پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواستگاری» ثبت شده است

ماجرای بهنام شاید جدی ترین داستانی باشه که این جا می نویسم. البته توقع نداشته باشید که یه داستان عجیب و غریب جنایی بخونید؛ این ماجراها بخش هایی از اتفاق هایی هستن که واقعن توی زندگی بهنام اتفاق افتادن و من برای جذاب تر شدن داستان چیزی بهش اضافه نکردم. تا اون جایی که من می دونم، بزرگترین و تأثیرگذارترین کاری که بهنام توی زندگیش کرد، خودکشی بود و برای همین داستان رو به دو قسمت قبل از خودکشی و بعد از خودکشی تقسیم کردم:

قبل از خودکشی:
وقتی یازده سالش بود پدرش توی دریا غرق می شه؛ اون موقع ها توی قشم زندگی می کردن؛ بهنام بعد از فوت پدرش چند ماه توی خیابون ها و گرم خونه های شهرداری زندگی می کرده چون مادرش دیگه قبولش نمی کرده و اعتقاد داشته که فامیل های همسر مرحومش باید مسئولیت بهنام رو بپذیرن.
بهنام بعد از این که چند بار توی فامیل دست به دست می شه، بالاخره به یکی از عمه هاش سپرده می شه که پولدارتر از سایر اقوام بود، توی تهران زندگی می کرد و هم محله ما بود؛ بدین طریق، اسباب رفاقت من و بهنام فراهم شد؛ درباره گذشته ش هیچی به من نمی گفت ولی از احساساتی که داشت خیلی صحبت می کرد؛ این که چقدر دلش می خواد مثل همه بچه ها با مادر خودش زندگی کنه و البته این که چقدر خونواده عمه شو دوست داره؛ بهترین روزای زندگیش روزایی بود که با مادرش چند دقیقه تلفنی صحبت می کرد؛ مادرش ماهی یک بار به دیدنش میومد و به هیچ کس آدرس محل زندگیشو نمی داد. من صمیمی ترین دوست بهنام بودم و با حوصله به حرفاش گوش می دادم.
هم سن و سال من بود؛ اون موقعی که دبیرستانی شدیم همون زمانی بود که تلفن همراه تازه همه گیر شده بود؛ بهنام هم به هر زحمتی که بود یه سیمکارت جور کرده بود. با ورود تلفن همراه به زندگی بهنام، سبک زندگیش تغییر کرده بود: هر وقت دوست داشت با مادرش تلفنی صحبت می کرد و مهمتر از اون، دیگه تماس هاش با آدم های مختلف از نظارت عمه نگران و دلسوزش خارج شده بود؛ هفته ای چند بار با هم بیرون می رفتیم، تقریبن هر وقت پیش من بود با مادرش تماس می گرفت و به زعم خودش لذت مکالمه با مادرش رو با من به اشتراک می ذاشت؛ یادمه بیشترین چیزی که به مادرش می گفت این بود که چقدر دوسش داره و چقدر دلش می خواد بتونه بیشتر بره پیشش.
محبتی که نیاز داشت رو از اطرافیانش دریافت نمی کرد؛ عاشق دختری شده بود که طبقه پایین خونه عمه ش زندگی می کرد و چند بار باهاش سلام علیک کرده بود؛ بعد از یه مدتی رابطه شون با هم بیشتر شده بود و شماره رد و بدل کرده بودن و من مجبور بودم علاوه بر شنیدن مکالمه های بهنام و مامانش، هر دفعه مکالمه چرت بهنام و این دختره، که از قضا خواهر یکی از خواننده های معروف زیرزمینی هم بود و طبیعتا بزرگترین افتخار زندگیش هم همین بود رو گوش بدم.
بهنام زیاد درباره من با دوست دخترش صحبت کرده بود؛ یه روز که داشت تلفنی باهاش صحبت می کرد و منم تو عوالم خودم بودم، یه دفه گوشی رو داد به من و گفت که با من کار داره؛ اگه اشتباه نکنم اسمش غزل یا غزال یا یه حیوون دیگه ای بود؛ بهم گفت که بهنام رابطه رو جدی گرفته و می خواد بیاد خواستگاری و خیلی جدی ازم خواست که یه جوری بهنام رو منصرفش کنم....
