پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه شریف» ثبت شده است

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکت‌های اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانه‌س!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟»
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت بیضی و یه ایرادی توش پیدا کرده بود و بعدتر هم یه فرمول از خودش ابداع کرد؛ دیگه عادت کرده بودیم: همیشه ده دقیقه یا یه ربع از آخر کلاسای ریاضی و فیزیک و هندسه رو درباره مساحت بیضی با معلما سر و کله می زد؛ به غیر از معلم هندسه‌مون، سایر معلما با حوصله باهاش بحث می کردن. ماجرای معلم هندسه هم این بود که یه روز، آقا هندسه (!) بیست بار یه چیزی رو براش توضیح داد و هر دفعه فرهاد گفت نه آقا این چیزی که می گید رو قبول ندارم؛ اون بنده خدا هم دستش رو گذشت روی کله کچلش و همین جوری که به یه جایی روی میز خیره شده بود گفت: «اگه یه بار دیگه با این دفتر درب و داغونت بیای سر میز من درباره این فرمول مزخرفی ـ که فکر می کنی ـ کشف کردی صحبت کنی، با فندک آتیشت می زنم» (اگه خواننده این وبلاگ باشید حتمن یادتونه که قبلن درباره شرایط دبیرستانی که توش درس خوندم توضیح دادم).
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی هیچ وقت توی خونه مشق نمی نوشت؛ توی دو سالی که با هم روی یه نیمکت بودیم، حتا یه بار هم یادم نمیاد که تکالیفش رو نوشته باشه؛ یه جورایی همیشه برای من قوت قلب بود: هر وقت یه تکلیفی رو نمی نوشتم می گفتم اشکالی نداره، فرهادم نمی‌نویسه؛ هیچ وقت خدا نمره تکالیف زنگ‌های اول رو نمی گرفت، اما گاهی اوقات فرصت می کرد که توی زنگ‌های اول و دوم، تکالیف زنگ‌های سوم و چهارم رو بنویسه. یادمه یه بار زنگ عربی داشت مشق ادبیات می نوشت و از یه تکنیک قدیمی استفاده می کرد: کتاب ادبیاتو گذاشته بود زیر کتاب عربی و داشت تند و تند می نوشت؛ از قضا معلم عربی که داشت درس می داد و بین نیمکت‌ها حرکت می کرد، متوجه ماجرا شد، کتاب ادبیات فرهاد رو برداشت، پرت کرد درست زیر تخته سیاه کلاس، برگشت و توی صورت فرهاد نگاه کرد و به شکل تمسخرآمیزی بهش لبخند زد... به نظر ما خیلی کار بامزه‌ای نبود ولی مطابق معمول، چند تا از بچه های کلاس خندیدن؛ یکی دو ثانیه گذشت؛ فرهاد کتاب عربی رو از جلوی دستش برداشت، از پشت میز بلند شد، بین نیمکت ها ایستاد و ادای یه تردست حرفه‌ای رو دراورد: بدون این که حرفی بزنه، خیلی جدی، مثل تردست‌ها چند بار پشت و جلوی کتاب رو دست کشید و رو به بچه ها و معلم نشون داد؛ همه ساکت بودیم و منتظر بودیم که یه کار عجیب غریب با کتاب بکنه که یه‌دفه کتابو پرت کرد به سمت تخته سیاه؛ دقیقن افتاد روی کتاب ادبیاتش که جلوی تخته افتاده بود، برگشت و توی صورت معلم نگاه کرد و دقیقن شبیه خودش لبخند زد.... فرهاد بین قهقهه‌های ما از کلاس اخراج شد.
فرهاد باهوش و کنجکاو بود؛ ارشدش رو از دانشگاه شریف گرفت و الان برای ادامه تحصیل داره می ره امریکا.

