پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دبیرستان» ثبت شده است

یکی از مهم ترین دلایلی که شب ها نمی تونم درست بخوابم اینه که کابوس می بینم (یا می ترسم که کابوس ببینم؟) و از پرتکرارترین کابوس هام - بدون شوخی - اینه که صبح از خواب بیدار شدم و دوباره باید برم پشت میزهای کلاس درس بشینم. رفتن به مدرسه برای من، فارغ از اتفاقات بامزه و خنده داری که توی مدرسه می افتاد، فاجعه ای بود که طی یک دوره طولانی به تکرار شدنش عادت کرده بودم و این تازه من بودم که این قابلیت رو داشتم که همه جا خوش بگذرونم و حالا که درس و دانشگاه تموم شده، فاجعه به شکل رؤیاها و کابوس های شبانه تعقیبم می کنه: هر اتفاق مهمی که قراره توی خواب رخ بده، قطعن توی مدرسه رخ می ده: توی مدرسه های مختلف حبس می شم، توی مدرسه های مختلف زندگی می کنم و مبدأ و مقصد همه حرکت ها توی خواب های من، احتمالن یه مدرسه‌س؛ بعد از این که وارد دانشگاه شدم، سعی کردم یه جوری این مسأله رو حل کنم و تصویر دیستورت شده ای که از مدرسه توی ذهنم به وجود اومده رو اصلاح کنم: با تلاش و پیگیری، مدت زیادی معلم مدارس خوب تهران شدم و توی پنج شیش تا از بهترین مدارس تهران تدریس کردم. رشته تحصیلی من معماریه و الان می تونید حدس بزنید که موضوع پایان نامه م چی بوده: طراحی مدرسه با تأکید بر بازی دانش آموزان در فضای باز... اما ظاهرن دنیا این طوری کار نمی کنه: هرچقدر فیلمای بامزه و رنگارنگ درباره مدرسه ببینی، هرچقدر مدارس روشن و رنگارنگ طراحی کنی یا هرچقدر وارد مدارس خوب بشی و به دانش آموزای خوب و بامزه درس یاد بدی مهم نیست، شب که بخوابی، چیزی که از مدرسه توی خوابت می بینی، تصاویری از راهروهای گوتیک و تنگ و تاریک مدرسه هاگوارتزه.

فاضل همکلاسی دوره دبیرستانم بود؛ یه مقدار زیادی شجاع بود و یه مقداری عصبانی، که مجموعاً به نظرم ترکیب خطرناکی بود؛ پدرش راننده تاکسی بود و توی یه محله دورتر از ما زندگی می کردن؛ باهوش بود و معمولن نمرات خوب کلاس رو می گرفت؛ چند بار توی مدرسه با سال بالایی ها دعوا درست کرد و جمیعِ تصمیماتی که گرفت باعث شد چندین بار حسابی کتک بخوریم و با سر و صورت خونی - از باغ وحشی که توش درس می خوندیم - برگردیم خونه؛ معمولن بعد از دعواها زود از هم جدا می شدیم و فرداش با اعصاب داغون رویدادهای مهم دعوای روز قبل رو بررسی می کردیم، تا آخرش که به این سؤال می رسیدیم که اگه ما، یا دقیق تر بگم: اگه فاضل، زد و خورد رو شروع نکرده بود چی می شد؟ فاضل هم این جور موقع ها همیشه اون جمله مسخره رو واگویه می کرد: «ببینید بچه ها! برنده دعوا کسیه که مشت اولو بزنه پای چشم طرفش...» و چه آثار و کبودی هایی که تحت تأثیر این مکتب هنری گوتیکی خلق نشده بودن... فاضل از این قبیل تئوری ها در زمینه دعوا کردن زیاد داشت که از جمله اون ها می شه به: پنهان کردن بطری در آستین و شکستن آن در صورت نیاز و زدن لگد در ناحیه شکم حین صحبت کردن با طرف دعوا اشاره کرد؛ الان که مدت زیادی گذشته و دقیق تر فکر می کنم، واقعن به نظرم فاضل تو این زمینه ها مثل یه هنرمند متفکر، آوانگارد و پیشرو عمل می کرد و ما هم به عنوان پیروان مکتبش دنبالش می کردیم.

