پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

امروز کتاب «انفطار صورت» رو برای بار دوم خوندم. توی بعضی از کتابای آوینی یه جاهایی هست که هر وقت می خونمشون به نظرم می رسه که هر چیزی که قرار بوده از همه کتاب های دنیا یاد بگیرم توی همون قسمت بوده و در نتیجه کتاب رو می بندم و به زندگیم ادامه می دم؛ شاید درباره این پدیده بعدن بیشتر توضیح دادم ولی فعلن می خوام داستان یکی دیگه از خواستگاری هامو تعریف کنم. تا حالا داستان های ریحانه، زینب و لیلا رو تعریف کردم و الان می خوام داستان مریم رو تعریف کنم.... قبلش شاید براتون جالب باشه که اصولاً یه سری اطلاعات درباره خواستگاری رفتن های من بدونید:

من هنوز بیست سالم تموم نشده بود که نشستم با خونواده صحبت کردم و به اون ها توضیح دادم که به خاطر نیازهایی که توی خودم احساس می کنم تصمیم گرفتم زود ازدواج کنم. پدرم بهم گفت که ما هر جایی بریم برای خواستگاری اول ازمون می پرسن پسر شما کارش چیه؟ به خاطر همین مجبور شدم برم سر کار (که اون خودش یه سری داستان دیگه س). من قبل از ازدواجم از بیش از ده خونواده خواستگاری کردم که به صورت میانگین هر کدوم سه یا چهار جلسه ادامه پیدا می کرد؛ از همون موقع ها هم همیشه توی ذهنم بود که تجربه هام رو درباره خواستگاری رفتن یادداشت کنم. بعد از ازدواجم البته متوجه شدم که خیلی از خواستگاری ها رو فراموش کردم؛ این هایی که این جا می نویسم خواستگاری هایی هستن که به دلایلی توی ذهنم مونده... و اما مریم؛ که خیلی خلاصه تعریفش می کنم:

مهم ترین نکته ای که درباره مریم وجود داشت این بود که خواهر بزرگترش مجرد بود؛ تصور من اینه که بقیه اتفاقات و دیالوگ هایی که بین من و مریم برقرار شد، بر خلاف ظاهر ماجرا، حول محور مجرد بودن خواهر بزرگترش می چرخید. امکان نداشت جلسه های من با دخترهایی که می رفتم خواستگاریشون زیر یک ساعت و نیم طول بکشه و خونواده م همیشه بابت این موضوع سرم غُر می زدن و بهم می گفتن که توی صحبت کردن با پدر و مادر موضوع کم میارن و این حرفا؛ به هر حال اون روز، روز شانس پدر و مادر من بود که صحبت من با مریم، کمتر از یه ربع طول کشید!

خونواده مریم خانوم خیلی مذهبی بودن و من به عنوان یه حسن به این ویژگی نگاه می کردم. همیشه موقع شروع صحبت هام با دخترها توی جلسه ای که تنهایی با دخترها برای خواستگاری صحبت می کردم، از طرفم می خواستم که اون صحبت رو شروع کنه و همیشه دخترها ازم می خواستن که اول من شروع کنم به صحبت کردن؛ دست بر قضا مریم استثنا بود: «بله... بسم الله الرحمن الرحیم... امممم... هیچ موضوعی برای من اندازه دین ارزش نداره و مسأله اول و آخر من توی زندگی دین هستش.»

به وضوح صداش رو کلفت تر از اون چیزی که هست از حنجره ش خارج می کرد. یادمه خیلی وقت پیشا که می رفتم اردو جهادی، یه خانومی بود که مسئول خانومای اردو بود و من سر یه ماجرایی مدت زیادی رو با ایشون می گذروندم؛ مریم من رو به شدت یاد اون انداخته بود: این خانوم توی اردو با دخترها با صدای نازک حرف می زد و به من که می رسید صداش رو به زور کلفت می کرد؛ وقتی هم که کارش باهام تموم می شد، یه جوری عین مردا می گفت «یا علی» که می خواستم عین رفیقای خودم با خیال راحت باهاش محکم دست بدم و سفت بغلش کنم.... بگذریم.... هنوز توی شوک این بودم که مریم خانوم اول شروع کرد به صحبت کردن؛ البته بعد از چند ثانیه از اون شوک درومدم و رفتم توی این شوک که چرا این قدر عصبانیه درباره دین؟ همون طوری که از شوکی به شوک دیگری تبدیل می شدم، لبخند هم روی لب هام بود و خودم رو خونسرد نشون می دادم؛ گفتم: 

ـ خب این که خیلی خوبه... دیگه چی؟

+ دیگه هیچی. چیزی غیر از این نیست: فقط دین و مذهب.