همون موقع برای بهنام توضیح دادم که ماجرا از چه قراره؛ گفت که خودش می دونه و به خاطر همین موضوع می خواد خودکشی کنه! دست کرد تو جیبش و چند تا بسته قرص که نمی دونم از کدوم گورستونی گیر آورده بود دراورد و گفت که اینا چهارصد تا قرص خواب آوره....
یادمه اون موقع ها شبکه چهار سیما یه برنامه ای داشت به اسم سینما و ماورا که هفته ای یک بار پخش می شد و معمولن یه فیلم سینمایی متفکرانه پخش می کرد و بعدش فیلم رو تحلیل و نقد می کرد و من بدون استثنا هر هفته این برنامه رو که سه چهار ساعت هم بود نگاه می کردم. اون موقع که بهنام قرص ها رو از تو جیبش دراورد من با خودم گفتم که باید برم خونه، چون قراره فیلم سینمایی مکعب از سینما ماورا پخش بشه و همین کار رو هم کردم.
بهنام به دوست دخترش زنگ زد و باهاش دعوا کرد و همونطوری که قوطی قرص ها رو توی دستش تکون می داد، هرچیزی درباره خودکشی به من گفته بود، به اونم گفت؛ وقتی قطع کرد ازش پرسیدم که داره شوخی می کنه یا قضیه جدیه؟ خندید و گفت که شوخیه.
خیالم راحت شد. رفتم خونه و بعد که فیلم و تحلیلش رو کامل دیدم از خودم پرسیدم اگه نمی خواسته خودشو بکشه اون همه قرص همراهش چی کار می کرده؟ به موبایلش زنگ زدم ولی یکی دیگه از بچه محلامون که بایاش دکتر بود جواب داد؛ گفت بهنام رو بیهوش روی زمین تو محله پیدا کردن و با پدرش دارن می برنش درمانگاه... یه شب توی اورژانس بود و بعد به بیمارستان منتقلش کرده بودن؛ بعد از حدود یه هفته به هوش اومد و من و چند تا از دوستای مشترکمون رفتیم عیادتش؛ مادرش هم اون جا بود و بعد از این که متوجه شد من همون کسی هستم که بهنام همیشه ازش تعریف می کرده، شماره تلفنم رو ازم گرفت. بهنام هیچ کدوم از ماها رو یادش نمیومد؛ دکترا گفته بودن که ممکنه چند هفته طول بکشه که حافظه ش برگرده؛  وقتی از بیمارستان برگشتم مادرش باهام تماس گرفت و ازم پرسید که دلیل خودکشی بهنام چی بوده؟ تئوری خودش این بود که به خاطر دختره بوده ولی من بهش گفتم که بهنام بیشتر از هر چیزی دوست داره که با تو زندگی کنه....
خب... بهنام پسر جسور و باهوشی بود؛ قد بلندی داشت و هیکلی نحیف و باریک؛ خوش صحبت و شوخ بود و همیشه پر از ایده و انرژی. با هیچ کس به غیر از بهنام نمی تونستم نصف شب از شیب عجیب و غریب استادیوم آزادی بالا برم، از دیوارهای طبقه بالاش بپرم داخل ورزشگاه و چند ساعت توی تاریکی محض استادیوم آزادی، روی صندلی هاش بشینم و به چمنای ورزشگاه نگاه کنم....
قبل از این که قرص ها رو بخوره، چند نفر رو در جریان تصمیمش و حتا زمان و مکان اجرای خودکشی می ذاره، که اتفاقا یکی از اون ها پدرش پزشک بیمارستانه؛ بعد با دوست دخترش دعوا راه میندازه و گوشی رو می ده به من که تو جریان دعوا قرار بگیرم؛ احساس می کردم داره با همه مهره هایی که اطرافش هستن یه بازی خطرناک می کنه که به هدفش برسه... وقتی برای اولین بار بعد از به هوش اومدنش توی راه بیمارستان بودم، تصمیم داشتم اگه شد درباره این موضوع ازش سؤال کنم؛ وقتی دیدم که می گن حافظه شو از دست داده، احساس کردم که وسط یکی از فیلمای سینما ماورا هستم و ناخوداگاه شروع کردم به بررسی ماجرا: تقریبن مطمئن بودم که داره فیلم بازی می کنه....

