پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواستگاری» ثبت شده است

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.

پسر خوبی بود و دل بزرگی داشت؛ همسن و سال بودیم و از بچگی توی محله با هم همبازی بودیم؛ عاشق یه دختری شد و بدون این که به کسی از رفقا بگه و سر و صدا راه بندازه با خونواده رفت خواستگاریش؛ من بعدن از صمیمی‌ترین رفیقش که رفیق صمیمی من بود (!) شنیدم: شرط ازدواج خانواده دختر این بود که سه دانگ از یه خونه توی همون محله به نام دختر باشه. پدر آرش کارمند صدا و سیما بود و یه زندگی خیلی معمولی داشت؛ قطعن پدرش یه مقداری بهش کمک کرده بود ولی از حق نباید گذشت که آرش خودش رو به آب و آتیش زد. توی محله پیتزا سفارش می دادیم، آرش دلیوری می کرد؛ زنگ می زدیم به آژانس، آرش دم در بوق می زد؛ توی کار دلالی ابزارآلات و این شر و ورا هم رفته بود که به هیچ وجه کار راحتی نبود؛ صبح ها آژانس، ظهر و بعد از ظهر بازار و شب ها رستوران؛ یادمه بعضی شبا که می خواستم بخوابم با خودم فکر می کردم که آرش الان توی تخت یکی دراز کشیده و داره تن فروشی می کنه تا پول خونه رو دربیاره....

خُب... بدیهاً مشخصه که آرش عاشق شده بود.... اما «آرش عاشق شده بود» دقیقن ینی چی؟ ما (و احتمالاً شما) توی جامعه عجیبی بزرگ شدیم: جامعه ای که مردمش برای ازدواج کردنشون کمتر از اتومبیل خریدنشون مطالعه و تحقیق می کنن؛ طبعاً این زن و شوهرها، که بعد تبدیل می شن به پدرها و مادرها، بچه هاشون رو می فرستن به دبستان ها و دبیرستان ها تا مثل پدر و مادرهاشون چیزهایی یاد بگیرن که عموماً هیچ وقت به دردشون نمی خوره و ما (و احتمالاً شما) به خاطر یاد گرفتن اون چیزهای به درد نخور تشویق شدیم و به خاطر یاد نگرفتنشون تنبیه و یاد گرفتیم که فارغ از این که چیزی به دردمون می خوره یا نه، تعریف چیزها رو حفظ کنیم و مهم تر از اون یاد گرفتیم که هر چیزی توی این دنیا تعریف داره و من حاصل این سیستم آموزشی هستم: سیستمی که مثل یه پازل هزارتیکه هرچقدر از اول شروع بشه و هر کسی و با هر روشی شروعش کنه آخرش یک تصویر و فقط یک تصویر بهت می ده و من این «تصویر»ی که هستم رو قبول کردم و در نتیجه باید بدونم وقتی می گم آرش عاشق شده بود ینی دقیقن آرش چه اتفاقی براش افتاده بود؟ 

سؤال: وقتی گفته می شود آرش عاشق شده بود، برای آرش دقیقن چه اتفاقی افتاده بوده است؟ توضیح دهید. 

جواب: هیچی! هیچ اتفاقی! آرش همون آرش بود، با ابعاد، اندازه و مشخصات فیزیکی سابق؛ همون طوری راه می رفت که همیشه راه می رفت و همون طوری حرف می زد که همیشه حرف می زد و یه روز مثل خیلی از روزای دیگه که به من زنگ می زد، به من زنگ زد و گفت که برای آپارتمانی که می خواد بسازه نیاز به نقشه های فنی داره و منم براش کشیدم.

الان که دارم این پومودورو رو می نویسم سهیلا در چند قدمی من توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحونه س. سهیلا از اقوام منه و معمولن برای من درد دل می کنه. سهیلا هیچ کس دیگه ای رو نداره که بتونه راحت باهاش حرف بزنه (جلوتر متوجه می شید چرا)؛ مهم ترین مشخصه ظاهریش موهای حناییِ فرفریشه که من فقط توی انیمیشن شجاع شبیهش رو دیدم. سهیلا حدودن پنجاه سالشه و تا الان حداقل پنجاه بار داستان زندگیش رو برای من تعریف کرده که چه بالا و پایین هایی داشته؛ قبل از این که صبجونه ش آماده بشه باید خلاصه ش رو بنویسم پس اگه خیلی سریع سکانس ها عوض می شن تعجب نکنید. این شما و این داستان واقعی زنی با موهای حناییِ فرفری:

سهیلا هفده سالش بوده و با خانواده پرجمعیتش توی شهرستان زندگی می کرده و مشغول گرفتن دیپلمش بوده که خواستگار براش میاد و خیلی ساده با یه پسر هجده ساله ازدواج می کنه؛ همون سال اول زندگی باردار می شه و به خاطر این که همسرش دانشگاه تهران قبول شده بوده با فرزند و همسرش به تهران نقل مکان می کنه. سهیلا توی تهران هیچ کسی رو نمی شناخته، هیچ کس... اما همیشه دلش به این خوش بوده که قراره بعد از این که درس همسرش تموم بشه برگردن به شهرشون؛ بعد از چند سال که همسرش هیأت علمی دانشگاه می شه و متوجه می شه که فوقش سالی یک بار می تونه برگرده به شهر و دیار خودش، احساس غربت باعث می شه که کاملا افسرده بشه و متوجه می شه که دیگه مثل سابق همسرش رو دوست نداره؛ متعاقبا علاقه همسرش هم به اون، هر روز کمتر و کمتر می شه تا اون جایی که همسر سهیلا پیشنهاد طلاق می ده و سهیلا هم می گه که دیگه هیچ چیزی براش اهمیت نداره؛ در نهایت تصمیم می گیرن که زندگی رو با هم ادامه بدن تا ببینن چی پیش میاد!

البته سهیلا و همسرش هنوز هم با هم زندگی می کنن، اما همسر سهیلا همون موقع ها یه زوجه دیگه هم اختیار می کنه که ظاهرن از همکارای دانشگاهیش بوده. به نقل از خود سهیلا خانوم، حاملگی دومش ناخواسته و «اتفاقی» بوده؛ طی این حاملگی به سهیلا خیلی سخت می گذره و از نظر فیزیکی حسابی شکسته می شه، چشماش ضعیف می شه و چند تا از دندوناش رو می کشه؛ اما وقتی پسر دومش به دنیا میاد می بینه که ارزش اون همه سختی رو داشته: پسر دومش عین یه فرشته ی خوشگل و ناز، بور بوده و چشماش آبی و نقره ای دریا بوده. 

پسر اول سهیلا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش؛ با این که خونه پسرش خیلی دور نیست، ولی سهیلا اعتقاد داره که دنیا قراره هر روز تنهاترش کنه. پسر دوم سهیلا دانشجوئه و سرش به کار و درس خودشه؛ سهیلا براش یه دستگاه بازی ویدیویی خریده و بهش گفته که نمی خواد سر کار بره: هر چقدر که پول بخواد بهش می ده که فقط توی خونه بمونه... نه سر کار بره و نه زیاد دانشگاه بمونه...

نمی فهمم چی توی زن دومش دیده که سهیلا نداشته....