مثل هر کابوس دیگه ای، بالاخره دبیرستان هم تموم شد و فاضل برای ادامه تحصیل به یکی از شهرستانای دور رفت؛ قبل از این که بره، می دونستم که قراره برای مدت زیادی نبینمش و برای همین بهش مناسب ترین هدیه ای رو دادم که فکر می کردم یه آدم عصبانی ‍‍‌و علاقه مند به هنر (!) ممکنه دریافت کنه: یه ویالون. فاضل الان نوازندگی ویالون رو به شکل حرفه ای انجام می ده.

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکت‌های اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانه‌س!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟»
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت بیضی و یه ایرادی توش پیدا کرده بود و بعدتر هم یه فرمول از خودش ابداع کرد؛ دیگه عادت کرده بودیم: همیشه ده دقیقه یا یه ربع از آخر کلاسای ریاضی و فیزیک و هندسه رو درباره مساحت بیضی با معلما سر و کله می زد؛ به غیر از معلم هندسه‌مون، سایر معلما با حوصله باهاش بحث می کردن. ماجرای معلم هندسه هم این بود که یه روز، آقا هندسه (!) بیست بار یه چیزی رو براش توضیح داد و هر دفعه فرهاد گفت نه آقا این چیزی که می گید رو قبول ندارم؛ اون بنده خدا هم دستش رو گذشت روی کله کچلش و همین جوری که به یه جایی روی میز خیره شده بود گفت: «اگه یه بار دیگه با این دفتر درب و داغونت بیای سر میز من درباره این فرمول مزخرفی ـ که فکر می کنی ـ کشف کردی صحبت کنی، با فندک آتیشت می زنم» (اگه خواننده این وبلاگ باشید حتمن یادتونه که قبلن درباره شرایط دبیرستانی که توش درس خوندم توضیح دادم).
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی هیچ وقت توی خونه مشق نمی نوشت؛ توی دو سالی که با هم روی یه نیمکت بودیم، حتا یه بار هم یادم نمیاد که تکالیفش رو نوشته باشه؛ یه جورایی همیشه برای من قوت قلب بود: هر وقت یه تکلیفی رو نمی نوشتم می گفتم اشکالی نداره، فرهادم نمی‌نویسه؛ هیچ وقت خدا نمره تکالیف زنگ‌های اول رو نمی گرفت، اما گاهی اوقات فرصت می کرد که توی زنگ‌های اول و دوم، تکالیف زنگ‌های سوم و چهارم رو بنویسه. یادمه یه بار زنگ عربی داشت مشق ادبیات می نوشت و از یه تکنیک قدیمی استفاده می کرد: کتاب ادبیاتو گذاشته بود زیر کتاب عربی و داشت تند و تند می نوشت؛ از قضا معلم عربی که داشت درس می داد و بین نیمکت‌ها حرکت می کرد، متوجه ماجرا شد، کتاب ادبیات فرهاد رو برداشت، پرت کرد درست زیر تخته سیاه کلاس، برگشت و توی صورت فرهاد نگاه کرد و به شکل تمسخرآمیزی بهش لبخند زد... به نظر ما خیلی کار بامزه‌ای نبود ولی مطابق معمول، چند تا از بچه های کلاس خندیدن؛ یکی دو ثانیه گذشت؛ فرهاد کتاب عربی رو از جلوی دستش برداشت، از پشت میز بلند شد، بین نیمکت ها ایستاد و ادای یه تردست حرفه‌ای رو دراورد: بدون این که حرفی بزنه، خیلی جدی، مثل تردست‌ها چند بار پشت و جلوی کتاب رو دست کشید و رو به بچه ها و معلم نشون داد؛ همه ساکت بودیم و منتظر بودیم که یه کار عجیب غریب با کتاب بکنه که یه‌دفه کتابو پرت کرد به سمت تخته سیاه؛ دقیقن افتاد روی کتاب ادبیاتش که جلوی تخته افتاده بود، برگشت و توی صورت معلم نگاه کرد و دقیقن شبیه خودش لبخند زد.... فرهاد بین قهقهه‌های ما از کلاس اخراج شد.
فرهاد باهوش و کنجکاو بود؛ ارشدش رو از دانشگاه شریف گرفت و الان برای ادامه تحصیل داره می ره امریکا.