پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

فکر می کنم حداقل صد نفر دیگه هستن که باید درباره شون بنویسم. آدمایی هستن که دوست دارم درباره شون بنویسم اما به دلایلی فعلا نمی تونم. مثلا یه بنده خدایی هست که اخیرا معروف شده و هر روز تلویزیون نشونش می ده و این بنده خدا هم دوره ای دانشگاه ما بوده و خیلی جاها با هم رفتیم و خیلی کارا با هم کردیم و خیلی شبا با هم بیدار موندیم و دوست دارم بنویسم درباره ش؛ خونه شون یه جای پرت بود و خیلی فقیر بودن ولی توی همون خونه داغون و قدیمی یه کارای خیلی عجیب و هنرمندانه ای کرده بود و به خاطر همین روحیه ای که داشت معروف شد و الان پیشنهادهای عجیبی بهش می دن برای کار و.... دوست دارم بنویسم درباره بعضی از آدمایی که حتا نمی تونم بهشون فکر کنم... آدمای منفعلی که منتظر موندن که هر چهار سال یا هشت سال یه دولت جدید با وعده های جدید و روش های تکراری بیاد و براشون یه میز درست کنه که سی سال برن بشینن پشتش و بعد به بازنشسته شدنشون افتخار کنن که از الان به بعد، بدون این که کار کنن پول می گیرن!

قبلا گفتم که یه وبلاگ داشتم به اسم «سه متر تا زندگی» (اگه می خواید درباره فلسفه اسمش بدونید این انیمیشن رو ببینید، اگر هم نمی خواید درباره فلسفه اسمش بدونید این انیمیشن رو از دست ندید!) که خیلی دوستش داشتم و همیشه حسرت می خوردم که چرا نوشتن توی اون وبلاگ رو ادامه ندادم و الان احساس می کنم که اگه نوشتن توی این وبلاگ رو ادامه ندم دوباره باید حسرت این وبلاگ رو هم بخورم. پس سعی می کنم همین طوری بیست و پنج دقیقه بیست و پنج دقیقه به نوشتن ادامه بدم چون می دونم فکر کردن به سهیلا و علی سوییچ و حسن معرکه، می تونه زندگی آدم رو تغییر بده. یه ده بیست نفری هم هستن که البته بیشترشون به صورت خاموش دنبال می کنن مطالب رو و بعضی وقت ها با نظر دادن من رو خوش حال می کنن و این برای من دلخوشی خیلی خیلی بزرگیه توی این فضای بزرگ و بی رحم و مریض؛ متشکرم.

فربد خیلی درس خون بود؛ این اواخر که ایران بود روزی شونزده ساعت درس می خوند. هفته ای یه روز میومد بیرون از خونه و دانشگاه و یه سری به بچه ها می زد؛ به هیچ عنوان تلفن یا پیام کسی رو جواب نمی داد. کارشناسی ارشدش رو توی رشته ستاره شناسی دانشگاه شریف با معدل بیست تموم کرد و با یکی از دانشجوهای دکترای دانشگاهشون ازدواج کرد. الان که دو ساله با همسرش خارج از کشور درس می خونن دلم بیشتر براش تنگ می شه و به خاطر همین هر از چند گاهی یه سری به مادرش می زنم. آخرین باری که پیش مادرش بودم خیلی ناراحت بود و حسابی آماده گریه شده بود؛ بهم گفت که فربد حدودن یه هفته س که با خونه تماس نگرفته؛ چند روز بعدش که فربد توی تلگرام بهم پیام داد بهش گفتم بی معرفت چرا زود به زود با مادرت تماس نمی گیری که این قدر حالش خراب نشه؟ فربد قسم خورد که هر دو روز یه بار با مادرش مکالمه تصویری داره ولی مادرش انگار خیلی حساس شده....

میثم بچه محلمون بود و یه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود؛ خوش اخلاق و بامزه بود و وقتایی که میومد باهامون فوتبال بازی می کرد حسابی بهمون خوش می گذشت. میثم دو تا داداش کوچیک تر از خودش هم داشت که همسن و سال ما بودن ولی خیلی زیاد از خونه بیرون نمیومدن؛ از قدیمی های محله مون بودن و خیلی آبرومندانه و ثروتمندانه زندگی می کردن. پدر میثم رییس بانک بود و مادرش مدیر یکی از کتابخونه های بزرگ تهران. میثم تپل و قد کوتاه بود و به خاطر اختلاف سنیش خیلی با ما صمیمی نبود ولی دورادور از کارایی که می کرد خبر داشتیم: البته دقیقا نمی دونم چطوری با یه دختر چالوسی دوست شده بود، اما بعد از این که دانشجو شد و درست همون موقعی که خونواده ش فکر می کردن توی دانشگاه در حال دانش اندوزیه، میثم گواهینامه گرفته بود و تقریبا هر روز برنامه ش این بود که صبح پدرش رو با ماشین برسونه بانک و از اون جا مستقیم بره چالوس و بعد از ظهر برگرده تهران و رأس ساعت پنج روبروی بانک باشه و پدرش رو برگردونه خونه! خودش می گفت که فقط یکی دو ساعت وقت داشتم که دختره رو ببینم....

خلاصه این که چند بار که توی پیچ های جاده چالوس مرگ رو جلوی چشماش می بینه، به جای این که بیخیال دختره بشه، یه فکر درست حسابی به سرش می زنه: صبح ها با اولین پرواز صبح می رفته ساری و از اون جا با تاکسی می رفته چالوس و بعد از ظهرها بر می گشته تهران؛ این طوری هم با انرژی بیشتری می رفته پیش دختره و هم مدت زمان بیشتری رو می تونستن با همدیگه بگذرونن! این قدر این کار رو تکرار می کنه که بعد از یه مدتی مثل کریستین بیل توی فیلم ماشینیست همه کادر پرواز و خدمه فرودگاه ساری باهاش سلام و علیک داشتن و اسم و فامیلشو بلد بودن؛ البته میثم بعد از مدتی بی خیال دختره شد و با یکی از اقوامشون ازدواج کرد و الان یه پسر هم داره؛ وقتی درس و دانشگاهش تموم شد، پدرش با توجه به نفوذی که داشت، بهش گفته بود که میثم، تو هر جایی که دوست داری کار کنی فقط کافیه به خودم بگی تا برات جورش کنم؛ قبل از ازدواجش یه مدتی رفت یه جایی توی بازار کار کرد ولی بعد از ازدواجش از پدرش خواست که یه کاری توی فرودگاه براش پیدا کنه؛ از اون موقع توی یکی از شرکت های هواپیمایی توی مهراباد کار می کنه و خیلی هم از کارش راضیه! ما بچه محل ها هم وقتی کارمون توی فرودگاه گیر می کنه یه یادی ازش می کنیم و یه زنگی بهش می زنیم که کارمون رو راه بندازه و یه فاتحه ای برای روح پدر مرحومش می خونیم....