پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشجو» ثبت شده است

بِگبی: یه کاری هست که باید امشب انجام بدم، بعدش دیگه می‌رم؛ به هر حال احتمالن تا یه مدت زیادی همدیگه رو نمی‌بینیم؛ واسه همین با خودم فکر کردم بیام یه سر بهت بزنم... با خودم فکر کردم بیام یه سر بهت بزنم و بهت بگم که موفق باشی پسرم! همین.... یه خُرده واسه من سخته... می‌دونی... وقتی من یه پسر به سن و سال تو بودم این چیزا نبود... این رشته‌ای که تو توش درس می‌خونی، مدیریت هتل‌داری، ما هیچ وقت از این چرت و پرتا نداشتیم. ولی خب به هر حال دنیا تغییر می‌کنه مگه نه؟ حتا اگه ما تغییر نکنیم، دنیا تغییر می‌کنه؛ پس مراقب خودت باش پسرم؛ پدرِ من یه دائم‌الخمر پیر بود و من پدرِ تو هستم؛ تو باید از ما دو تا بهتر باشی!

رگ‌یابی ۲ (۲۰۱۷)



سکوی مترو شلوغه، وسط شهر. مطمئن نیستم آدما برای انجام دادن چه کاری این همه عجله دارن، ولی شایدم درستش همینه که عجله کنی که کارات زودتر تموم بشه و بتونی شب، در کنار خونواده با خیال راحت بشینی پای برنامه‌ها و سریالای تلویزیون و ماهواره. شایدم درستش همینه که عجله کنی. اما من که عجله ندارم؛ پس می‌تونم روی سکو بشینم، پشت سرم رو به دیوار سکو تکیه بدم، چشمام رو ببندم، دستم رو از کنار لبه کتم بالا بیارم و روی دکمه هندزفری فشار بدم تا یه موسیقی مرموز توی گوشم بکوبه، صدای آمبیِنت از بین بره و خودم شروع کنم به جذاب‌ترین کار دنیا: فکر کردن به آدما.

روی چمنای محوطه نمایشگاه بین‌المللی نشسته بودیم و کباب ترکی می‌خوردیم که گفت: «علی! به نظرت دخترای هم‌دوره‌ایمون بیشتر از من خوششون میاد یا از تو؟» به نظرم سؤال مسخره‌ای بود؛ از طرفی ساندویچش رو خیلی سریع می‌خورد و در نتیجه منم تندتند می‌جویدم و گاز می‌زدم؛ دوباره گفت: «در کل به نظرم از من بیشتر از پسرای دیگه خوششون میاد...» این قدیمی‌ترین چیزیه که از حمید یادمه؛ آدم آرومی بود، سرشار از محبت و عاطفه و پُرحرف و مغرور بود؛ اول از یکی دیگه خوشش میومد، اما عجله کرد و با سارا وارد رابطه شد؛ هر دو تاشون تُپل‌ومُپل و کوتاه‌قد بودن؛ بعد حمید عاشق سارا شد، اما سارا با یه پسر سال‌بالایی هم رابطه جدی داشت. یه روز حمید که ماجرا رو فهمیده بود، دست منو گرفت و کشون‌کشون به سمت یکی از آتلیه‌های تنگ و تاریک دانشکده برد؛ وارد آتلیه که شدم دیدم سارا هم اون‌جا داخل آتلیه، روی یکی از میزای پهن آتلیه نشسته منتظر ما. چراغ‌های آتلیه خاموش بود و باریکه‌های نور از پنجره‌های کوچیک، تیکه تیکه موزاییکای آتلیه رو روشن کرده بود. حمید و سارا چند لحظه به هم خیره شدن؛ سارا به حمید تشر زد که مسخره‌بازی رو تموم کنه و زود حرفشو بزنه. حمید به من اشاره کرد و شروع کرد به صحبت کردن؛ حرفایی که زد به نظرم مسخره بود؛ حرف مهمی نبود؛ چیزی که واسه من مهم بود، حالت خاصی از شرایط فضا بود که من توش قرار گرفته بودم: ذرات خیلی ریز گرد و غبار، زیر پرتوهای نور، سفید و خاکستری شده بودن و می‌رقصیدن و سه تا پرسوناژ تاریک و غلیظ توی قاب... من اون جا چی‌کار می‌کردم؟ 

بعدش روی چمن‌های پارک دانشجو نشسته بودیم، وسط شهر. حمید اشک می‌ریخت؛ بعدش دیگه اشک نریخت و به یه جایی پشت سر من خیره شد؛ سارا و دوست‌پسر جدیدش، که متوجه حضور ما نبودن، نشسته بودن روی نیمکتی که پشت سر من بود و با هم می‌خندیدن؛ بعد حمید به صورت پسره ضربه می‌زد... ضربه‌های محکم... پسره چیزی نمی‌گفت ولی سارا داد می‌زد؛ بعدتر حمید رفت کالیفرنیا و دیگه برنگشت.

