیش داشت؛ همیشه با پدرش دعوا داشت؛ توی همون دوره دچار پُرخوری عصبی شده بود و اضافه وزن شدیدی پیدا کرده بود؛ یادمه اواخر دبیرستانمون بود که یه رژیم شدید و ناجور گرفت و حسابی لاغر کرد، اما بعد از یه مدتی، به خاطر فشار زیادی که به بدنش آورده بود کاملا به هم ریخت: رنگ پوستش عوض شده بود، صورتش پُر از جوش شده بود و نصف موهای سرش ریخته بود؛ یا عصبی و پرخاشگر بود، یا افسرده و ساکت، اما همیشه از ترانه خوندن من کنار اتوبان لذت می برد... یادمه یه شب تابستون متوجه شدم که حالش خیلی خرابه؛ چند تا ترانه براش خوندم که فایده‌ای نداشت؛ بهش گفتم برو تشک و ملافه از خونه بیار امشب همین جا کنار اتوبان بخوابیم؛ گفته بودم که، هر چی بهش می گفتم گوش می کرد؛ فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه کنار اتوبان، اون قدر عمیق بخوابه که ما اون شب خوابیدیم و مطمئن باشید که اگه بی‌خوابی رو تجربه نکرده باشید، نمی‌فهمید دارم درباره چه لذتی صحبت می کنم....
توی چهار تا گروه ساز می زدم و تا الان به گروه اول و دوم یه اشاره هایی کردم. گروه سوم هم همون گروهی بود که با چند تا از بچه محلای دیگه مون راه انداخته بودیم: همون گروهی که نیما توش بود؛ اما گروه چهارم گروهی بود که من راه انداختم، با دو نفر دیگه که اگه عمری بود، توی پومودوروهای بعدی درباره شون می نویسم. راستی اگه عمری نباشه، عاقبت این وبلاگ چی می شه؟