پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

الان که دارم این پومودورو رو می نویسم سهیلا در چند قدمی من توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحونه س. سهیلا از اقوام منه و معمولن برای من درد دل می کنه. سهیلا هیچ کس دیگه ای رو نداره که بتونه راحت باهاش حرف بزنه (جلوتر متوجه می شید چرا)؛ مهم ترین مشخصه ظاهریش موهای حناییِ فرفریشه که من فقط توی انیمیشن شجاع شبیهش رو دیدم. سهیلا حدودن پنجاه سالشه و تا الان حداقل پنجاه بار داستان زندگیش رو برای من تعریف کرده که چه بالا و پایین هایی داشته؛ قبل از این که صبجونه ش آماده بشه باید خلاصه ش رو بنویسم پس اگه خیلی سریع سکانس ها عوض می شن تعجب نکنید. این شما و این داستان واقعی زنی با موهای حناییِ فرفری:

سهیلا هفده سالش بوده و با خانواده پرجمعیتش توی شهرستان زندگی می کرده و مشغول گرفتن دیپلمش بوده که خواستگار براش میاد و خیلی ساده با یه پسر هجده ساله ازدواج می کنه؛ همون سال اول زندگی باردار می شه و به خاطر این که همسرش دانشگاه تهران قبول شده بوده با فرزند و همسرش به تهران نقل مکان می کنه. سهیلا توی تهران هیچ کسی رو نمی شناخته، هیچ کس... اما همیشه دلش به این خوش بوده که قراره بعد از این که درس همسرش تموم بشه برگردن به شهرشون؛ بعد از چند سال که همسرش هیأت علمی دانشگاه می شه و متوجه می شه که فوقش سالی یک بار می تونه برگرده به شهر و دیار خودش، احساس غربت باعث می شه که کاملا افسرده بشه و متوجه می شه که دیگه مثل سابق همسرش رو دوست نداره؛ متعاقبا علاقه همسرش هم به اون، هر روز کمتر و کمتر می شه تا اون جایی که همسر سهیلا پیشنهاد طلاق می ده و سهیلا هم می گه که دیگه هیچ چیزی براش اهمیت نداره؛ در نهایت تصمیم می گیرن که زندگی رو با هم ادامه بدن تا ببینن چی پیش میاد!

البته سهیلا و همسرش هنوز هم با هم زندگی می کنن، اما همسر سهیلا همون موقع ها یه زوجه دیگه هم اختیار می کنه که ظاهرن از همکارای دانشگاهیش بوده. به نقل از خود سهیلا خانوم، حاملگی دومش ناخواسته و «اتفاقی» بوده؛ طی این حاملگی به سهیلا خیلی سخت می گذره و از نظر فیزیکی حسابی شکسته می شه، چشماش ضعیف می شه و چند تا از دندوناش رو می کشه؛ اما وقتی پسر دومش به دنیا میاد می بینه که ارزش اون همه سختی رو داشته: پسر دومش عین یه فرشته ی خوشگل و ناز، بور بوده و چشماش آبی و نقره ای دریا بوده. 

پسر اول سهیلا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش؛ با این که خونه پسرش خیلی دور نیست، ولی سهیلا اعتقاد داره که دنیا قراره هر روز تنهاترش کنه. پسر دوم سهیلا دانشجوئه و سرش به کار و درس خودشه؛ سهیلا براش یه دستگاه بازی ویدیویی خریده و بهش گفته که نمی خواد سر کار بره: هر چقدر که پول بخواد بهش می ده که فقط توی خونه بمونه... نه سر کار بره و نه زیاد دانشگاه بمونه...

نمی فهمم چی توی زن دومش دیده که سهیلا نداشته....

