پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

امیرمحمد دانشجوی همون خراب‌شده‌ای بود که توش درس خوندم، خیلی قبل‌تر از من وارد دانشگاه شده بود و هم‌دوره‌ای‌هاش همه فارغ‌التحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با استادا جروبحث می‌کرد، هیچ وقت در حال صحبت کردن با کس دیگه‌ای ندیده بودمش؛ اوایل چن تا کلاس با همدیگه داشتیم و یه سلام‌علیک مختصری بینمون ردوبدل می‌شد؛ بعدتر، یه وقتایی اگه توی محوطه دانشگاه با هم برخورد می‌کردیم، سفره دلش باز می‌شد و تا وقتی که پیشش می‌موندم از هر دری صحبت می‌کرد؛ گاهی پنج دقیقه، گاهی یه ربع، گاهی نیم ساعت، خوبیش این بود که همیشه خودش یه چیزی واسه گفتن داشت؛ یه بند حرف می‌زد و گاهی بین حرفاش نظر منم می‌پرسید؛ اگه کسی از اطرافمون عبور می‌کرد بهمون خیره می‌شد و به وضوح تعجب می‌کرد که امیرمحمد داره با یه نفر دیگه صحبت می‌کنه.

امیرمحمد زمان شرکت در اعتراضات سال ۸۸ دستگیر و زندانی می‌شه؛ به خاطر همین یه مدت از ادامه تحصیل توی دانشگاه محروم می‌مونه و دوباره با پی‌گیری‌های زیاد بعد از چند سال با ادامه تحصیلش موافقت می‌شه؛ یه داستان معروفی هم درباره‌ش شنیده بودم که روز تحویل یکی از پروژه‌های دانشگاهیش، چون امیرمحمد هنوز آزاد نشده بوده، هم‌دوره‌ای‌هاش وقتی داشتن شیتای خودشون رو به دیوارای آتلیه می‌چسبوندن، چن تا شیت سفید و بزرگ هم به دیوار می‌چسبونن تا وقتی اساتید ماجرای شیت‌های سفید رو پرسیدن، نماینده کلاس جواب بده که اگه امیرمحمد بود اون شیت‌ها هرگز خالی نمی‌موندن؛ اساتید هم تحت تأثیر این ماجرا قرار می‌گیرن، بالاترین نمره کلاس رو به امیرمحمد می‌دن و همون شیت‌های سفید رو به عنوان پروژه برتر اون ترم انتخاب می‌کنن.

یه جورایی شلخته و نچسب بود امیرمحمد، اما خوشم میومد که همیشه حرفشو می‌زد؛ می‌گفت همه جور کاری تو زندگیم کردم و هیچ وقت خودمو محدود نکردم؛ اصلیتش کرمونی بود و تنهایی توی تهران زندگی می‌کرد؛ اون اواخر عاشق یکی از بچه‌های دانشگاه شد که اونم کرمونی بود و اتفاقن شبیه خودش نچسب و عجیب بود؛ خیلی زود با همدیگه ازدواج کردن؛ وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون بهم خبر داد که بچه‌شون به دنیا اومده و عکس بچه رو هم برام فرستاد؛ بعد از دانشگاه دیگه آروم آروم رابطه‌مون کمرنگ شد تا این که چند وقت ‌پیش بعد از چند سال بهم زنگ زد؛ خوشحال بودم که باهام تماس گرفته: «کجاهایی امیرمحمد؟» اون مضطرب و نگران بود: «علی یه گیره سر گیر کرده تو گلوی بچه‌م نمی‌تونه نفس بکشه باید چی‌کار کنم؟» گفتم خب روانی واسه چی به من زنگ زدی الان؟ گفت نمی‌دونم... فک کنم تو اولین نفر بودی تو لیست کانتکتام! گفتم سریع زنگ بزن اورژانس. گفت: «آها! راس می‌گی...» و قطع کرد؛ تا چند ساعت بعدش جواب تلفن نمی‌داد تا این که بالاخره خودش زنگ زد و تعریف کرد که اورژانس تلفنی بهش توضیح داده که باید چی‌کار کنه و مشکلش رو حل کرده، بعد هم برام تعریف کرد که بعد از تموم شدن درسش با خانومش برگشته کرمون، یه فلافلی زده و همون جا مشغول کاره.

