پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

از پارسال که فهمیدیم احتمالن هیچ وقت بچه دار نمی شیم، زندگی‌مون از حالت معمولی خودش خارج شد: به غذاهامون طعم حسرت اضافه شده بود و دیوارها و درهای خونه، حسرتی‌رنگ (!) شده بودن. من زود خودم رو جمع و جور کردم ولی با پروین هیچ کاری نمی تونستم بکنم. مادرم، که بدون شک دوست‌داشتنی‌ترین زن دنیاس، خیلی زود متوجه شد که یه مشکلی داریم؛ پروین ماجرا رو بهش گفت. من عصبانی شدم چون رفتارها و عکس‌العمل‌های پروین نسبت به موضوع، برام قابل درک نبود. پروین هم پرخاشگر شده بود و زیاد با هم درگیر می شدیم. مادرم از دستم عصبانی شد، پروین رو پیش خودش نگه داشت و من رو از خونه اخراج کرد؛ یادمه چند روز اجازه نداد پروین رو ببینم تا این که خود پروین ازش درخواست کرد....
توی همه لحظات زندگیم، تأکید می کنم: توی همه لحظات زندگیم، مطمئن بودم و هستم که امکان نداره هیچ وقت هیچ زنی توی دنیا اندازه مادرم دوست داشتنی باشه: آهو. من هیچ وقت پدربزرگم (ینی پدرِ مادرم) رو ندیدم و مادرِ مادرم، وقتی خیلی بچه بودم از دنیا رفت. تنها چیزی که از مادربزرگم یادمه، موهای سفید بافته شده‌شه که تا روی کمرش اومده بود و مثل یه طنابِ قطور، محکم، ضخیم و خشن بود. گاهی اوقات از خودم سؤال می پرسم که اونا چه جور آدمایی بودن که اسم دخترشون رو گذاشتن آهو؟ 
اگه بابام به جای من این وبلاگ رو تأسیس کرده بود و ازش می خواستن که درباره آدما چیزی بنویسه، اگه بابای من هزار تا وبلاگ داشت و توی هر وبلاگش هزار تا پست داشت، مطمئنم که توی همه‌ پست‌ها از خوبی ها و لطایف آهو نوشته بود؛ عاشق اینه که داستان آشنا شدنش با آهو رو تعریف کنه و هر بار که برات تعریف می کنه، لحنش جوریه که انگار اولین باره داره اون داستان رو برای کسی تعریف می کنه؛ حداقل هفتاد بار تا حالا داستانش رو شنیدم.

الان که دارم این پومودورو رو می نویسم سهیلا در چند قدمی من توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحونه س. سهیلا از اقوام منه و معمولن برای من درد دل می کنه. سهیلا هیچ کس دیگه ای رو نداره که بتونه راحت باهاش حرف بزنه (جلوتر متوجه می شید چرا)؛ مهم ترین مشخصه ظاهریش موهای حناییِ فرفریشه که من فقط توی انیمیشن شجاع شبیهش رو دیدم. سهیلا حدودن پنجاه سالشه و تا الان حداقل پنجاه بار داستان زندگیش رو برای من تعریف کرده که چه بالا و پایین هایی داشته؛ قبل از این که صبجونه ش آماده بشه باید خلاصه ش رو بنویسم پس اگه خیلی سریع سکانس ها عوض می شن تعجب نکنید. این شما و این داستان واقعی زنی با موهای حناییِ فرفری:

سهیلا هفده سالش بوده و با خانواده پرجمعیتش توی شهرستان زندگی می کرده و مشغول گرفتن دیپلمش بوده که خواستگار براش میاد و خیلی ساده با یه پسر هجده ساله ازدواج می کنه؛ همون سال اول زندگی باردار می شه و به خاطر این که همسرش دانشگاه تهران قبول شده بوده با فرزند و همسرش به تهران نقل مکان می کنه. سهیلا توی تهران هیچ کسی رو نمی شناخته، هیچ کس... اما همیشه دلش به این خوش بوده که قراره بعد از این که درس همسرش تموم بشه برگردن به شهرشون؛ بعد از چند سال که همسرش هیأت علمی دانشگاه می شه و متوجه می شه که فوقش سالی یک بار می تونه برگرده به شهر و دیار خودش، احساس غربت باعث می شه که کاملا افسرده بشه و متوجه می شه که دیگه مثل سابق همسرش رو دوست نداره؛ متعاقبا علاقه همسرش هم به اون، هر روز کمتر و کمتر می شه تا اون جایی که همسر سهیلا پیشنهاد طلاق می ده و سهیلا هم می گه که دیگه هیچ چیزی براش اهمیت نداره؛ در نهایت تصمیم می گیرن که زندگی رو با هم ادامه بدن تا ببینن چی پیش میاد!

