پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

وقتی اولین بار اومدی تهران

اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم

فقط پیامک و چت بود

باورت می شه؟

نه

خب باور کن

تابستون بود

چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو

یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم

شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم

اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود

شبای قبل از مسافرت خیلی نگران هم بودیم که مثلا الان تا چند وقت نیستیم نمی تونیم چت کنیم و اینا

مثلا اگه من قرار بود برم جایی حتمن می دونستم شب قبلش باید باهات چت کنم وگرنه حالت بد می شد

صبح شد من رفتم شمال

وقتی رسیدیم به اردوگاه، دو روز خوابیدم فقط

از بس شبای قبلش درست حسابی نخوابیده بودم

وقتی بیدار شدم، همه با هم دوست شده بودن!

هر وقت می‌دیدنم به همدیگه می گفتن همون پسره که همه‌ش خوابه!

وسطای اردو که بودم، تو هم رفتی اردو

یادم نیست کجا رفته بودی

یادمه دیگه طاقت نیاوردی زنگ زدی

قبلش هیچ وقت با هم صحبت نکرده بودیم

خیلی برام جالب بود که لحجه داری

اون شب دو بار حرف زدیم

همیشه قبل از این که زنگ بزنی پیامک می دادی

می گفتی می خوام زنگ بزنم

اون موقعی که تلفنی حرف می زدیم هنوز توی اون خونه ویلاییه بودیم

بابام می دونست من با تو رابطه دارم

از این همه که تعریف کردی فقط یادمه که بابات می دونست

بعد از این که تلفنی صحبت کردیم، خیلی اتفاقا افتاد

بعضی وقتا یه چیزایی می شد، ولی خیلی ادامه پیدا نمی کرد

بازم تا قبل از وبلاگ همه چی خوب بود

این چیزایی که تعریف می کنی مال سال اول و دوم دبیرستانه

بعد من مُخِتو زدم: وبلاگ زدیم با هم!

دوست وبلاگی هم پیدا کرده بودی!

یه دختره بود که باهاش چت می کردی

این که مخمو زدی یادمه!

جر می دادی منو که یه چیزی بنویسی توی وبلاگ یادته؟

آره یادمه... نوبتی بود خب

من زود می نوشتم، تو دیر به دیر می نوشتی

...

تو حالت بد نمی شه از اون موقع‌ها می گی؟

یه خرده دلم تنگ می شه

خیلی خوب بودن اون روزا

من دلم تنگ نمی شه اصلن

دلاشوب می گیرم همراه با حالت تهوع!

یادته من همیشه دستم درد داشت؟

همیشه نگران بودم

همیشه ناراحت بودم

از قبل از وبلاگ، دیگه چی یادته؟

دقیق نمی دونم کی بود

اما یادمه یه روز تصمیم گرفتم علاقه‌مو بهت بگم

بعد از مدرسه اومدم خونه؛ ظهر بود

وسط صحبتمون یهو گفتم بهت

چند وقت سرزنش می کردم خودمو که اشتباه کردم

نصف عمرمو من در حال سرزنش خودم بودم...

یادمه پدرمونو دراورده بودی!

من ولی از قبلش پیش‌بینی کرده بودم

اون روزی هم که می خواستی بگی قبلش می دونستم

عه؟

هی گفتی یه چیزی بگم؟

هی گفتم اون چیزی که می خوای بگی، لازم نیست بگی

خودم می دونم

دیگه آخرش ولی گفتی

بعدش چند هفته گذشت

دوباره گفتی

هی گفتی

مثلا می گفتی: «این که الان گفتم با قبلی فرق داشت؛ اونو همون طوری گفتم، اینو ولی مطمئنم!»

اینارو یادم نیست

گیتار می زدی ولی یادمه

یه آهنگ فرستادی سوت زده بودی توش

گیر داده بودم که خودت سوت نزدی

اون جا دعوام کردی

من خیلی بهت شک داشتم

یادته سیگار کشیده بودی؟

کدومشو می گی؟

تنهایی کشیده بودم؟

نه... گفتی جلوی مامان بابام کشیدم

من شخصاً گرخیده بودم

همین الان جلوی مامانم سیگار بکشم عاقم می کنه

دیگه تو صورتم نگاه نمی کنه

از بابام گرفته بودم

ما همه مون امتحان کردیم

مامانم هم امتحان کرد خودش

ولی از بقیه ش خبر ندارن!

