پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواستگاری» ثبت شده است

پسر خوبی بود و دل بزرگی داشت؛ همسن و سال بودیم و از بچگی توی محله با هم همبازی بودیم؛ عاشق یه دختری شد و بدون این که به کسی از رفقا بگه و سر و صدا راه بندازه با خونواده رفت خواستگاریش؛ من بعدن از صمیمی‌ترین رفیقش که رفیق صمیمی من بود (!) شنیدم: شرط ازدواج خانواده دختر این بود که سه دانگ از یه خونه توی همون محله به نام دختر باشه. پدر آرش کارمند صدا و سیما بود و یه زندگی خیلی معمولی داشت؛ قطعن پدرش یه مقداری بهش کمک کرده بود ولی از حق نباید گذشت که آرش خودش رو به آب و آتیش زد. توی محله پیتزا سفارش می دادیم، آرش دلیوری می کرد؛ زنگ می زدیم به آژانس، آرش دم در بوق می زد؛ توی کار دلالی ابزارآلات و این شر و ورا هم رفته بود که به هیچ وجه کار راحتی نبود؛ صبح ها آژانس، ظهر و بعد از ظهر بازار و شب ها رستوران؛ یادمه بعضی شبا که می خواستم بخوابم با خودم فکر می کردم که آرش الان توی تخت یکی دراز کشیده و داره تن فروشی می کنه تا پول خونه رو دربیاره....

خُب... بدیهاً مشخصه که آرش عاشق شده بود.... اما «آرش عاشق شده بود» دقیقن ینی چی؟ ما (و احتمالاً شما) توی جامعه عجیبی بزرگ شدیم: جامعه ای که مردمش برای ازدواج کردنشون کمتر از اتومبیل خریدنشون مطالعه و تحقیق می کنن؛ طبعاً این زن و شوهرها، که بعد تبدیل می شن به پدرها و مادرها، بچه هاشون رو می فرستن به دبستان ها و دبیرستان ها تا مثل پدر و مادرهاشون چیزهایی یاد بگیرن که عموماً هیچ وقت به دردشون نمی خوره و ما (و احتمالاً شما) به خاطر یاد گرفتن اون چیزهای به درد نخور تشویق شدیم و به خاطر یاد نگرفتنشون تنبیه و یاد گرفتیم که فارغ از این که چیزی به دردمون می خوره یا نه، تعریف چیزها رو حفظ کنیم و مهم تر از اون یاد گرفتیم که هر چیزی توی این دنیا تعریف داره و من حاصل این سیستم آموزشی هستم: سیستمی که مثل یه پازل هزارتیکه هرچقدر از اول شروع بشه و هر کسی و با هر روشی شروعش کنه آخرش یک تصویر و فقط یک تصویر بهت می ده و من این «تصویر»ی که هستم رو قبول کردم و در نتیجه باید بدونم وقتی می گم آرش عاشق شده بود ینی دقیقن آرش چه اتفاقی براش افتاده بود؟ 

سؤال: وقتی گفته می شود آرش عاشق شده بود، برای آرش دقیقن چه اتفاقی افتاده بوده است؟ توضیح دهید. 

جواب: هیچی! هیچ اتفاقی! آرش همون آرش بود، با ابعاد، اندازه و مشخصات فیزیکی سابق؛ همون طوری راه می رفت که همیشه راه می رفت و همون طوری حرف می زد که همیشه حرف می زد و یه روز مثل خیلی از روزای دیگه که به من زنگ می زد، به من زنگ زد و گفت که برای آپارتمانی که می خواد بسازه نیاز به نقشه های فنی داره و منم براش کشیدم.