احتمالن چون از شوهرش خیلی خوشگلتر بود و همه هم اینو می دونستن، به خودش این اجازه رو می داد که جلوی غریبه و آشنا اون طوری با شوهرش برخورد کنه؛ مدرکشو که از اون دانشگاه جادوغ آباد گرفت دیگه خدا رو بنده نبود... بعدم رفت تو کار نتوورک مارکتینگ و از فروش تی‌بگ و دمنوش و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه به دانشجوهای خوابگاهی تهران این قدر پول به جیب زد که دیگه شوهرشو قاطی آدما حساب نمی کرد؛ اسمش رها بود و ـ همه می دونستن ـ خیلی از شوهرش خوشگلتر بود؛ عاقبت از بند اون ازدواج هم رها شد البته.

زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کم‌حرف و خجالتی بودن و من هر وقت می‌دیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونه‌شون هیچ منفذ دیگه‌ای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونه‌شون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونه‌شون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقوایی محکم رو پارچه‌دوزی کرده بود، یه طوری قشنگ کنار هم قرار داده بود و ازشون به عنوان میز تلفن استفاده می کرد؛ می گفت: «ما تازه چند ساله زندگی رو شروع کردیم و هنوز داریم درسمون رو ادامه می دیم. وقتی درسا تموم بشن، ما هم می ریم سر یه کار خوب و پردرآمد و سر فرصت، یه خونه بزرگ می خریم که توش پُر از پنجره های بزرگه و همه جاش با نور خورشید روشن می شه؛ بعد می تونیم تصمیم بگیریم که توی اون خونه از چه جور مبلمانی استفاده کنیم و این چیزا».

زهرا و همسرش، توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن؛ به همین دلیل، همیشه لامپ های خونه‌شون روشن بود و این مسأله باعث شده بود که آروم آروم به فکر خریدن لوستر و آویز برای لامپ‌های لختِ خونه بشن؛ اینترنت، لاله‌زار و حتا نمایشگاه‌های لوستر و چراغ‌های تزیینی رو گشتن... اما همون طور که احتمالن تا الان حدس زدید، زهرا فهمیده بود که انگار می تونه خودش هم لوستر بسازه: اول شروع کرد به ساختن لوسترهای کاغذی و مقوایی و همه لامپ‌های خونه رو با لوسترهای مقوایی تزیین کرد؛ بعد فهمید که با تزیین ظرف‎‌ها و سطل‌های پلاستیکی و بهتر از اون، فلزی، هم می تونه لوستر و چراغ تزیینی درست کنه! چند هفته بعد همه لوسترهاشون پلاستیکی و فلزی شده بودن و البته این ماجرا ادامه داشت؛ گرچه به نظر من بیشتر چیزایی که می‌ساخت مشکل ایمنی داشتن، اما واقعن از نظر ظاهری همه‌شون قابل قبول بودن؛ با توجه به این که رشته تحصیلیش هم هیچ ارتباطی به اصول طراحی و زیبایی‌شناسی نداشت، بعضی از موارد رو هیچ جوره باور نمی‌کردیم که کار خودش باشه.

فارغ از این که ما درباره‌ش چه فکری بکنیم، زهرا یاد گرفت که چطوری می تونه سریع و ارزون لوستر بسازه و همسرش با چند تا از دوستاش یه تیم بازاریابی و فروش تشکیل دادن. الان چند سال از اون ماجراها می گذره؛ زهرا و همسرش خونه بزرگ و قشنگی خریدن که روزها با نور طبیعی خورشید روشن می شه و شب ها با لوسترهای مدرن فلزی و چوبی، که به نظر من بیشترشون مشکل ایمنی دارن... و در ضمن، همچنان دانشجو هستن.