بعد از خودکشی:
با این که نقشه های بهنام اون طوری دوست داشت پیش نرفته بود، اما به هدفش رسید: مادر بهنام قبول کرده بود که با همدیگه زندگی کنن تا شخصا مراقب بهنام باشه.
بهنام از محله ما رفته بود به جایی که ما نمی دونستیم، اما خوشحال بودیم که داره با مادرش زندگی می کنه. بعد از چند ماه بهم زنگ زد و گفت که با مادرش تو یه خونه توی محله فرمانیه زندگی می کنن و فلان روز که نه مادرش خونه س و نه حاجی (!) می تونیم با بچه ها بریم اون جا ببینیمش؛ آدرس خونه رو بهم داد. به دو تا دیگه از دوستای بهنام زنگ زدم و قرار شد سه نفری بریم خونه شون؛ هیچ کدوم از ما تا اون موقع فرمانیه نرفته بودیم.
خونه ای که توش زندگی می کرد مجلل ترین خونه ای بود که تو زندگیم دیده بودم؛ حتا توی فیلما و سریال ها هم خونه ای به اون بزرگی و زیبایی ندیده بودم؛ آشپزخونه ش حداقل هشتاد متر بود و یه بوفه بیست متری پر از ظرف های تزیینی داشت. خونه دوپلکس بود و باغ و استخر داشت. دوزاریمون افتاده بود که مامان بهنام با حاجی ازدواج کرده ولی به روی خودمون نیاوردیم. 
بهنام ما رو برد توی یکی از اتاق های طبقه بالا؛ یه اتاق بیست سی متری بود که اطرافش رگال های کت و شلوار چیده شده بود؛ گفت یکی از اینارو ببریم بازار تجریش بفروشیم و شام بریم بیرون؛ حدود یه ماه بعدش بهنام بهم زنگ زد و گفت که از اون خونه رفتن یه خونه دیگه توی محله الهیه؛ متوجه شدم که مادر بهنام از طریق ازدواج موقت زندگیشو می گذرونه.
دبیرستانمون که تموم شده بود بهنام بهم گفت که مادرش بهش پول زیادی داده که از ایران بره مالزی و اون جا ادامه تحصیل بده؛ رفت مالزی و ما از طریق فبسبوک با هم در ارتباط بودیم؛ اون جا قرار بود درس بخونه ولی استعدادش رو توی کلاس های بوکس پیدا کرد و چند سال بعد هیکلی به هم زد و مربی بوکس شد؛ به خاطر هیکل و چهره جذابش مدل عکاسی و لباس برندها و فروشگاه های معروف مالزی شد و همون موقع ها برگشت ایران. وقتی برگشت ایران، به خاطر این که زبان انگلیسیش خیلی خوب شده بود، تونست مسئول عقد قراردادهای خارجی یکی از برندهای لوازم صوتی و تصویری ایرانی بشه؛ درآمدش توی ایرن خیلی زیاد بود و زمان زیادی نگذشت که تونست یه باشگاه بوکس تأسیس کنه؛ درآمدی که از راه باشگاه به دست می آورد این قدر زیاد بود که بیخیال شغل اولش می شه و تمام وقت به کارای باشگاه رسیدگی می کنه.
من حدود یه سال پیش توی عروسی یکی از دوستای مشترکمون، بهنام رو دیدم؛ کاملا مست بود؛ بهم گفت که از وقتی اومده ایران داره دنبال من می گرده و خیلی کنجکاو بوده که ببینه من به کجاها رسیدم؛ خیلی تعجب کردم چون پیدا کردن من اصلن سخت نبود... به هر حال، خوش حال شدم که به یادم بوده؛ بهم گفت که حالا که پیدام کرده دیگه نمی خواد گمم کنه و ازم خواست که شماره موبایلمو بهش بدم؛ شماره رو براش خوندم و اون توی گوشیش وارد کرد؛ بهش گفتم یه میسکال بندازه که منم شماره شو داشته باشم؛ روی صفحه موبایلش آیکون تماس رو لمس کرد و همون موقع متوجه شدیم که از قبل شماره من توی فهرست مخاطبینش ذخیره داشته! بهش گفتم انگار خیلی جاهای مناسبی دنبالم نگشتی؛ موقع قهقهه زدن بوی گندی از دهنش خارج می شد....
یکی دو هفته پیش توی تلگرام بهم پیام داده بود که کانال تلگرامی باشگاهش رو توی گروه های تلگرامی که عضو هستم تبلیغ کنم؛ من هم این کارو کردم.