فربد خیلی درس خون بود؛ این اواخر که ایران بود روزی شونزده ساعت درس می خوند. هفته ای یه روز میومد بیرون از خونه و دانشگاه و یه سری به بچه ها می زد؛ به هیچ عنوان تلفن یا پیام کسی رو جواب نمی داد. کارشناسی ارشدش رو توی رشته ستاره شناسی دانشگاه شریف با معدل بیست تموم کرد و با یکی از دانشجوهای دکترای دانشگاهشون ازدواج کرد. الان که دو ساله با همسرش خارج از کشور درس می خونن دلم بیشتر براش تنگ می شه و به خاطر همین هر از چند گاهی یه سری به مادرش می زنم. آخرین باری که پیش مادرش بودم خیلی ناراحت بود و حسابی آماده گریه شده بود؛ بهم گفت که فربد حدودن یه هفته س که با خونه تماس نگرفته؛ چند روز بعدش که فربد توی تلگرام بهم پیام داد بهش گفتم بی معرفت چرا زود به زود با مادرت تماس نمی گیری که این قدر حالش خراب نشه؟ فربد قسم خورد که هر دو روز یه بار با مادرش مکالمه تصویری داره ولی مادرش انگار خیلی حساس شده....

زینب دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه شریف بود؛ تپل بود و دو تا برادر کوچیک تر از خودش داشت که خیلی شیطون بودن و در تمام مدت حضور ما به انحای مختلف مشغول آتیش سوزوندن بودن؛ مادرش یه خانوم نسبتاً کم سن و سال و پر انرژی بود که خیلی به سر و وضع خودش رسیده بود؛ پدرش هم یه آدم معمولی و آروم بود. اولین باری بود که خانواده ها همدیگه رو می دیدن و برای همین همه چیز خیلی رسمی و با تعارفاتی برگزار می شد که ازشون متنفر بودم. توی فهرست خواستگاری هایی که رفته بودم، این خواستگاری جزو آخرین خواستگاری ها محسوب می شد و به خاطر همین حسابی توی این زمینه کارکشته شده بودم؛ خیلی از دوستام که می خواستن خواستگاری برن، روز قبل از خواستگاری تماس می گرفتن و از من مشورت می خواستن. القصه... من و زینب خانوم بلند شدیم که برای صحبت کردن به اتاق زینب خانوم بریم: مادرش هم همراه ما وارد اتاق شد و کنار ما که روبروی همدیگه روی صندلی نشسته بودیم، روی صندلی سومی که از قبل آمده شده بود، نشست!

خود زینب هم به وضوح تعجب کرده بود و نمی دونست چی بگه. من ولی که باری از تجارب خواستگاری های قبلی روی دوشم بود، از تک و تا نیفتادم و با آرامش شروع کردم به صحبت کردن و بعد، با پرسیدن یه سؤال، توپ رو انداختم توی زمین حریف. زینب به مادرش نگاه کرد و سعی کرد که با اشاره بهش بگه که تنهامون بذاره؛ مادرش توجه نکرد. چند لحظه سکوت کرد و بعد با یه لحن تند گفت: «عه مامان! پا شو برو بیرون دیگه!»

مامان خندید و معذرت خواهی کرد و رفت. زینب بهم توضیح داد که مهم ترین هدفش اینه که عضو هیأت عملی یه دانشگاه خوب بشه و برای همین همیشه در حال ارتقا دادن سطح علمی خودشه. چند تا از نویسنده هایی که دوست داشتمو اسم بردم و اون هیچ کدومشونو نمی شناخت؛ می گفت که خیلی کم پیش میاد که یه کتاب متفرقه هم بخونه و مطالعه آزاد داشته باشه؛ ازش پرسیدم آخرین کتاب متفرقه ای که خونده چی بوده که گفت کتاب راه حل های مختلف حل مسأله مکعب روبیک! 

خب واقعیتش اینه که هیچ وقت توی زندگیم متوجه نشدم که آدم چرا باید برای خودش یه مسأله شبیه مکعب روبیک مطرح کنه و انرژی و زمان زیادی رو برای حل کردن مسأله ای که خودش برای خودش به وجود آورده مصرف کنه؛ زینب خانوم هم دغدغه هنری و فرهنگی خاصی نداشت و تمام ذهنش به موفق بودن توی رشته تحصیلیش معطوف بود؛ براش توضیح دادم که با همه احترامی که به فضاهای آکادمیک قائل هستم، به نظرم خیلی شخصیت هامون به همدیگه شبیه نیست و ظاهرن تفاوت هامون بیشتر از شباهت هامونه؛ زینب هم موافق بود؛ اون جلسه حدود یک ساعت طول کشید و من دیگه زینب خانوم رو ملاقات نکردم.