ماهان رو با موها و ریش بلند و به‌هم‌ریخته‌ش تصور کنید: فک کنم حداقل سه‌چهار ساله سلمونی نرفته، هرازچندگاهی البته یه دستی به صورتش می‌کشه؛ همون کت سیاهی رو پوشیده که همیشه برای رفتن به جلسه‌هاش می‌پوشید و موهاش با یه ترکیب نامنظمی از اطراف کلاه سیاهش بیرون ریخته؛ از آخرین باری که دیدمش سرحال‌تر و شاداب‌تر به نظر می‌رسه؛ تصور کنید که پشتِ یه میز دراز توی دفتر مدیریت، روبروی مدیر شرکتی نشسته که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده. ماهان همون طوری که داره صحبت می‌کنه از توی جیبای کتش، دونه‌دونه فاکتور و قبض درمیاره و زیر لب اعداد رو می‌خونه؛ بعضی‌ها رو می‌ذاره روی میز و بعضی‌ها رو پاره می‌کنه و دور‌ می‌ندازه؛ آخرِ حرفاش بالاخره تو چشمای مدیر شرکت نگاه می‌کنه و می‌گه: «... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»

اگه ندونی که مهندس معماره و فارغ‌التحصیل دانشگاه تهرانه و فقط بخوای از ظواهرش قضاوت کنی، حتمن می‌گی کارتن‌خوابی چیزیه؛ کار اصلیش پیمان‌کاریه و خیلی هم سرش شلوغه؛ همیشه خدا یا تو کارگاه‌ها با کارگرا سروکله می‌زنه یا تو شرکتا با کارفرماها؛ من باهاش زیاد رفت و آمد داشتم اما هیچ کدوم از اعضای خونواده‌شو ندیدم؛ می‌گن باباش خیلی پولداره اما ماهان خودش یه پراید داره و تنها توی یه آپارتمان کوچیک زندگی می‌کنه؛ تا الان برای چهارپنج تا از پروژه‌هاش تصویرسازی کردم؛ معمولن اگه برای ارایه کارش عجله داشته باشه به من زنگ می‌زنه وگرنه خودش هزار جور آدم می‌شناسه و برای هر کاری که مربوط به ساختمون باشه، تیم درست‌حسابی و حرفه‌ای سراغ داره؛ توی کار آدم خوش‌اخلاق و خوش‌حسابیه، منم بدون چک‌وچونه و حرف پس‌وپیش باهاش کار می‌کنم؛ وقتی پیشش هستم و دارم پای کامپیوتر یه کاری براش انجام می‌دم، کنارم دست‌به‌سینه می‌شینه روی صندلی، با موبایلش ور می‌ره و زیر لب آواز می‌خونه؛ هر وقت به نشونه این که آواز خوندنش تمرکزمو از بین می‌بره دست از کار می‌کشم و مستقیم نگاهش می‌کنم، بدون این که چشم از موبایلش برداره صورتش رو به طرفم برمی‌گردونه و البته آوازش رو قطع می‌کنه.

روبروی مدیر شرکت نشسته؛ شرکتی که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده؛ شرکتی که یه زمانی منم کارمندش بودم. تصور کنید، وقتی مدیر شرکت از ماهان می‌پرسه که چرا می‌خواد این کارو بکنه، ماهان جواب می‌ده: «شما اگه قرار بود پرداختش کنید، بعد از این همه وقت حداقل یه بخشش رو پرداخت کرده‌بودید... لااقل این‌طوری توی توهمات خودم روی این پول حساب نمی‌کنم... شما هم دیگه شب‌ها بدون فکر کردن به پرداخت پول من، با خیال راحت می‌خوابید! واقعن فقط اومدم بگم دیگه نمی‌خوامش... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»

با بچه‌ها چند تا ماشین شدیم و اومدیم سفر. فک کنم اگه امیرعباس در حال رانندگی روی فرمون ضرب نگیره و شعرای دری‌وریِ سیاوش و هایده رو زمزمه نکنه، بیشتر بتونه روی رانندگی تمرکز کنه و دیگه لازم نباشه این‌قدر ترمزِ این لندرُوِرِ قراضه رو محکم و یه‌هویی فشار بده که هر چی تو معده‌مونه بیاد تو دهنمون؛ شایدم کالباس مزخرف دیشب حالمو بد کرده باشه... پیشنهاد همین امیرعباس بود؛ گفت بهترین غذای سفر، سوسیس خام و کالباس سرده: «ارزون و بی‌دردسر!» خودش هم ورق به ورق همه کالباسارو خورد؛ صبح که بیدار شدیم گفتم امیرعباس! اگه این معده بدبختتو این طوری دچار چالش نکنی شاید مشکل خُر و پُفِتم از بین بره؛ بهش گفتم چرا فک می‌کنی شقایق توی زندگی از خودگذشتگی نمی‌کنه؟ با این سر و صدایی که من دیشب توی خواب از تو شنیدم، همین که راضی می‌شه شبا کنارت بخوابه خودش بزرگ‌ترین فداکاریه به خدا... بچه‌ها که داشتن گوش می‌دادن خندیدن؛ احساس کردم از تشری که بهش زدم ناراحت شد؛ سریع گفتم: «سیبیل می‌ذاری که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» دوباره همه خندیدن. امیرعباس و شقایق به هم نگاه می‌کردن و قهقهه می‌زدن... روز چندم این سفر طولانیه و گوشِ بچه‌ها دیگه به ارجاعات یخمکیِ من عادت کرده. اگه امیرعباس خودش افسر راهنمایی رانندگی نبود الانم به رانندگی و ماشین داغونش یه گیری می‌دادم و نشستن توی ماشینشم از چندمین مصادیق فداکاری شقایق عنوان می‌کردم. 