چیه؟ رفتی تو کار تزریق؟

نه... سیگار مگه بده؟

نه خیلی خوبه واسه سلامتی

باعث استحکام لثه می شه

آدم امتحان می کنه دیگه

اینارو فردا می نویسم تو وبلاگ که آبروت بره!

جلو کی بره آخه؟

خوبه تازه... اثرات چت کردنو می فهمن!

یادته قرار بود با هم سیگار بکشیم؟

نه

چه قرارایی!

بابابزرگتو یادمه...

نمی دونم چرا دوسش داشتم

شاید چون تو دوسش داشتی

روزایی که مریض بود... نصف شبا بیدار می شد

تو هم پای کامپیوتر بودی

می گفتی بیدار شده بابابزرگت

آره... اون شبا تنها شبایی بودن که بابا مامانم خوش‌حال بودن که من تا صبح می شینم پای کامپیوتر!

ماه رمضونا

واسه ماه رمضونا دلم تنگ می شه

تا صبح بیدار می موندیم

چی می گفتیم آخه؟!

کل این وبلاگو تعریف می کردی واسه‌م!

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکت‌های اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانه‌س!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟»
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت بیضی و یه ایرادی توش پیدا کرده بود و بعدتر هم یه فرمول از خودش ابداع کرد؛ دیگه عادت کرده بودیم: همیشه ده دقیقه یا یه ربع از آخر کلاسای ریاضی و فیزیک و هندسه رو درباره مساحت بیضی با معلما سر و کله می زد؛ به غیر از معلم هندسه‌مون، سایر معلما با حوصله باهاش بحث می کردن. ماجرای معلم هندسه هم این بود که یه روز، آقا هندسه (!) بیست بار یه چیزی رو براش توضیح داد و هر دفعه فرهاد گفت نه آقا این چیزی که می گید رو قبول ندارم؛ اون بنده خدا هم دستش رو گذشت روی کله کچلش و همین جوری که به یه جایی روی میز خیره شده بود گفت: «اگه یه بار دیگه با این دفتر درب و داغونت بیای سر میز من درباره این فرمول مزخرفی ـ که فکر می کنی ـ کشف کردی صحبت کنی، با فندک آتیشت می زنم» (اگه خواننده این وبلاگ باشید حتمن یادتونه که قبلن درباره شرایط دبیرستانی که توش درس خوندم توضیح دادم).
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی هیچ وقت توی خونه مشق نمی نوشت؛ توی دو سالی که با هم روی یه نیمکت بودیم، حتا یه بار هم یادم نمیاد که تکالیفش رو نوشته باشه؛ یه جورایی همیشه برای من قوت قلب بود: هر وقت یه تکلیفی رو نمی نوشتم می گفتم اشکالی نداره، فرهادم نمی‌نویسه؛ هیچ وقت خدا نمره تکالیف زنگ‌های اول رو نمی گرفت، اما گاهی اوقات فرصت می کرد که توی زنگ‌های اول و دوم، تکالیف زنگ‌های سوم و چهارم رو بنویسه. یادمه یه بار زنگ عربی داشت مشق ادبیات می نوشت و از یه تکنیک قدیمی استفاده می کرد: کتاب ادبیاتو گذاشته بود زیر کتاب عربی و داشت تند و تند می نوشت؛ از قضا معلم عربی که داشت درس می داد و بین نیمکت‌ها حرکت می کرد، متوجه ماجرا شد، کتاب ادبیات فرهاد رو برداشت، پرت کرد درست زیر تخته سیاه کلاس، برگشت و توی صورت فرهاد نگاه کرد و به شکل تمسخرآمیزی بهش لبخند زد... به نظر ما خیلی کار بامزه‌ای نبود ولی مطابق معمول، چند تا از بچه های کلاس خندیدن؛ یکی دو ثانیه گذشت؛ فرهاد کتاب عربی رو از جلوی دستش برداشت، از پشت میز بلند شد، بین نیمکت ها ایستاد و ادای یه تردست حرفه‌ای رو دراورد: بدون این که حرفی بزنه، خیلی جدی، مثل تردست‌ها چند بار پشت و جلوی کتاب رو دست کشید و رو به بچه ها و معلم نشون داد؛ همه ساکت بودیم و منتظر بودیم که یه کار عجیب غریب با کتاب بکنه که یه‌دفه کتابو پرت کرد به سمت تخته سیاه؛ دقیقن افتاد روی کتاب ادبیاتش که جلوی تخته افتاده بود، برگشت و توی صورت معلم نگاه کرد و دقیقن شبیه خودش لبخند زد.... فرهاد بین قهقهه‌های ما از کلاس اخراج شد.
فرهاد باهوش و کنجکاو بود؛ ارشدش رو از دانشگاه شریف گرفت و الان برای ادامه تحصیل داره می ره امریکا.

سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب براش فیلم های سورئالی مثل آلیس در سرزمین عجایب و جادوگر شهر اُز بذارم که عاشقشون بود؛ رشته ش گرافیک بود و تخصصش نقاشی رنگ روغن بود؛ توی هنرستان تدریس می کرد و نقاشی هاش رو توی تهران و اصفهان می فروخت؛ یادمه یکی از نقاشی هاش که خیلی فروخت، تصویری از سر یه زن خندان بود که روی یه تپه سرسبز، بین سایر درخت ها ریشه کرده بود و بخشی از اون ها شده بود....

سارا خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود دو تا پسر خوشگل و باهوش به دنیا آورد؛ شوهر بد اخلاقی داشت و خیلی زیاد با همدیگه دعوا داشتن؛ بعضی وقتا که جدی تر قهر می کرد، بچه کوچیک ترش رو بغل می کرد و با اتوبوس میومد تهران خونه ما؛ من هم روزها می بردمش تهرانگردی و شب ها براش فیلم های سورئال می ذاشتم! یه بار که اومده بود، خیلی خیلی حالش خراب بود و هیچ فیلمی آرومش نمی کرد.... یادمه با پسرش توی مترو بودیم و داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سارا یه دفعه نشست روی پله ها، کفش هاشو دراورد، رفت توی گالری تصاویر موبایلش و شروع کرد به مرور کردن خاطراتش؛ عکس ها رو نشون ما می داد و با بغض، خاطره تعریف می کرد؛ به زور بلندش کردم و بردمش خونه. 

دفعه بعد که سارا اومده بود خونه مون از همسرش جدا شده بود و به خاطر مراسم عقد من اومده بود تهران؛ با این که بچه ها رو ازش گرفته بودن و حالش خیلی بد بود، به خاطر پافشاری من پای تلفن، خودش رو به مراسم رسوند؛ یادمه بعد از مراسم بهم گفت اگه واقعاً دوستش داری و می خوای همیشه باهاش زندگی کنی، یادت باشه هر وقت اشتباه کردی ازش معذرت خواهی کن و از دلش دربیار، نذار هیچی توی دلش بمونه... همین... از اون موقع دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد؛ وقتی خیلی دلم براش تنگ شد، رفتم اصفهان پیشش؛ توی یکی از خیابون های جُلفای اصفهان قرار گذاشتیم، با همدیگه قدم زدیم و توی رستورانی که پاتوقش بود شام خوردیم؛ قرار شد شب خونه سارا بخوابم و صبح زود برگردم تهران. 

شب از نیمه گذشته بود؛ کلید رو انداخت، در آپارتمان رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد؛ همه جا روشن شد، به غیر از یه دیوار سه متری که کاملا سیاه بود: سارا دیوار وسط خونه رو سیاهِ سیاه کرده بود و وسط اون حجم از سیاهی، طرح زنی رو نقاشی کرده بود که با موهای بلندش، پشت به ما ایستاده بود و در حال نواختن ویولون بود. واقعاً به خاطر اون حجم از سیاهی جا خورده بودم. با خنده گفتم: به به! چه خانوم زیبایی! سارا ذوق کرد و گفت: واقعن قشنگه؟ تازه تمومش کردم... بعد از پشت چنگ زد به پیراهنم و گفت: باید از عقب تر نگاه کنی! 

روبروی دیوار سیاه ایستاده بودم و تقریباً خشکم زده بود. سارا با ویولونش از اتاق خوابش بیرون اومد و بین من و نقاشی حایل شد؛ ویولون رو زیر چونه ش گذاشت و آرشه رو بالا برد؛ بهش خیره شدم: شال سیاهش رو دراورده بود و به جای اون، یه شال سفید و بلند روی سرش بود؛ این قدر بلند بود که چند سانتیمتری از انتهاش روی زمین افتاده بود.