خب... واقعیتش اینه که من منکر آثار و فواید وبلاگ نویسی نیستم ولی من تا این جا به اون اهدافی که می خواستم نرسیدم. از طرفی احساس می کنم خیلی ها درک نکردن که چه پتانسیل عظیمی توی این رسانه وجود داره و دوست ندارم برخورد من با این رسانه منفعلانه باشه. اما واقعاً منصفانه نیست... قرار بود تفکرات من منظم بشه نه این که هر روز پریشون تر بشم. از همه کانال های تلگرام اومدم بیرون و هیچ پروفایلی توی هیچ کدوم از شبکه های اجتماعی ندارم. خودمم باورم نمی شه ولی سه چهار روزه سیم کارتمم درآوردم و تصمیم جدی گرفتم که دیگه از تلفن همراه استفاده نکنم. کم تر کتاب می خونم و کم تر فیلم و تلویزیون می بینم. هر چیزی که ممکنه اطلاعات جدیدی رو به ذهنم وارد کنه باهاش با حساسیت و احتیاط برخورد می کنم و هنوز پریشونم. 
تصمیم داشتم حالا که این همه درباره دخترای مختلفی که باهاشون آشنا شدم نوشتم، درباره مهسا هم بنویسم ولی اصلاً حوصله ندارم. یه خلاصه ای می نویسم شاید یه روزی کاملش کردم: مهسا یکی از اقوام ما بود که از وقتی کوچیک بودیم عاشق من شده بود؛ یکی دو سال از من بزرگتر بود و این قدر تابلو بازی درآورده بود که همه فامیل فهمیده بودن به من علاقه پیدا کرده؛ خودش هم از این ماجرا باخبر بود و التبه از این موضوع استفاده راهبردی هم می کرد! 
مهسا برای من هیچی نبود، هیچی! به غیر از نگاه کردن به تلویزیون و مدرسه رفتن، از بچگی هیچ کاری توی زندگیش انجام نمی داد و کارهای بقیه براش هیچ وقت معنی نداشتن؛ دیپلمش رو که گرفت، توی یه کارخونه به عنوان منشی استخدام شد؛ اوایل که دانشگاه قبول شده بودم و اون حدودن بیست سالش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت که اومده محله ما ولی فقط اومده که منو ببینه و نمی خواد بیاد خونه مون؛ با ماشین بابام رفتم سوارش کردم و یه جا کنار خیابون نگه داشتم که صحبت کنیم. پشت فرمون نشسته بودم و تخمه می شکستم؛ بهش تخمه تعارف کردم؛ گفت:
+ چرا این جا نگه داشتی؟ برو یه جای سرسبز و خلوت... دلم گرفته...
ـ این جا رو دوست دارم من... اون پنجره رو می بینی توی اون ساختمون؟ ببین چقدر جالبه!
+ چیه مگه اون پنجره؟
ـ یه ساختمون چهار طبقه س و هیچ کدوم از واحدها، این طرف ساختمون پنجره ندارن؛ فقط همین واحده که پنجره داره این طرف، حتماً خودشون درست کردن... حالا صبر کن... چراغش که روشن بشه قشنگ تر می شه...
+ ...
ـ ... (صدای شکستن تخمه)
+ ...
ـ ...
+ منو می رسونی خونه؟
توی راه برام تعریف کرد که با یه نفر آشنا شده که ازش خواستگاری کرده؛ می گفت با این که پسره از همه لحاظ خوبه ولی ازش خوشش نمیاد و به خاطر همین حالش خیلی برزخه و نمی دونه باید چه تصمیمی بگیره. به نظر من توی موقعیت پیچیده ای بود و برای همین فقط به حرفاش گوش می دادم و نظری نمی دادم. الان مهسا با همون خواستگارش ازدواج کرده و دو تا بچه به دنیا آورده؛ سالی یه بار توی مهمونیا می بینمشون؛ اون سرخوشی قدیما رو نداره و خیلی ساکت تر شده... البته ظاهرن به عنوان یه زن شاغل خیلی خوب از عهده کارای خونه بر اومده و به نظر من... خیلی هم خوب میزبانی می کنه....