ـ ...

+ ...

ـ البته این خیلی خوبه ولی این اصرار شما داره یه خرده نگرانم می کنه؛ می شه بیشتر درباره ش صحبت کنید؟

+ بله. مثلا من اصلاً موسیقی گوش نمی کنم؛ به هیچ وجه.

ـ واقعاً می فرمایید؟

+ بله؛ پدر و مادرم و هیچ کدوم از اعضای خونواده مون هم به موسیقی گوش نمی کنن.

ـ جالبه... ولی شما توی خونه تون تلویزیون هست و از تلویزیون دائماً موسیقی پخش می شه....

+ درسته ولی ما هر وقت موسیقی پخش می کنه خاموشش می کنیم.

ـ رادیو چی؟ مثلاً توی ماشین....

+ اون هم همین طور: هر وقت موسیقی پخش می کنه کانالشو عوض می کنیم.

ـ حالا اگه... همسر آینده تون... بخواد موسیقی گوش بده شما چی کار می کنید؟

+ ناراحت می شم ولی کاری نمی کنم. 

ـ اگه یه روز از در خونه اومدید تو و دیدید همسرتون داره گیتار می زنه چی؟

+ چی...؟ معلومه خیلی عصبانی می شم....

من واقعاً تعجب کرده بودم و دیگه مغزم کار نمی کرد؛ تصمیم گرفتم خیلی باهاش بحث نکنم. بعد از چند ثانیه سکوت خودش گفت که اگه دیگه صحبتی نداره جلسه رو تموم کنیم! از اتاق که اومدم بیرون پدرش داشت می گفت که ما هیچ چیز رو مانع ازدواج نمی دونیم و خیلی روی عبارت «هیچ چیز» تأکید داشت که به نظرم خیلی نگرش جالبی بود. مادرم خیلی ذوق کرده بود که زود اومده بودم بیرون و دیگه مجبور نبودن به زور برای حرف زدنای الکی موضوع پیدا کنن؛ از طرفی فکر می کردن که من مریم خانوم رو توی یه نگاه پسندیدمش. توی راه به بابا مامانم گفتم که چقدر با ساز و آواز مشکل داره و احتمالاً نمی تونیم با هم به تفاهم برسیم. بابام گفت که وقتی باهاش ازدواج کردی و هر شب گیتارو آورد داد دستت گفت برام بزن می تونی خاطره امروزو حسابی سوژه کنی. گفتم بعیده که اجازه بدن دوباره باهاش حرف بزنم ولی بابام که تحت تأثیر حرفای باباش درباره اهمیت ازدواج قرار گرفته بود و از خیلی از روشنفکر بودن پدر مریم خانوم صحبت می کرد، دوباره باهاشون تماس گرفت تا قرار جلسه بعدی رو بذاره.

پدرش پشت تلفن گفته بود که انگار این دو تا به درد همدیگه نمی خورن و به صلاح نیست که رابطه ادامه پیدا کنه.... ماجرای خواستگاری مریم خانوم با این که خیلی ماجرای کوتاه و کم حاشیه ای بود ولی برای من تجربه خیلی مهمی بود؛ البته تجربه های عجیب تر و مهم تر از مریم خانوم هم توی خواستگاری ها اتفاق افتادن؛ مثلاً خواستگاری خیلی عجیبی که توی پومودوروی بعدی می خوام بنویسم.