الان که دارم این پومودورو رو می نویسم سهیلا در چند قدمی من توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحونه س. سهیلا از اقوام منه و معمولن برای من درد دل می کنه. سهیلا هیچ کس دیگه ای رو نداره که بتونه راحت باهاش حرف بزنه (جلوتر متوجه می شید چرا)؛ مهم ترین مشخصه ظاهریش موهای حناییِ فرفریشه که من فقط توی انیمیشن شجاع شبیهش رو دیدم. سهیلا حدودن پنجاه سالشه و تا الان حداقل پنجاه بار داستان زندگیش رو برای من تعریف کرده که چه بالا و پایین هایی داشته؛ قبل از این که صبجونه ش آماده بشه باید خلاصه ش رو بنویسم پس اگه خیلی سریع سکانس ها عوض می شن تعجب نکنید. این شما و این داستان واقعی زنی با موهای حناییِ فرفری:

سهیلا هفده سالش بوده و با خانواده پرجمعیتش توی شهرستان زندگی می کرده و مشغول گرفتن دیپلمش بوده که خواستگار براش میاد و خیلی ساده با یه پسر هجده ساله ازدواج می کنه؛ همون سال اول زندگی باردار می شه و به خاطر این که همسرش دانشگاه تهران قبول شده بوده با فرزند و همسرش به تهران نقل مکان می کنه. سهیلا توی تهران هیچ کسی رو نمی شناخته، هیچ کس... اما همیشه دلش به این خوش بوده که قراره بعد از این که درس همسرش تموم بشه برگردن به شهرشون؛ بعد از چند سال که همسرش هیأت علمی دانشگاه می شه و متوجه می شه که فوقش سالی یک بار می تونه برگرده به شهر و دیار خودش، احساس غربت باعث می شه که کاملا افسرده بشه و متوجه می شه که دیگه مثل سابق همسرش رو دوست نداره؛ متعاقبا علاقه همسرش هم به اون، هر روز کمتر و کمتر می شه تا اون جایی که همسر سهیلا پیشنهاد طلاق می ده و سهیلا هم می گه که دیگه هیچ چیزی براش اهمیت نداره؛ در نهایت تصمیم می گیرن که زندگی رو با هم ادامه بدن تا ببینن چی پیش میاد!

البته سهیلا و همسرش هنوز هم با هم زندگی می کنن، اما همسر سهیلا همون موقع ها یه زوجه دیگه هم اختیار می کنه که ظاهرن از همکارای دانشگاهیش بوده. به نقل از خود سهیلا خانوم، حاملگی دومش ناخواسته و «اتفاقی» بوده؛ طی این حاملگی به سهیلا خیلی سخت می گذره و از نظر فیزیکی حسابی شکسته می شه، چشماش ضعیف می شه و چند تا از دندوناش رو می کشه؛ اما وقتی پسر دومش به دنیا میاد می بینه که ارزش اون همه سختی رو داشته: پسر دومش عین یه فرشته ی خوشگل و ناز، بور بوده و چشماش آبی و نقره ای دریا بوده. 

پسر اول سهیلا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش؛ با این که خونه پسرش خیلی دور نیست، ولی سهیلا اعتقاد داره که دنیا قراره هر روز تنهاترش کنه. پسر دوم سهیلا دانشجوئه و سرش به کار و درس خودشه؛ سهیلا براش یه دستگاه بازی ویدیویی خریده و بهش گفته که نمی خواد سر کار بره: هر چقدر که پول بخواد بهش می ده که فقط توی خونه بمونه... نه سر کار بره و نه زیاد دانشگاه بمونه...

نمی فهمم چی توی زن دومش دیده که سهیلا نداشته....

ماجرای بهنام شاید جدی ترین داستانی باشه که این جا می نویسم. البته توقع نداشته باشید که یه داستان عجیب و غریب جنایی بخونید؛ این ماجراها بخش هایی از اتفاق هایی هستن که واقعن توی زندگی بهنام اتفاق افتادن و من برای جذاب تر شدن داستان چیزی بهش اضافه نکردم. تا اون جایی که من می دونم، بزرگترین و تأثیرگذارترین کاری که بهنام توی زندگیش کرد، خودکشی بود و برای همین داستان رو به دو قسمت قبل از خودکشی و بعد از خودکشی تقسیم کردم:

قبل از خودکشی:
وقتی یازده سالش بود پدرش توی دریا غرق می شه؛ اون موقع ها توی قشم زندگی می کردن؛ بهنام بعد از فوت پدرش چند ماه توی خیابون ها و گرم خونه های شهرداری زندگی می کرده چون مادرش دیگه قبولش نمی کرده و اعتقاد داشته که فامیل های همسر مرحومش باید مسئولیت بهنام رو بپذیرن.
بهنام بعد از این که چند بار توی فامیل دست به دست می شه، بالاخره به یکی از عمه هاش سپرده می شه که پولدارتر از سایر اقوام بود، توی تهران زندگی می کرد و هم محله ما بود؛ بدین طریق، اسباب رفاقت من و بهنام فراهم شد؛ درباره گذشته ش هیچی به من نمی گفت ولی از احساساتی که داشت خیلی صحبت می کرد؛ این که چقدر دلش می خواد مثل همه بچه ها با مادر خودش زندگی کنه و البته این که چقدر خونواده عمه شو دوست داره؛ بهترین روزای زندگیش روزایی بود که با مادرش چند دقیقه تلفنی صحبت می کرد؛ مادرش ماهی یک بار به دیدنش میومد و به هیچ کس آدرس محل زندگیشو نمی داد. من صمیمی ترین دوست بهنام بودم و با حوصله به حرفاش گوش می دادم.
هم سن و سال من بود؛ اون موقعی که دبیرستانی شدیم همون زمانی بود که تلفن همراه تازه همه گیر شده بود؛ بهنام هم به هر زحمتی که بود یه سیمکارت جور کرده بود. با ورود تلفن همراه به زندگی بهنام، سبک زندگیش تغییر کرده بود: هر وقت دوست داشت با مادرش تلفنی صحبت می کرد و مهمتر از اون، دیگه تماس هاش با آدم های مختلف از نظارت عمه نگران و دلسوزش خارج شده بود؛ هفته ای چند بار با هم بیرون می رفتیم، تقریبن هر وقت پیش من بود با مادرش تماس می گرفت و به زعم خودش لذت مکالمه با مادرش رو با من به اشتراک می ذاشت؛ یادمه بیشترین چیزی که به مادرش می گفت این بود که چقدر دوسش داره و چقدر دلش می خواد بتونه بیشتر بره پیشش.
محبتی که نیاز داشت رو از اطرافیانش دریافت نمی کرد؛ عاشق دختری شده بود که طبقه پایین خونه عمه ش زندگی می کرد و چند بار باهاش سلام علیک کرده بود؛ بعد از یه مدتی رابطه شون با هم بیشتر شده بود و شماره رد و بدل کرده بودن و من مجبور بودم علاوه بر شنیدن مکالمه های بهنام و مامانش، هر دفعه مکالمه چرت بهنام و این دختره، که از قضا خواهر یکی از خواننده های معروف زیرزمینی هم بود و طبیعتا بزرگترین افتخار زندگیش هم همین بود رو گوش بدم.
بهنام زیاد درباره من با دوست دخترش صحبت کرده بود؛ یه روز که داشت تلفنی باهاش صحبت می کرد و منم تو عوالم خودم بودم، یه دفه گوشی رو داد به من و گفت که با من کار داره؛ اگه اشتباه نکنم اسمش غزل یا غزال یا یه حیوون دیگه ای بود؛ بهم گفت که بهنام رابطه رو جدی گرفته و می خواد بیاد خواستگاری و خیلی جدی ازم خواست که یه جوری بهنام رو منصرفش کنم....
همون موقع برای بهنام توضیح دادم که ماجرا از چه قراره؛ گفت که خودش می دونه و به خاطر همین موضوع می خواد خودکشی کنه! دست کرد تو جیبش و چند تا بسته قرص که نمی دونم از کدوم گورستونی گیر آورده بود دراورد و گفت که اینا چهارصد تا قرص خواب آوره....
یادمه اون موقع ها شبکه چهار سیما یه برنامه ای داشت به اسم سینما و ماورا که هفته ای یک بار پخش می شد و معمولن یه فیلم سینمایی متفکرانه پخش می کرد و بعدش فیلم رو تحلیل و نقد می کرد و من بدون استثنا هر هفته این برنامه رو که سه چهار ساعت هم بود نگاه می کردم. اون موقع که بهنام قرص ها رو از تو جیبش دراورد من با خودم گفتم که باید برم خونه، چون قراره فیلم سینمایی مکعب از سینما ماورا پخش بشه و همین کار رو هم کردم.
بهنام به دوست دخترش زنگ زد و باهاش دعوا کرد و همونطوری که قوطی قرص ها رو توی دستش تکون می داد، هرچیزی درباره خودکشی به من گفته بود، به اونم گفت؛ وقتی قطع کرد ازش پرسیدم که داره شوخی می کنه یا قضیه جدیه؟ خندید و گفت که شوخیه.
خیالم راحت شد. رفتم خونه و بعد که فیلم و تحلیلش رو کامل دیدم از خودم پرسیدم اگه نمی خواسته خودشو بکشه اون همه قرص همراهش چی کار می کرده؟ به موبایلش زنگ زدم ولی یکی دیگه از بچه محلامون که بایاش دکتر بود جواب داد؛ گفت بهنام رو بیهوش روی زمین تو محله پیدا کردن و با پدرش دارن می برنش درمانگاه... یه شب توی اورژانس بود و بعد به بیمارستان منتقلش کرده بودن؛ بعد از حدود یه هفته به هوش اومد و من و چند تا از دوستای مشترکمون رفتیم عیادتش؛ مادرش هم اون جا بود و بعد از این که متوجه شد من همون کسی هستم که بهنام همیشه ازش تعریف می کرده، شماره تلفنم رو ازم گرفت. بهنام هیچ کدوم از ماها رو یادش نمیومد؛ دکترا گفته بودن که ممکنه چند هفته طول بکشه که حافظه ش برگرده؛  وقتی از بیمارستان برگشتم مادرش باهام تماس گرفت و ازم پرسید که دلیل خودکشی بهنام چی بوده؟ تئوری خودش این بود که به خاطر دختره بوده ولی من بهش گفتم که بهنام بیشتر از هر چیزی دوست داره که با تو زندگی کنه....
خب... بهنام پسر جسور و باهوشی بود؛ قد بلندی داشت و هیکلی نحیف و باریک؛ خوش صحبت و شوخ بود و همیشه پر از ایده و انرژی. با هیچ کس به غیر از بهنام نمی تونستم نصف شب از شیب عجیب و غریب استادیوم آزادی بالا برم، از دیوارهای طبقه بالاش بپرم داخل ورزشگاه و چند ساعت توی تاریکی محض استادیوم آزادی، روی صندلی هاش بشینم و به چمنای ورزشگاه نگاه کنم....
قبل از این که قرص ها رو بخوره، چند نفر رو در جریان تصمیمش و حتا زمان و مکان اجرای خودکشی می ذاره، که اتفاقا یکی از اون ها پدرش پزشک بیمارستانه؛ بعد با دوست دخترش دعوا راه میندازه و گوشی رو می ده به من که تو جریان دعوا قرار بگیرم؛ احساس می کردم داره با همه مهره هایی که اطرافش هستن یه بازی خطرناک می کنه که به هدفش برسه... وقتی برای اولین بار بعد از به هوش اومدنش توی راه بیمارستان بودم، تصمیم داشتم اگه شد درباره این موضوع ازش سؤال کنم؛ وقتی دیدم که می گن حافظه شو از دست داده، احساس کردم که وسط یکی از فیلمای سینما ماورا هستم و ناخوداگاه شروع کردم به بررسی ماجرا: تقریبن مطمئن بودم که داره فیلم بازی می کنه....