البته سهیلا و همسرش هنوز هم با هم زندگی می کنن، اما همسر سهیلا همون موقع ها یه زوجه دیگه هم اختیار می کنه که ظاهرن از همکارای دانشگاهیش بوده. به نقل از خود سهیلا خانوم، حاملگی دومش ناخواسته و «اتفاقی» بوده؛ طی این حاملگی به سهیلا خیلی سخت می گذره و از نظر فیزیکی حسابی شکسته می شه، چشماش ضعیف می شه و چند تا از دندوناش رو می کشه؛ اما وقتی پسر دومش به دنیا میاد می بینه که ارزش اون همه سختی رو داشته: پسر دومش عین یه فرشته ی خوشگل و ناز، بور بوده و چشماش آبی و نقره ای دریا بوده. 

پسر اول سهیلا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش؛ با این که خونه پسرش خیلی دور نیست، ولی سهیلا اعتقاد داره که دنیا قراره هر روز تنهاترش کنه. پسر دوم سهیلا دانشجوئه و سرش به کار و درس خودشه؛ سهیلا براش یه دستگاه بازی ویدیویی خریده و بهش گفته که نمی خواد سر کار بره: هر چقدر که پول بخواد بهش می ده که فقط توی خونه بمونه... نه سر کار بره و نه زیاد دانشگاه بمونه...

نمی فهمم چی توی زن دومش دیده که سهیلا نداشته....

چند سال پیش موقعی که دانشجوی ارشد بودم، این داستان واقعی رو درباره محسن نوشتم؛ خیلی خلاصه ش کردم و این جا گذاشتم:

محسن، همکلاسی و دوست من است؛ یک سال و چند ماه است که مسیر تهران تا محمودآباد را به قصد شرکت در کلاس‌های دانشگاه با هم طی می کنیم؛ از همان ملاقاتِ اول که با یکدیگر همکلام شدیم، قرارمان را گذاشتیم: یک هفته، من اتومبیل پدرم را می آورم، یک هفته او اتومبیل خودش را می آورد که البته مدلش از مدل اتومبیل پدر من بالا تر است؛ می گوید قرار است اتومبیلش را بفروشد و اتومبیل دیگری بخرد؛ زیرا اتومبیل دویست‌وپنجاه میلیون تومانی اش، دلش را زده است؛ می گوید تنها دلخوشی اش در این دنیا، «ماشین بازی» است. محسن، پدرِ یک پسر ده ساله است؛ با این که چند سال از من بزرگ تر است اما به نظر من خیلی آدم قابل اعتمادی نیست؛ به هر حال وقت گذراندن با او برای من لذت بخش است. 
املت بین راه واقعاً می چسبد و از همان ابتدای دانشگاه، برای ما تبدیل به برنامة ثابتی شد که برایش برنامه ریزی می کردیم. یادم می آید وقتی داشتیم برای تأخیر حضور در یک کلاس برای استاد بهانه می آوردیم، گفتیم که خُب استاد! راهِ ما که از تهران می آییم کمی دورتر است، شما باید مراعات حال ما را بکنید. استاد پرسید: «مگر از تهران تا این جا چند ساعت راه است؟» جواب دادم: «چهار ساعت با اتومبیل شخصی.» استاد فوراً پرسید: «چهار ساعت یا سه ساعت و نیم؟» من هم فوراً پاسخ دادم: «استاد! با احتساب املت بین راه، چهار ساعت...» استاد خندید و تأخیر ما را عفو کرد.  
با وجود همة حرف هایی که در راه برگشت از دانشگاه پشت سرش می زنیم، استاد خیلی بدی نیست. یک بار در کلاس از مسافرت هفتگی ما از تهران تا محمودآباد، برای تبیین یک بحث استفاده کرد: 
«شما قصد سفر به این شهر را می کنید. سوار اتومبیل می شوید و حرکت می کنید. پس از مدتی، جایی کنار می زنید و می ایستید.» 
به من و محسن نگاهی انداخت و با خنده ادامه داد: 
«ممکن است برای صبحانه، املت یا یک فنجان چایی بخورید؛ یا فقط از منظره استفاده کنید و دوباره به حرکت ادامه دهید؛ چرا این کارها را می کنید؟ زیرا در مسیر رسیدن به مقصد که شهر محمودآباد است، خسته شده اید و نیاز به استراحت دارید؛ این، البته یک مسأله فیزیکی است؛ همین موضوع دربارة روح انسان هم صدق می کند. انسان با هنر و ادبیات، در مسیر رسیدن به اهدافش، انگیزه و انرژی پیدا می‌کند؛ غایت پرداختن به هنر و ادبیات همین است. روح انسان نیاز به نرمش دارد....»
محسن دکمه ای را فشار می دهد، رادیو قطع می شود و بلندگوها شروع به پخش کردن موسیقی های داخل دیسک می کنند؛ با کف دستش چشم هایش را فشار می دهد و می گوید که اگر آب و هوا صاف باشد و کسی در اتومبیلش نباشد، این مسیر را سه ساعته می آید؛ می گوید که رعایت حال سرنشینان را می کند و خیلی با سرعت در جاده حرکت نمی کند. من خودم اگر تنها باشم، بر خلافِ محسن، احتمالاً مسیر را پنج ساعته می آیم: یادم می‌آید یک روز زمستانی مثل همین امروز، در حال بازگشت به تهران بودم. به خاطر بارش شدید باران، جاده را سیلِ آب فرا گرفته بود. بومیان منطقه، بریدن درخت های اطراف شهرها را دلیل جاری شدن سیل به داخل شهر می دانستند. با سرعت خیلی کم به رانندگی ادامه دادم تا از آن منطقه خارج شدم. معروف است که جاده چالوس سرسبزتر و زیباتر از جاده هراز است؛ اما آن روز، وارد جاده هراز که شدم، ابرها سفیدِ سفید بودند. کوه، زمین و دره سفیدِ سفید بودند و جاده سفید و نقره ای بود. آسمان و زمین انگار به هم دوخته شده بودند. پیاده شدم و چند دقیقه ای منظره را خیره ماندم. روشنایی بیش از اندازه برف ها، چشم هایم را آزار می داد؛ با این حال، آرامشی وصف ناپذیر، وجودم را فرا گرفته بود. فقط وقتی از فرط سرما دندان هایم به هم می خورد، توانستم از منظره جدا شوم و به داخل اتومبیل نقره ایِ پدرم برگردم....
محسن به سکوت عادت ندارد. یا با سؤال های بیهوده از آدم حرف می کشد و یا خودش از خاطراتش می گوید. همین الآن هم در حال غُر زدن دربارة کیفیت پایین فضای آموزشی دانشگاه است. گاهی اوقات داستان های جالبی از زندگی خودش تعریف می کند. ظاهراً پیش از این که پیشة «معماری و عمران» را برگزیند، شغلش یافتن معادن مختلف در نقاط مختلف ایران بوده است. مسیرهایی که در آن ها در جست و جوی معادن کاوش می کرده است، اغلب کوهستانی و بیابانی بوده اند و جاده ای وجود نداشته که بتوان با اتومبیل در آن طیِ مسافت کرد؛ یعنی بیشتر اوقات مجبور بوده است که برای آشنایی با منطقه، ساعت ها پیاده روی کند. یک بار ماجرای گم شدنش در یکی از بیابان های اطراف قم را این گونه تعریف می کرد:
«معمولاً برای یافتن معادن، از یکی از دوستانم درخواست می کردم که با من همسفر شود؛ اما آن روز، کسی فرصت نداشت همراه من بیاید: تنها بودم. به منطقه که رسیدم، تا آن جا که جادة خاکی وجود داشت با همین ماشین رفتم. اوایل صبح بود و خورشید در حال بالا آمدن بود. تا ظهر منطقه را گشتم. آبی که برای جلوگیری از تشنگیِ کشندة بیابان همراهم آورده بودم، تمام شده بود. به هدفی که می خواستم نرسیده بودم و بسیار خسته شده بودم. 