امشب هم مثل هر شب خوابم نمی بره و این بار تصمیم دارم داستان خواستگاری لیلا رو بنویسم.
با این که چهار جلسه لیلا رو دیده بودم ولی اصلاً چهره ش توی ذهنم نیست؛ البته نقطه قوت لیلا توی ظاهرش نبود و به نظر من قطعاً نقطه قوتش توی صداقتش بود؛ یادمه قدش از من کوتاه تر بود؛ دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد زبان انگلیسی بود و به نظر دختر سر حال و سالمی می رسید؛ دو تا برادر بزرگتر از خودش داشت که هر دو مجرد بودن. پدرش که همکار پدرم بود دکتر موفقی بود و سفرهای کاری زیادی به خارج از کشور داشت؛ البته در عین حال خیلی خاکی و شوخ هم بود و عموماً بعد از هر حرفی که می زد یه خاطره ای، حکایتی، داستانی یا یه چیزی که مربوط به موضوع مورد بحثش باشه تعریف می کرد؛ در کل آدم پر حرفی بود و اجازه نمی داد سکوت یه لحظه هم به فضا حاکم بشه؛ مادر خونواده هم زن مهربون و آرومی بود.
جلسه اول و دوم که با لیلا صحبت کردم، متوجه شدم که هیچ معیاری برای ازدواج نداره! من که به نظر خودم موضوع ازدواج برام خیلی ساده بود نگران این موضوع شده بودم؛ به خونواده گفتم که این مورد خوبی نیست و بیخیالش بشن؛ اما به غیر از جایگاه اجتماعی و آشنا بودنشون با خونواده ما، ثروت خونوادگی شون هم مزید بر علت شده بود که بابا و مامان من اصرار کنن که اینا خونواده خیلی خوبی هستن و بهتره زود تصمیم نگیرم؛ جلسه بعدی توی باغچه ما تنظیم شد و قرار شد که اگه خواستم با لیلا صحبت کنم و اگه نخواستم که هیچی.
توی باغچه بودیم که مهمونا اومدن. با شلوار راحتی جلوشون ظاهر شدم و حتا نگاه هم به لیلا نکردم. دومادمون که تا اون موقع لیلا رو ندیده بود و معلوم بود از جای دیگه ای کوک شده که من رو مشتاق به صحبت کردن با لیلا بکنه، منو کشید کنار و گفت که به نظر می رسه دختر خوبی باشه! قبول کردم که یه روز دیگه بریم خونه شون که بازم باهاش صحبت کنم. 
یه بار دیگه هم رفتیم خونه شون؛ این بار مادرها موندن توی خونه و ما به اتفاق پدرها رفتیم پارک محله شون. پدرش خیلی به ثروتش می بالید و هر چند وقت یه بار ـ به زعم خودشون البته ـ خیال منو راحت می کرد که اگه وصلت صورت بگیره از نظر مالی هیچ وقت مشکلی توی زندگی ما پیش نخواهد اومد؛ ازم می پرسید کجای تهران دوست داری زندگی کنی که من همون جا براتون خونه بگیرم؟ و از این جور حرفای مفت دیگه که فقط کسی که بیش از یه مقدار خاصی در واحد زمانی خاصی صحبت کنه از دهنش خارج می شه. 
حدود دو ساعت با لیلا صحبت کردم. نقطه قوت لیلا قطعا توی صداقتش بود: می گفت وقتی عصبانی می شه، داد می زنه و فحاشی می کنه؛ بهش گفتم خب حتما در نظر می گیره که در مقابل چه کسی عصبانی می شه بعد شروع می کنه به فحاشی... که توضیح داد وقتی با برادراش، پدرش و مادرش هم دعواش می شه، فحاشی می کنه!
خونواده عجیبی بودن؛ نقاط قوت و نقاط ضعف زیادی داشتن. تصمیم گرفته بودم که در صورتی که لیلا قبول کنه با مهر خیلی پایین ازدواج کنه من هم قبول کنم. لیلا هم که این حرف به گوشش رسیده بود، پیغام فرستاده بود که برای اهداف نمایشی و حفظ آبرو (!) مهر رو بالا بگیرن و قول داده بود که بعد از ازدواج همه مهریه رو ببخشه؛ پدرش هم گفته بود صد میلیون تومن جهیزیه براش کنار گذاشته و مهریه پایین، خیلی مناسب چنین وصلت با شکوهی نیست.... خنده دار بود این ماجرای لیلا....