بعد از خودکشی:
با این که نقشه های بهنام اون طوری دوست داشت پیش نرفته بود، اما به هدفش رسید: مادر بهنام قبول کرده بود که با همدیگه زندگی کنن تا شخصا مراقب بهنام باشه.
بهنام از محله ما رفته بود به جایی که ما نمی دونستیم، اما خوشحال بودیم که داره با مادرش زندگی می کنه. بعد از چند ماه بهم زنگ زد و گفت که با مادرش تو یه خونه توی محله فرمانیه زندگی می کنن و فلان روز که نه مادرش خونه س و نه حاجی (!) می تونیم با بچه ها بریم اون جا ببینیمش؛ آدرس خونه رو بهم داد. به دو تا دیگه از دوستای بهنام زنگ زدم و قرار شد سه نفری بریم خونه شون؛ هیچ کدوم از ما تا اون موقع فرمانیه نرفته بودیم.
خونه ای که توش زندگی می کرد مجلل ترین خونه ای بود که تو زندگیم دیده بودم؛ حتا توی فیلما و سریال ها هم خونه ای به اون بزرگی و زیبایی ندیده بودم؛ آشپزخونه ش حداقل هشتاد متر بود و یه بوفه بیست متری پر از ظرف های تزیینی داشت. خونه دوپلکس بود و باغ و استخر داشت. دوزاریمون افتاده بود که مامان بهنام با حاجی ازدواج کرده ولی به روی خودمون نیاوردیم. 
بهنام ما رو برد توی یکی از اتاق های طبقه بالا؛ یه اتاق بیست سی متری بود که اطرافش رگال های کت و شلوار چیده شده بود؛ گفت یکی از اینارو ببریم بازار تجریش بفروشیم و شام بریم بیرون؛ حدود یه ماه بعدش بهنام بهم زنگ زد و گفت که از اون خونه رفتن یه خونه دیگه توی محله الهیه؛ متوجه شدم که مادر بهنام از طریق ازدواج موقت زندگیشو می گذرونه.
دبیرستانمون که تموم شده بود بهنام بهم گفت که مادرش بهش پول زیادی داده که از ایران بره مالزی و اون جا ادامه تحصیل بده؛ رفت مالزی و ما از طریق فبسبوک با هم در ارتباط بودیم؛ اون جا قرار بود درس بخونه ولی استعدادش رو توی کلاس های بوکس پیدا کرد و چند سال بعد هیکلی به هم زد و مربی بوکس شد؛ به خاطر هیکل و چهره جذابش مدل عکاسی و لباس برندها و فروشگاه های معروف مالزی شد و همون موقع ها برگشت ایران. وقتی برگشت ایران، به خاطر این که زبان انگلیسیش خیلی خوب شده بود، تونست مسئول عقد قراردادهای خارجی یکی از برندهای لوازم صوتی و تصویری ایرانی بشه؛ درآمدش توی ایرن خیلی زیاد بود و زمان زیادی نگذشت که تونست یه باشگاه بوکس تأسیس کنه؛ درآمدی که از راه باشگاه به دست می آورد این قدر زیاد بود که بیخیال شغل اولش می شه و تمام وقت به کارای باشگاه رسیدگی می کنه.
من حدود یه سال پیش توی عروسی یکی از دوستای مشترکمون، بهنام رو دیدم؛ کاملا مست بود؛ بهم گفت که از وقتی اومده ایران داره دنبال من می گرده و خیلی کنجکاو بوده که ببینه من به کجاها رسیدم؛ خیلی تعجب کردم چون پیدا کردن من اصلن سخت نبود... به هر حال، خوش حال شدم که به یادم بوده؛ بهم گفت که حالا که پیدام کرده دیگه نمی خواد گمم کنه و ازم خواست که شماره موبایلمو بهش بدم؛ شماره رو براش خوندم و اون توی گوشیش وارد کرد؛ بهش گفتم یه میسکال بندازه که منم شماره شو داشته باشم؛ روی صفحه موبایلش آیکون تماس رو لمس کرد و همون موقع متوجه شدیم که از قبل شماره من توی فهرست مخاطبینش ذخیره داشته! بهش گفتم انگار خیلی جاهای مناسبی دنبالم نگشتی؛ موقع قهقهه زدن بوی گندی از دهنش خارج می شد....
یکی دو هفته پیش توی تلگرام بهم پیام داده بود که کانال تلگرامی باشگاهش رو توی گروه های تلگرامی که عضو هستم تبلیغ کنم؛ من هم این کارو کردم.