آرام آرام خستگی و تشنگی بر من غلبه کرد. مسیر طولانی بود. قصد بازگشت به سمت اتومبیل کردم، اما هر چه گشتم، مسیر بازگشت را نیافتم. متوجه شدم که در این بیابانِ بی انتها گُم شده‌ام. گرمای آفتابِ تابستان، تشنگی، خستگی و نا اُمیدی، طاقت را از بین می بُرد. گمان می‌کردم به انتهای زندگی خود رسیده ام. مجنون شده بودم و فریاد می زدم، اما هیچ کس در بیابان نبود. از فرط گرما، همة لباس ها را از تن درآوردم تا اندک باد بیابان، تنِ عورم را خنک کند. دقایقی گذشت و من همچنان مشغول پیاده روی کورکورانه بودم. سعی می کردم آرامش خود را حفظ کنم. به جایی از منطقه رفتم که ارتفاع بلندتری داشت. 
نشستم و زانوهایم را بغل کردم. لُختِ لُخت بودم. چند دقیقه را در تمرکز و تفکر سپری کردم که شاید بفهمم از کدام مسیر حرکت کرده ام که به این جا رسیده ام. بخشی از لباس هایم را زیر انداز کرده بودم و بخشی دیگر را کنارم قرار داده بودم. حجم بدنم و لباس هایی که روی زمین گذاشته بودم، سایه ای پیوسته را روی زمینِ گرم بیابان تشکیل داده بودند. احساس ناامیدی می کردم و در تلاش بودم که با این احساس مبارزه کنم. 
ناگهان حضور موجودی را در کنار خود احساس کردم. سر چرخاندم و دیدم که موجودی شبیه سمندر، آرام آرام به سمت من می آید؛ سمندر، حدوداً بیست سانت طول داشت، طرح پوستش خال خالی بود و روی آن، رنگ های نارنجی و زرد و قهوه ای دیده می شد؛ به آهستگی خود را به اندک سایة تشکیل شده از بدن و لباس های من رساند و همان جا متوقف شد؛ در نظر من، موجودی بسیار زیبا و ظریف جلوه می نمود. موجودِ بی پناه، از آفتاب سوزان بیابان، به سایه ای موقت پناه آورده بود. با دیدن سمندر و مقایسة امید و ارادة او با خودم، به وجد آمدم و تصمیم گرفتم که هر طور که هست خود را به اتومبیل برسانم و به زندگی معمولی برگردم و البته این بار، قدر زندگی را بیشتر بدانم. لباس زیرم را روی سمندر انداختم، جانور را در آن پیچیدم و لباس را گرة آرامی زدم، به گونه ای که مجال نفس کشیدن داشته باشد: تصمیم گرفتم سمندر را به عنوان یک پدیدة الهام بخش، تا پایان زندگی، نزدِ خود نگاه دارم. 
بقیة لباس‌هایم را تن کردم و به سمت اتومبیل رهسپار شدم. با عزم و ارادة راسخ، مسیر خود را یافتم و چند ساعت بعد، به همراه سمندر، به خانه رسیدم. جانور را در نورگیر ساختمان، تنها فضای سبزِ محصورِ آپارتمانمان قرار دادم؛ جایی که فکر می کردم به خاطر وجود آثاری از طبیعت، به محیط زندگی خودش شبیه تر باشد. چند روز بعد، از نوع خورد و خوراک و رفتار سمندر متوجه شدم که اوضاع خوبی ندارد. مدت زیادی سپری نشد که سمندرِ بیچاره جان به جان آفرین تسلیم کرد. اتفاقاً یکی از اقوام که در رشتة جانورشناسی تحصیل می کرد، همان روزها به خانة ما آمده بود و تصادفاً با جنازة سمندر مواجه شده بود. بسیار شگفت زده و عصبانی شده بود؛ از من خواست که دربارة آن توضیح بدهم؛ من هم ماجرا را برایش واگویه کردم؛ دقایقی بعد مرا متوجه دلیل عصبانیتش کرد: معلوم شد که موجود زیبایی که به تهران تبعید کرده بودم، در اصل سمندر خالدار قیصری نام داشت و ظاهراً از آخرین بازماندگان گونة خودش بوده که منحصراً در ایران یافت می شود؛ کارشناس خبره ای که حالا دیگر مرا بازجویی می‌کرد، بعد از پرسیدن چند سؤال به این نتیجه رسید که به احتمال زیاد، جانور نتوانسته خود را با آب و هوای زیست بوم جدیدش مطابقت دهد و برای همین هم از خوردن و به ویژه آشامیدن آب امتناع می کرده است.... البته هم اکنون سمندرِ بیچاره در خدمت دانش بشری قرار گرفته است و در یکی از آزمایشگاه های دانشگاه تهران به خوبی نگهداری می شود....»
محسن داستان های زیادی از زندگی خود را برایم تعریف کرده است؛ خاطراتش را می توانم این گونه دسته بندی کنم: خاطرات زمان نوجوانی اش که راننده وانت بوده و بار حمایل می کرده است؛ خاطرات زمان دانشجویی و آشنا شدن با همسرش در دانشگاه؛ خاطرات مربوط به زمان معدن یابی؛ خاطرات زمان کابینت و ام. دی. اف. کاری؛ خاطرات مربوط به طلاقِ عاطفی با همسرش؛ خاطرات مربوط به فعالیت های هنری و نمایشگاهی و در نهایت، خاطرات مربوط به بساز بفروشی یا به قول خودش، معماری و عمران.... اما در میان همة این خاطرات و داستان‌هایی که در این پنجشنبه ها شنیدم، ماجرای سمندر از ذهن من پاک نمی‌شود. جدا از این که محسن تا چه حد نمک داستان را زیاد کرده باشد ـ که معمولاً زیاد می کند ـ به هر حال این جانور بی چاره، محکوم به غربت حاصل از جدایی از وطن می شود و بعد در تشنگی و گشنگی از دنیا می رود. همواره با سمندرِ مظلوم، نوعی احساس همدردی می کنم.