از دوران راهنمایی مدرسه یادمه که چَت می کردم. چَت کردن رو از عقیل، که حتما بعدا درباره ش می نویسم، یاد گرفته بودم. آدم ها توی زندگی هاشون، یه چیزایی یاد می گیرن، یه کارایی انجام می دن و یه تجربه هایی به دست میارن. مهدیه تجربه ای بود که دوست داشتم هیچ وقت اتفاق نمی افتاد؛ قبل از داستان مهدیه چند تا مقدمه لازم هست بگم و فضای داستان رو آماده کنم:
اول این که من توی سال های دبیرستان، به شکل خیلی حرفه ای چت می کردم؛ یعنی به غیر از چت، با مسائل مربوط به چت، مثل انواع روش های هک و نفوذ و حتا برنامه نویسی تحت وب هم آشنا شده بودم و تقریبا بعد از جلب اعتماد قربانی، کاری نبود که نتونم با رایانه ش انجام بدم. 
دوم این که دوستای اینترنتی خیلی زیادی پیدا کرده بودم؛ شاید صد تا؛ شایدم بیشتر؛ خیلی ها رو اصلن یادم نمی اومد که چطوری باهاشون آشنا شدم...
سوم این که دبیرستان که بودم به پیشنهاد یکی از دوستان، کلاس قایق رانی توی رشته دراگون بوت ثبت نام کرده بودم؛ همون جلسات اول بود که روی قایق با بردیا آشنا شدم. بردیا جثه کوچیکی داشت و کوتاه قد بود، اما از نظر فیزیکی خیلی سر حال و آماده بود و چند سالی بود که دراگون کار می کرد (چند سال پشت سر هم دراگون کار کردن کار ساده ای نیست). بردیا خیلی خون گرم بود و شخصیت کاریزماتیکی داشت؛ همه باهاش شوخی می کردن، اون به شوخی همه می خندید و با همه با احترام برخورد می کرد؛ چند سال از من بزرگ تر بود و من بین اون همه آدم روی قایق، فقط می تونستم با اون ارتباط برقرار کنم.
اما مهدیه.... مهدیه هم جزو اون دسته از کسایی بود که توی فهرست دوست های اینترنتی من قرار داشت و من اصلن یادم نمی اومد که چه وقتی و توسط چه کسی با هم دیگه آشنا شدیم. هر از چندگاهی من رو دعوت می کرد به چت روم هایی که دوست هاش اون جا بودن و با هم دیگه صحبت می کردیم... درباره چی صحبت می کردیم؟ قطعاً «هیچی»! من روزی چند ساعت از وقتم رو بدون هدف پای چت کردن می گذروندم و کاری که بدون هدف انجام بشه، حد اقلش اینه که بدون نتیجه تموم می شه و همون طور که در ادامه داستان متوجه می شید، این حد اقلشه!
یه روز حال مهدیه خراب بود؛ به من پیام خصوصی داد که از وقتی دوست پسرش ولش کرده احساس تنهایی شدیدی داره؛ بهش دلداری دادم و گفتم اگه بخواد می تونم با یکی از دوستام آشناش کنم؛ اونم قبول کرد؛ بهش گفتم که اسمش بردیاس و از همه خوبی هایی که داشت براش تعریف کردم. مهدیه شماره بردیا رو از من می خواست، اما من روم نمی شد به بردیا بگم که یه نفرو براش پیدا کردم برای دوستی؛ نمی دونستم واکنش بردیا چیه و حال مهدیه هم خیلی خراب بود. با عقل ناقصم تصمیم گرفتم فعلا شماره خودم رو بهش بدم که بتونم به شکل پیامکی و به نام بردیا باهاش ارتباط برقرار کنم تا شاید آروم بشه؛ با خودم گفتم فعلا آروم می شه، بعدا یه کاریش می کنم.... 
یه چهار پنج روزی گذشته بود و من ـ بردیا ـ از طریق موبایل خودم با مهدیه پیامک بازی می کردم و جواب تلفن هاشو می دادم؛ فقط وقتی که با بردیا می رفتم روی قایق می تونستم خودم باشم و بعد از کلاس قایقرانی، باید دوباره بردیا می شدم و جواب تلفن های مهدیه رو می دادم! نمی دونستم قراره چطوری این رابطه رو تموم کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم. یواش یواش، به خاطر سر کار گذاشتن یه دختر ساده، عذاب وجدان هم اومد سراغم. 
بعد از اون چند روز، یه روز یه مریضی بد گرفتم؛ یه چیزی شبیه سرماخوردگی. حالم خیلی بد شد در حدی که به اورژانس و آمپول دیازپام کشید. توی حالت خماری بعد از دیازپام (اگه زده باشید می فهمید خماری بعد از آمپول دیازپام واقعاً ینی چی!)، عذاب وجدان کار خودشو کرد: با مهدیه تماس گرفتم که بیشتر از این سر کار نذارمش. خونه ای که مهدیه توش زندگی می کرد برای من خیلی عجیب بود: یه خونه دو طبقه توی شرق تهران که طبقه دوم رو پدر و مادر مهدیه فقط برای مهدیه آماده کرده بودن؛ یعنی فقط شب ها برای خواب برمی گشت به اتاق خواب خودش که طبقه پایین بود و بقیه روز رو تنهایی توی طبقه بالای خونه ـ بیشتر اوقات پای ماهواره ـ می گذروند. 
توی حالت خماری بعد از دیازپام بهش زنگ زدم. مهدیه مثل همیشه سریع شروع کرد به صحبت کردن؛ خیلی پرحرف بود. دقیقا یادمه اون موقعی بود که اون دوقولوهایی که از سر به هم چسبیده بودن ـ لاله و لادن ـ قرار بود عمل بشن و اتفاقاً همون روز عمل شده بودن و متأسفانه از دنیا رفته بودن؛ مهدیه داشت می گفت که همین الان خبرش رو از صدای امریکا شنیده و حسابی ناراحت شده که من پریدم وسط حرفش که باید یه موضوعی رو خیلی زود بهش بگم. ترسیده بود و از این چرت و پرتا می گفت که نکنه سرطان داری و اینا... گفتم چیزی که قراره بشنوی خیلی ناراحتت می کنه؛ گفت هر چی باشه می خواد دوستیشو با من ادامه بده؛ وقتی اینو گفت تازه فهمیدم در چه ابعادی گند بالا آوردم و متوجه شدم که قطعا نمی تونم تلفنی بهش بگم و همون طوری که تلفن دستم بود با موبایلم بهش پیامک دادم که من واقعا کی هستم.
به وضوح جا خورده بود؛ اصلا نمی دونست چی باید بگه. بعد از حدود یه دقیقه سکوت تلفن رو قطع کرد؛ چند ثانیه بعد زنگ زد و همون جوری که بغض کرده بود گفت: «من خودم فهمیده بودم که خیلی از حرفایی که می زنی دروغه... اصلا فهمیده بودم واقعا کی هستی ولی شک داشتم... تو مگه عقده داری که این کارارو می کنی؟ عقده دوست دختر داری؟» بین جمله هاش قطع می کرد و دوباره زنگ می زد و ادامه می داد؛ خیلی از چیزایی که گفت رو فراموش کردم ولی همه ش با همین مضمون بود که من عقده ای هستم؛ اصلن اجازه نمی داد که بهش توضیح بدم هدفم چی بوده و از طرفی منم خودم رو مقصر می دونستم و از نظر فیزیکی هم حالم واقعن خراب بود. پدر و مادرم مسافرت بودن و خواهرم بزرگم ازم مراقبت می کرد؛ شاید یه مقداری عجیب به نظر بیاد ولی واقعاً بزرگ ترین خوش حالی اون شبم این بود که خواهرم علاقه ای به چت کردن با غریبه ها توی اینترنت نداره و در نتیجه آدم مریضی مثل من پیدا نمی شه که بخواد این طوری اذیتش کنه.
چند روز بعد که حالم بهتر شد توی یاهو مسنجر بهش پیام خصوصی دادم و دوباره ازش معذرت خواهی کردم، ولی جوابی نداد؛ چند بار توی روزهای مختلف ازش معذرت خواهی کردم. بالاخره بعد از چند روز جواب داد و گفت که خیلی از دستم ناراحته؛ ازش پرسیدم چی کار می تونم بکنم که منو ببخشه؟ گفت: «واقعاً من رو با یکی از دوستات آشنا کن! دارم می میرم از تنهایی!»
داستان مهدیه این جا تموم نمی شه... ولی این پومودورو تموم شد.