شب از نیمه گذشته و من با این که دیشب هم اصلاً نخوابیدم، امشب هم ظاهرن خواب نخواهم داشت. مه، همه محله ما رو فرا گرفته و فضای مرموزی به وجود آورده: توی این پومودورو (بیست و پنج دقیقه) درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه.

با فائزه سه جلسه صحبت کردم که هر کدوم دو ساعت طول کشید؛ دو بار خونه اونا و یه بار خونه ما؛ پدرش تپل و قدکوتاه بود و البته به غیر از اخلاق و شخصیت کاریزماتیک و خاص، ظاهر خیلی جذاب و شیکی داشت؛ از مادرش چیز زیادی یادم نمیاد، گمونم آدم ساکتی بوده که اصلن به چشم من نیومده. فائزه دو تا خواهر بزرگتر داشت که هر دو ازدواج کرده بودن: یکی از خواهرهاش یه بچه هم داشت و خواهر دیگه ش که تازه هم عروسی کرده بود، همراه همسرش برنامه ریزی کرده بودن که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کنن. مشخص بود که فضای داخلی خونه شون توسط طراح دکوراسیون طراحی و اجرا شده و به نظر من در حد یه شاهکار معماری عصر امروز می تونست مورد بررسی و تحلیل قرار بگیره! توی همه اجزای خونه به شکل هنرمندانه ای از چوب استفاده شده بود، یه راه پله بزرگ چوبی آشپزخونه رو از فضاهای اصلی خونه جدا کرده بود و به طبقه بالا که اتاق های خواب اون جا بودن متصل می شد. طبقه بالا جایی بود که من برای صحبت کردن با فائزه باید اون جا می رفتم.

فائزه خانوم، خیلی ساکت بود و صحبت کردن باهاش بسیار کار سختی بود. در ازای هر ده تا سؤال من که به همه شون هم بدون هیچ توضیح اضافه ای جواب بله یا خیر می داد، اون شاید یه سؤال می پرسید؛ من هم که متوجه شده بودم خیلی اهل صحبت کردن نیست، سعی می کردم خودم زیاد صحبت کنم که شاید اون هم یخش باز شه؛ از صورتش هیچ چی نمی شد فهمید: عین سنگ می موند و هیچ حالتی به خودش نمی گرفت. اصلن نمی خندید، اصلن ناراحت نمی شد و اخم نمی کرد و چشم و ابرو و لب و دهنش، اصلا و ابدا تحت هیچ شرایطی هیچ تغییری نمی کردن. سؤال ها رو خیلی کوتاه و خیلی مطمئن جواب می داد و دقیقا جواب همون سؤالی رو می داد که من می پرسیدم.

