پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

آقا امیرعلی دو تا زن داشت: زن اولش نمی دونست که یه زن دیگه هم داره (یا شایدم می دونست؟!) اما زن دومش که می دونست زن دومه (!) حسابی زن اولش رو مسخره می کرد و پشت سرش می خندید؛ آقا امیرعلی ناراحت می شد، ولی واقعن هر دو تاشونو خیلی دوست داشت و خیلی هم باهاشون مهربون بود. آقا امیرعلی صاحب یه انتشارات بود و برای خودش دفتر و دستکی داشت؛ با این که به عنوان گرافیست اون جا استخدام شده بودم ولی همه جور کاری ازم می کشید؛ یه پسر دبیرستانی هم از زن اولش داشت که خیلی ساکت ولی باهوش بود؛ پسرش می دونست که باباش دو تا زن داره و یه جوری این موضوع رو بین خودشون حل کرده بودن. بر خلاف آقا امیرعلی که خیلی سرحال بود و همیشه شلوغ می کرد، پسرش خیلی درونگرا و ساکت بود و من همیشه فکر می کردم که مشکل افسردگی در سنین نوجوانی داره، که خیلی غیرطبیعی نیست. 

آقا امیرعلی به نظر من موجود خیلی فعالی بود: دکترای ادبیات داشت و توی یکی از بهترین دبیرستان های تهران، ینی مدرسه البرز، که پسرش هم همون جا درس می خوند، تدریس می کرد؛ وقتی میومد توی انتشارات، خیلی سریع مشغول به کار می شد و دائما مشغول انجام دادن کارهای اون جا بود؛ یه تلویزیون کوچیک قدیمی توی اتاقش بود و همه خبرهای ریز و درشت مملکت رو از طریق تلویزیون دنبال می کرد؛ اعتقاد داشت که آموزش مهمترین اتفاقیه که توی زندگی هر انسانی می افته و از طریق آموزشه که می شه دنیا رو تغییر داد؛ نمی دونم بالاخره تونست از طریق آموزش دنیا رو تغییر بده یا نه ولی می دونم که از طریق چاپ و فروش کتاب های کمک آموزشی زندگی خوبی برای خودش درست کرده بود و چند سر عائله رو سیر می کرد.

اون انتشارات، اولین جایی بود که رسماً استخدام شده بودم و با این که درآمد زیادی نداشتم، خیلی زمان و انرژی زیادی براش می ذاشتم؛ تازه بیست سالم شده بود، دانشجو بودم و با این که کارش ارتباطی به رشته تحصیلیم نداشت، خیلی خوشحال بودم که مشغول کار شدم؛ بعد از این که اون جا شاغل شدم وضعیت تحصیلم به شدت افت کرد. اوایل کارهای پشت میزی انجام می دادم مثل طراحی جلد و صفحه بندی و این چیزا؛ یه خرده که گذشت مشخص شد که سلیقه من توی طراحی خیلی با استانداردهای هنری (!) آقا امیرعلی همخونی نداره و علاوه بر کارهای قبلی، یه سری کارهای پادویی هم افتاد گردن من: برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد می رفتم، برای یه سری نامه نگاری ها به اداره پست می رفتم و خلاصه از این جور کارا.

حدود یه سال اون جا کار کردم... کارایی که اون جا انجام می شد خیلی مورد علاقه من نبود، حقوقش خیلی زیاد نبود، رابطه م با آقا امیرعلی صمیمی شده بود و گاهی ازم می خواست یه دروغایی به زن اولش بگم که ارتباطش با زن دومش تابلو نشه و به غیر از اینا از درسم هم افتاده بودم: یه روز با شیرینی رفتم تو دفترش و بهش گفتم دیگه نمیام و کلیدایی که بهم داده بود رو بهش پس دادم؛ ناراحت شده بود و می گفت اگه بحث مالیه حاضره حقوقم رو بیشتر کنه، اما من هر کاری که اون جا بود رو یاد گرفته بودم: خریدن کاغذ، قرارداد بستن با مؤلف، تایپ، صفحه بندی و طراحی جلد، چاپ، صحافی، برش کتاب و بسته بندی و حتا دریافت مجوز و توزیع و فروش کتاب... واقعن در زمینه کتاب هیچ کاری نبود که توی اون انتشاراتی انجام نداده باشم....

امروز کتاب «انفطار صورت» رو برای بار دوم خوندم. توی بعضی از کتابای آوینی یه جاهایی هست که هر وقت می خونمشون به نظرم می رسه که هر چیزی که قرار بوده از همه کتاب های دنیا یاد بگیرم توی همون قسمت بوده و در نتیجه کتاب رو می بندم و به زندگیم ادامه می دم؛ شاید درباره این پدیده بعدن بیشتر توضیح دادم ولی فعلن می خوام داستان یکی دیگه از خواستگاری هامو تعریف کنم. تا حالا داستان های ریحانه، زینب و لیلا رو تعریف کردم و الان می خوام داستان مریم رو تعریف کنم.... قبلش شاید براتون جالب باشه که اصولاً یه سری اطلاعات درباره خواستگاری رفتن های من بدونید:

من هنوز بیست سالم تموم نشده بود که نشستم با خونواده صحبت کردم و به اون ها توضیح دادم که به خاطر نیازهایی که توی خودم احساس می کنم تصمیم گرفتم زود ازدواج کنم. پدرم بهم گفت که ما هر جایی بریم برای خواستگاری اول ازمون می پرسن پسر شما کارش چیه؟ به خاطر همین مجبور شدم برم سر کار (که اون خودش یه سری داستان دیگه س). من قبل از ازدواجم از بیش از ده خونواده خواستگاری کردم که به صورت میانگین هر کدوم سه یا چهار جلسه ادامه پیدا می کرد؛ از همون موقع ها هم همیشه توی ذهنم بود که تجربه هام رو درباره خواستگاری رفتن یادداشت کنم. بعد از ازدواجم البته متوجه شدم که خیلی از خواستگاری ها رو فراموش کردم؛ این هایی که این جا می نویسم خواستگاری هایی هستن که به دلایلی توی ذهنم مونده... و اما مریم؛ که خیلی خلاصه تعریفش می کنم:

مهم ترین نکته ای که درباره مریم وجود داشت این بود که خواهر بزرگترش مجرد بود؛ تصور من اینه که بقیه اتفاقات و دیالوگ هایی که بین من و مریم برقرار شد، بر خلاف ظاهر ماجرا، حول محور مجرد بودن خواهر بزرگترش می چرخید. امکان نداشت جلسه های من با دخترهایی که می رفتم خواستگاریشون زیر یک ساعت و نیم طول بکشه و خونواده م همیشه بابت این موضوع سرم غُر می زدن و بهم می گفتن که توی صحبت کردن با پدر و مادر موضوع کم میارن و این حرفا؛ به هر حال اون روز، روز شانس پدر و مادر من بود که صحبت من با مریم، کمتر از یه ربع طول کشید!

خونواده مریم خانوم خیلی مذهبی بودن و من به عنوان یه حسن به این ویژگی نگاه می کردم. همیشه موقع شروع صحبت هام با دخترها توی جلسه ای که تنهایی با دخترها برای خواستگاری صحبت می کردم، از طرفم می خواستم که اون صحبت رو شروع کنه و همیشه دخترها ازم می خواستن که اول من شروع کنم به صحبت کردن؛ دست بر قضا مریم استثنا بود: «بله... بسم الله الرحمن الرحیم... امممم... هیچ موضوعی برای من اندازه دین ارزش نداره و مسأله اول و آخر من توی زندگی دین هستش.»

به وضوح صداش رو کلفت تر از اون چیزی که هست از حنجره ش خارج می کرد. یادمه خیلی وقت پیشا که می رفتم اردو جهادی، یه خانومی بود که مسئول خانومای اردو بود و من سر یه ماجرایی مدت زیادی رو با ایشون می گذروندم؛ مریم من رو به شدت یاد اون انداخته بود: این خانوم توی اردو با دخترها با صدای نازک حرف می زد و به من که می رسید صداش رو به زور کلفت می کرد؛ وقتی هم که کارش باهام تموم می شد، یه جوری عین مردا می گفت «یا علی» که می خواستم عین رفیقای خودم با خیال راحت باهاش محکم دست بدم و سفت بغلش کنم.... بگذریم.... هنوز توی شوک این بودم که مریم خانوم اول شروع کرد به صحبت کردن؛ البته بعد از چند ثانیه از اون شوک درومدم و رفتم توی این شوک که چرا این قدر عصبانیه درباره دین؟ همون طوری که از شوکی به شوک دیگری تبدیل می شدم، لبخند هم روی لب هام بود و خودم رو خونسرد نشون می دادم؛ گفتم: 

ـ خب این که خیلی خوبه... دیگه چی؟

+ دیگه هیچی. چیزی غیر از این نیست: فقط دین و مذهب.

ـ ...

+ ...

ـ البته این خیلی خوبه ولی این اصرار شما داره یه خرده نگرانم می کنه؛ می شه بیشتر درباره ش صحبت کنید؟

+ بله. مثلا من اصلاً موسیقی گوش نمی کنم؛ به هیچ وجه.

ـ واقعاً می فرمایید؟

+ بله؛ پدر و مادرم و هیچ کدوم از اعضای خونواده مون هم به موسیقی گوش نمی کنن.

ـ جالبه... ولی شما توی خونه تون تلویزیون هست و از تلویزیون دائماً موسیقی پخش می شه....

+ درسته ولی ما هر وقت موسیقی پخش می کنه خاموشش می کنیم.

ـ رادیو چی؟ مثلاً توی ماشین....

+ اون هم همین طور: هر وقت موسیقی پخش می کنه کانالشو عوض می کنیم.

ـ حالا اگه... همسر آینده تون... بخواد موسیقی گوش بده شما چی کار می کنید؟

+ ناراحت می شم ولی کاری نمی کنم. 

ـ اگه یه روز از در خونه اومدید تو و دیدید همسرتون داره گیتار می زنه چی؟

+ چی...؟ معلومه خیلی عصبانی می شم....

من واقعاً تعجب کرده بودم و دیگه مغزم کار نمی کرد؛ تصمیم گرفتم خیلی باهاش بحث نکنم. بعد از چند ثانیه سکوت خودش گفت که اگه دیگه صحبتی نداره جلسه رو تموم کنیم! از اتاق که اومدم بیرون پدرش داشت می گفت که ما هیچ چیز رو مانع ازدواج نمی دونیم و خیلی روی عبارت «هیچ چیز» تأکید داشت که به نظرم خیلی نگرش جالبی بود. مادرم خیلی ذوق کرده بود که زود اومده بودم بیرون و دیگه مجبور نبودن به زور برای حرف زدنای الکی موضوع پیدا کنن؛ از طرفی فکر می کردن که من مریم خانوم رو توی یه نگاه پسندیدمش. توی راه به بابا مامانم گفتم که چقدر با ساز و آواز مشکل داره و احتمالاً نمی تونیم با هم به تفاهم برسیم. بابام گفت که وقتی باهاش ازدواج کردی و هر شب گیتارو آورد داد دستت گفت برام بزن می تونی خاطره امروزو حسابی سوژه کنی. گفتم بعیده که اجازه بدن دوباره باهاش حرف بزنم ولی بابام که تحت تأثیر حرفای باباش درباره اهمیت ازدواج قرار گرفته بود و از خیلی از روشنفکر بودن پدر مریم خانوم صحبت می کرد، دوباره باهاشون تماس گرفت تا قرار جلسه بعدی رو بذاره.

پدرش پشت تلفن گفته بود که انگار این دو تا به درد همدیگه نمی خورن و به صلاح نیست که رابطه ادامه پیدا کنه.... ماجرای خواستگاری مریم خانوم با این که خیلی ماجرای کوتاه و کم حاشیه ای بود ولی برای من تجربه خیلی مهمی بود؛ البته تجربه های عجیب تر و مهم تر از مریم خانوم هم توی خواستگاری ها اتفاق افتادن؛ مثلاً خواستگاری خیلی عجیبی که توی پومودوروی بعدی می خوام بنویسم.

توی دوران کودکی و نوجوانی چند بار شروع کردم به نوشتن و چند تا دفتر خاطرات هم پر کردم؛ یکی از دفترای خاطراتم رو هنوزم توی خونه مامانم اینا نگه داشتم؛ حتما یه روز میارمش این جا و مطالبی که دوستشون دارم رو این جا می نویسم. قدیما چند تا وبلاگ دیگه داشتم که البته همه رو پاک کردم؛ اولیش یه وبلاگ بود به اسم خرگوش سفید. اون موقع که توی وبلاگ خرگوش سفید می نوشتم اول دبیرستان بودم؛ می رفتم شعرای مینیمال از توی اینترنت پیدا می کردم و هر روز چن تاشو می ذاشتم توی خرگوش سفید. از ظاهر سفید و ساده وبلاگ خیلی خوشم میومد؛ عکس یه خرگوش سفید هم کنار صفحه اصلی بود که خیلی بانمک بود. خرگوش سفید خیلی خواننده نداشت ولی دو نفر بودن که همیشه همه مطالب رو می خوندن: دختری به اسم بهار و یک دختر دیگه که شاید بعدا درباره ش نوشتم.