شقایق توی همه زمینه‌ها نقطه مقابل امیرعباسه؛ برعکس امیرعباس لاغر و نحیفه و از نظر فکری اندازه امیرعباس، سطحی و بی‌خیال نیست. معمولن وقتی امیرعباس شوخیای بی‌مزه می‌کنه، شقایق مسخره‌ش می‌کنه و می‌زنه تو بال و پرش؛ امیرعباسم معمولن به روی خودش نمیاره و بی‌تفاوت نشون می‌ده، اما چند ثانیه بعد زیر لب یه چیزی بهش می‌گه. شقایق فوق‌لیسانس داره و فکر می‌کنم امیرعباس، چون مدرکش لیسانسه، یه خرده دچار سرخوردگی شده؛ قبلن توی خونه‌شون وقتی مدرک قاب شده امیرعباس رو روی دیوار پذیرایی دیده بودم، برام توضیح داده بود که چون توی دانشگاه افسری درس خونده، مدرکش آزاد شده و شقایق چون دانشگاه سراسری درس خونده، مدرکش رو آزاد نمی‌کنن و به جاش فقط بهش یه مدرک موقت دادن؛ بهش گفتم امیرعباس! من که می‌دونم برا چی اون سرباز بی‌چاره‌تو مجبور کردی روزی چند ساعت باهات زبان کار کنه، من که می‌دونم داری درس می‌خونی برا کنکورِ ارشد که دل شقایقو به دست بیاری، من که می‌دونم چقد شقایقو دوس داری، این قدر لج به لجش نذار امیرعباس! این تابلو رو هم از این جا بردار....

روزی که با لندرور اومدن دنبالمون که با هم بریم سفر، متوجه شدم که شقایق داره گریه می‌کنه؛ یه خرده که گذشت و گریه‌ش تموم شد، شروع کرد غُر زدن سر امیرعباس؛ داشت به همه چی اعتراض می‌کرد و همه رفتارهای امیرعباس رو زیر سؤال می‌برد. امیرعباس همون جوری که هرازچندگاهی توی آینه به من نگاه می‌کرد، سعی می‌کرد همه اعتراض‌ها رو توجیه کنه تا این که شقایق، یه جایی وسط جاده ساوه و یه جایی وسط حرفاش بهش گفت: «الان سیبیل گذاشتی که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» امیرعباس محکم ترمز کرد و به شقایق خیره شد؛ چشم‌زخمی که به آینه پهنِ لندرور آویزون بود تلوتلو می‌خورد. امیرعباس از ماشین پیاده شد و همون جا با تریمری که توی چمدونش بود سیبیلاشو زد؛ سوار ماشین شد و توی آینه صورت جدیدش رو چک کرد، لبخند زد و به حرکت ادامه داد.

روز چندم این سفر طولانیه. جاده خلوته. خورشید پایین رفته و زرد و نارنجی و قرمزش غلیظ‌تر شده. هاله بنفش و قرمز نور غروب، مثل یه فیلتر رنگی روی لنز دوربین عکاسی، سبزی چمنزار اطراف جاده و درختای روی کوهپایه رو به سمت ستون‌های گرم‌ترِ جدولِ رنگ، حرکت داده. می‌دونم که باید روی جاده و اکالیپتوس‌های اطرافش تمرکز کنم، اما مجبورم به امیرعباس درباره دایره رنگ توضیح بدم؛ درباره راز عجیبی که توی ترکیب‌بندی رنگ‌های مکمل وجود داره و این که چطوری می‌شه که زیباترین آثار هنری دنیا از ترکیب رنگ‌هایی به وجود میاد که توی دایره رنگ، مقابل همدیگه هستن؛ خودش می‌گه آدمایی که لندرور دارن آدمای خاصی هستن، اما من می‌دونم چقدر آدم ساده‌ایه و چقدر شغل ساده‌ای داره: تقریبن هر روز، دوربین کنترل سرعتو یه جایی وسطای اتوبان آزادگان می‌کاره و بقیه کارها رو سربازش انجام می‌ده، در حالی که خودش داخل ماشین نشسته و نرم‌افزار وِیز رو باز کرده و منتظره ببینه که چه زمانی مردم موقعیت دوربین رو اعلام می‌کنن که بعدش جای دوربین رو چند کیلومتر جابجا کنه؛ خودش می‌گه تا حالا هیچ وقت هیچ لندروری رو جریمه نکردم.