سپیده لاغر و قدبلند بود، پوستش رنگ سفید عجیبی داشت و معمولا تُرّه ای از موهای طلاییش ناخواسته بیرون از مقنعه اش می افتاد؛ خیلی مؤدب و موقّر و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود؛ همیشه لبخند می زد، اما هرگز ندیدم با کسی شوخی کنه؛ منش خاص خودشو داشت؛ گاهی وقتی باهاش صحبت می کردم احساس می کردم دارم با یه دختربچه دوازده ساله خجالتی صحبت می کنم؛ از پوشش و سایر ظواهرش مشخص بود که خانواده خیلی ثروتمندی داره؛ تقریبا همه می دونستن که خونه شون توی بهترین محله کرجه و بین بچه های ورودی دانشگاه شایعه بود که خانواده شون از خانواده های اصیل هستند و نصبشون می رسه به خاندان پهلوی معروف؛ البته برای من خیلی مهم نبود و درباره درستی غلطی این مسأله مداقّه ای نکردم... اصولا من شناخت کاملی نسبت به سپیده نداشتم.

اسم این پومودورو رو سپیده گذاشتم و درباره سپیده توضیح دادم، اما واقعیت اینه که موضوع این پومودورو یه نفر دیگه س و من برای جالب تر کردن این داستان آبکی می خواستم از یه تکنیک کشکی استفاده کنم؛ موضوع این پومودورو کسی نیست جز: ماهان؛ پس قاعدتا باید در ادامه درباره ماهان بنویسم:

خیلی ها دور و ور من بودن که ـ الکی یا راستکی ـ عاشق شدن و بعدش توی عشقشون شکست خوردن و یه مدتی غمگین بودن، اما هیچ کس رو ندیدم که مثل ماهان با شکست عشقی برخورد کنه. ماهان مثل سپیده، لاغر و قدبلند بود و خونواده ش هم مثل اونا خیلی پولدار بودن؛ پدرش جراح قلب بود و توی یکی از بهترین محله های تهران، یه خونه باغ بزرگ داشتن؛ مثل سپیده خجالتی و مؤدب و خلاصه دقیقا نسخه مذکر سپیده بود! اما سپیده به سعادت رسید و ماهان....

بعد از این که سپیده و ماهان سه سال با هم بیرون می رفتن و رفیق گرمابه و گلستان شده بودن، همه بچه ها فکر می کردن که این دو تا حتما قرار و مداراشونو گذاشتن و احتمالا به زودی ازدواج می کنن و این حرفا... یه روز ماهان اومد به من گفت فلانی! می خوام باهاش ازدواج کنم اما نمی دونم چطوری بهش بگم. منم که تازه تجربه هُدا رو پشت سر گذاشته بودم و از میانجی گری توی این جور مسائل دل خوشی نداشتم، بهش گفتم ماهان، هر کاری می کنی فقط حواست باشه... کسی رو واسطه قرار نده؛ خودت برو جلو حرفتو بزن... از تجربه م براش تعریف کردم و قانعش کردم که خودش باهاش صحبت کنه؛ ماهان رفته بود جلو و بهش ماجرا رو توضیح داده بود؛ سپیده ولی بهش گفته بود که تو برای من مثل داداش می مونی، نه بیشتر و نه کمتر...

ماهان قاطی کرد و چند ماه دانشگاه پیداش نشد؛ بعدا فهمیدیم که رفته به ده اجدادیشون توی خرقان و اون جا تنهایی زندگی می کنه؛ ظاهرا بیشتر وقت روز رو به گشت و گذار و تفکر می گذرونده... موضوع پایان نامه کارشناسی ش هم برج های خرقان انتخاب کرد و بعد از اتمام کاشناسی، در شرایطی که سپیده با یه نفر دیگه که پدرش گفته بود ازدواج کرده بود و ماهان می دونست که باید خیلی سریع خودش رو مشغول یه چیز خیلی جدی کنه، کارشناسی ارشد توی یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شد و الان هم همون جا مشغول تدریسه.

امیر سینما می خوند؛ یکی دو سال که از دانشگاه می گذره می فهمه که از سینما فقط تخمه شکستن پای فیلمای رزمی رو دوست داشته و این طوری می شه که تغییر رشته می ده میاد معماری و با ما همدوره می شه؛ هیکل درشتی داشت و خیلی خوب صحبت می کرد؛ مثل خیلی از بچه های معماری اهل سینما و موسیقی بود و روابط عمومی بالایی داشت؛ همه اعضای خونواده ش فرانسه بودن و با مادربزرگ تنهاش توی تهران زندگی می کرد؛ عاشق انیمیشن عصر یخبندان بود و وقتی می خواست خودشو واسه نامزدش لوس کنه با اون هیکلش، صداشو مث یکی از شخصیت های عصر یخبندان نازک می کرد؛ همون اوایل نامزدش چند بار اومد دانشگاه تا به همه دخترای دوره مون بفهمونه که امیر صاحب داره. من و امیر چون مسیرمون تا خونه تقریبا یکی بود خیلی با هم رفیق شده بودیم.

دانشگاهمون نمایشگاه اختراعات و محصولات دانشجویی برگزار کرده بود. من و امیر داشتیم توی نمایشگاه می چرخیدیم که یکی از محصولات خیلی توجهمون رو جلب کرد: یه شطرنج تاشو بود که مهره های مغناطیسی داشت؛ این قدر نازک بود که راحت لای یه کتاب جا می گرفت؛ ویژگی اصلی شطرنجه که اون رو تبدیل می کرد به یه اختراع این بود که شما می تونستی هروقت که خواستی اون رو ببندی و بعدا، بدون این که جای مهره ها تغییر کرده باشه بازش کنی؛ امیر گفت بخریمش که توی مترو حوصله مون سر نره؛ قیمتش دو هزار تومن بود.

کارمون شده بود شطرنج بازی کردن. توی مترو بازی رو شروع می کردیم و وقتی می رسیدیم به مقصدمون، از قطار پیاده می شدیم و روی سکو بازی رو ادامه می دادیم. توی حیاط دانشگاه بازی رو شروع می کردیم و سر کلاس ها، دور از چشم اساتید بازی رو ادامه می دادیم. شطرنج برای من و امیر از سرگرمی به یه رقابت خیلی جدی تبدیل شده بود. امیر کتاب های آموزش پیشرفته شطرنج می خوند و توی مسابقات شطرنج دانشگاه شرکت می کرد؛ من برای این که بازیم بهتر شه با کسایی مثل "محسن اعتیاد" که فکر می کردم بازیشون از من بهتره بازی می کردم. محسن اعتیاد در تمام طول بازی سیگارش روشن بود و هر وقت یکی از مهره های من رو می زد، می خندید و سر تکون می داد.

یادمه آخرای دوره مون که کلاس های کمتری با هم داشتیم، رابطه امیر و نامزدش به هم خورد و از همدیگه جدا شدن. توی همدوره ای هامون یه دختری به اسم بهار بود که همسن و سال امیر بود و اون موقع ها زیاد دور و ور امیر می دیدمش. یه روز به امیر گفتم چند تا آهنگ خوب واسم بلوتوث کنه؛ وقتی آهنگ ها رو گوش دادم و دیدم که همه آهنگا درباره فصل بهاره، متوجه شدم که قضیه جدیه.

چهار پنج سال بعد از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم بهش زنگ زدم؛ گفتم که عروسی کردم، اونم عقد کرده بود؛ دوست داشتم ازش بپرسم بالاخره با کی ازدواج کرد؟ اما به جاش پرسیدم که از بچه ها خبر داره یا نه؟ گفت از پسرا به غیر از محسن اعتیاد از کسی خبر نداره اما به واسطه خانومش از دخترای همدوره مون بی خبر نیست؛ اومدم بهش بگم که پس بالاخره با بهار ازدواج کردی؟ اما ترسیدم که با اونم به هم زده باشه و با یکی دیگه از همدوره ای ها ازدواج کرده باشه! به جاش دعوتش کردم یه روز با خانومش بیاد خونه مون شطرنج بازی کنیم.