از حرفایی که فائزه زد متوجه شدم که خیلی اهل حیرت کردن، تعجب کردن و دل بستن به چیزایی که اساس علمی نداره نیست؛ به خاطر همین هم خیلی اهل نماز و روزه و دین و ایمون نبود؛ برعکس من خیلی مرتب و منظم بود و بر خلاف انتظارم، قبلاً درباره همه موضوعاتی که ازش پرسیدم فکر کرده بود؛ زندگیش حول اهداف مشخصی می چرخید و از پرداختن به فرهنگ و هنر و حتا سیاست هم غافل نبود؛ ساکت و متفکر بود و اهل زبون بازی و شوخی های لوس نبود. جلسه اول که تموم شد هر دو مایل به ادامه جلسات بودیم. جلسه بعد هم همون جا برگزار شد. 

فائزه چند برگ کاغذ آچهار با خودش آورده بود که کلی هم چیز روش نوشته بود و من خیلی خوشحال بودم که قراره سؤال بپرسه و صحبت کنه. بهش گفتم که چقدر خوشحالم که فکر کرده و تفکراتش رو یادداشت کرده؛ با چهره خالی از احساس بهم نگاه کرد؛ منم نگاهش کردم؛ چند تا پلک زد و سؤال اول رو خوند. جواب دادم؛ سؤال دوم رو خوند. جواب دادم؛ ساکت شد. درباره جواب هایی که دادم و حرف هایی که زده بودم یه مقدار دیگه توضیح دادم و بعد با یه سؤال دیگه ادامه دادم. همون جوری که به دیوار خیره شده بود توی چند تا کلمه جواب داد و بعد به فکر فرو رفت. بهش گفتم به نظرم مکالمه خیلی خوبیه و با اشتیاق ازش خواستم که یه سؤال دیگه از چیزهایی که توی کاغذ نوشته ازم بپرسه.

بهم گفت چیزایی که توی کاغذ نوشته اصلن مهم نیستن و بیشتر برای این که حرفی برای گفتن داشته باشه اون ها رو نوشته و همراه خودش آورده، ولی واقعاً به جواب هایی که من می دم اهمیتی نمی داده. سعی کردم یه مقدار دیگه مکالمه رو ادامه بدم ولی متوجه شدم که فائزه یه حالتی داره که انگار داره اذیت می شه به خاطر صحبت کردن با من. با خودم فکر می کردم حتما وسط مکالمه به هر دلیلی متوجه شده که از من خوشش نمیاد و احتمالا دوست داره هر چی زودتر از خونه شون بریم؛ همین کار رو کردیم. 

فکر نمی کردم دیگه قبول کنن که جلسه دیگه ای هم در کار باشه اما نه تنها قبول کردن، بلکه دعوتمون رو هم پذیرفتن و اومدن خونه ما؛ ظاهرن خونواده ها هم خیلی با هم جور شده بودن و از همدیگه خوششون اومده بود. حسابی اتاقم رو مرتب کرده بودم و به ظاهرم رسیده بودم. با این که از ته دل دوست نداشتم دیگه زیاد با فائزه خانوم صحبت کنم اما دوباره صحبتمون خیلی طول کشید. 

فائزه با همه ویژگی های خوبی که داشت چند تا ویژگی بد داشت که نمی تونستم نادیده بگیرم؛ به شدت درونگرا بود و اعتقاد داشت که هر آدمی باید همه مشکلات زندگیش رو خودش بدون کمک گرفتن از کسی حل کنه؛ برای هر مسأله ای که توی دنیا وجود داشت یه دلیلی در نظر گرفته بود، هیچ سؤالی براش بدون جواب نبود و به همه مسائل زندگی صفر و یکی نگاه می کرد؛ خیلی به عقلش میدون داده بود و همه این ویژگی ها باعث شده بود که احساساتش در مقابل عقلش حرفی برای گفتن نداشته باشن؛ نسبت به ازدواج بدبین بود و نگرانی های بی مورد زیادی درباره زندگی مشترک داشت.

شب از نیمه گذشته و من دیشب هم اصلاً نخوابیدم. مه، همه محله رو فرا گرفته و من درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه....