پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

احتمالن چون از شوهرش خیلی خوشگلتر بود و همه هم اینو می دونستن، به خودش این اجازه رو می داد که جلوی غریبه و آشنا اون طوری با شوهرش برخورد کنه؛ مدرکشو که از اون دانشگاه جادوغ آباد گرفت دیگه خدا رو بنده نبود... بعدم رفت تو کار نتوورک مارکتینگ و از فروش تی‌بگ و دمنوش و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه به دانشجوهای خوابگاهی تهران این قدر پول به جیب زد که دیگه شوهرشو قاطی آدما حساب نمی کرد؛ اسمش رها بود و ـ همه می دونستن ـ خیلی از شوهرش خوشگلتر بود؛ عاقبت از بند اون ازدواج هم رها شد البته.

اگه با شخصیت عمه جوزفین توی ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت آشنا هستید، لازم نیست این پومودورو رو مطالعه کنید؛ نازنین همه اخلاقای عمه جوزفین رو به شکل رقیق شده ای توی خودش داره؛ معمولن توی مهمونیای فامیلی می بینمش؛ حدودن سی سالشه و رشته تحصیلیش معماری بوده؛ یادمه که از همون بچگیامون، همه خاندانمون حساب ویژه ای روی نازنین و هوش و پشت کارش باز کرده بودن و در کل، بر همگان واضح بود که قراره به زودی تبدیل بشه به یکی از مفاخر خانواده؛ تحصیلاتش رو توی دانشگاه های خوب و مدارج عالی، با نمرات ممتاز به پایان رسونده؛ توی مهمونی ها همیشه کنار مادرش می شینه و وقتی می خنده نفس کم میاره و تا چند ثانیه بعدش نفس نفس می زنه و اشکاشو پاک می کنه.

خواستگار زیاد داره ولی به هیچ وجه تن به ازدواج نمی ده: «خب مگه دیوونه ام؟ یه نگاه به آمار طلاق بنداز... اصن تو فامیل خودمون چن نفر هنوز طلاق نگرفتن یا دارن بی دردسر با هم زندگی می کنن...؟» و بعد وارد پوزیشنی می شه که جلوتر توصیف می کنم....

هیچ وقت با اتومبیل خودش جایی نمی ره و همه مسافرت های درون شهری و برون شهری رو با وسایل نقلیه عمومی انجام می ده: «خب مگه دیوونه ام؟ آمار سوانح و تلفات جاده ای توی وسایل نقلیه عمومی خیلی کمتر از وسایل نقلیه شخصیه....» و بعد بازوی مادرش رو می گیره و می ره توی وضعیتی که توی پاراگراف بعدی توصیف می کنم....

همون اوایل که از دانشگاه اومده بود بیرون وارد پروژه های بزرگ و معروف تهران شد و رزومه خوبی دست و پا کرد؛ اما بعد از یکی دو سال از همه فعالیت هاش دست کشید: «خب مگه دیوونه ام؟ همه فشار پروژه روی منه، اون وقت همه سود پروژه می ره تو جیب شرکت پیمانکار... پیمانکار فقط دنبال اینه که سر مهندسشو کلاه بذاره....» همیشه بعد از مطرح کردن دلایلش، در حالی که توی چشمات خیره می شه و می خنده، دو دستی بازوی مادرش رو نگه می داره و سرش رو به شونه مادرش تکیه می ده و منتظر می مونه که مادرش حرفش رو تأیید کنه....

الان نازنین یه دوربین عکاسی خریده و تنها فعالیتش اینه که تفننی عکاسی کنه.

توی این شرایطی که الان هستم، توی این بازه زمانی خاصی که دارم تنفس می کنم، پشیمونم از این که خیلی از کارها رو انجام دادم و می دونم که هنوز چیزای زیادی هست که چیزی درباره ش نمی دونم؛ اما با اطمینان می تونم بگم که از آشنا شدن و معاشرت کردن با هیچ آدمی پشیمون نیستم. توضیح دادن و توجیه کردن افکار و رفتار آدما سخت به نظر می رسه، اما همیشه چیزی توی آدما هست که می شه ازش چیزی یاد گرفت.

از همون بچگی می دونستم که عقیل آدم پیچیده ایه، چون زندگی پیچیده ای داشت: حاصل ازدواج دوم پدر و مادرش بود؛ پدرش - که همسر سابقش از دنیا رفته بود - مدیر یکی از درمانگاه های معروف تهران بود و سه تا بچه دیگه داشت که دو تاشون پزشک و دندون پزشک بودن و مستقل زندگی می کردن و دختر کوچیکش، که البته از عقیل بزرگتر بود، هنوز مجرد بود و با پدرش زندگی می کرد. مادر عقیل - که همسر سابقش معتاد بود و کسی از زنده یا مرده بودنش اطلاعی نداشت ـ چهار تا پسر داشت که همگی خلافکار و معتاد بودن و معمولن به صورت دوره ای توی زندان، کمپ ترک اعتیاد و یا آواره و در به در کوچه ها و خیابونا بودن؛ از همه این خواهرا و برادرای ناتنی عقیل، من فقط خواهرشو دیده بودم که با خودشون زندگی می کرد و البته یکی از برادرای معتادش که افسرده بود و از بقیه کمتر خلاف می کرد؛ اسمش علی بود و گهگاهی با موتور داغونش میومد ما رو سوار می کرد که به خیال خودش به ما یه حالی بده: سه ترکه می رفتیم پارک چیتگر، واسه ما نوشابه مشکی می خرید و خودش روی یه نیمکت سیگار می کشید و با دقت به درختای چیتگر خیره می شد؛ بابای عقیل بدش میومد که عقیل و علی، بیرون از خونه همدیگه رو ببینن و عقیل رو از این کار ممنوع کرده بود؛ واسه همین این ملاقات ها در خفا انجام می گرفت. هر چن وقت یه بار بابای عقیل زنگ خونه ما رو می زد و بعد از احوال پرسی های معمول، شروع می کرد به پرسیدن سؤال های مختلفی که جواب همه شون یه کلمه بود: «نه».

ـ ببینم، دیروز عقیل و علی با هم رفته بودن بیرون؟

+ نه، دیروز عقیل پیش من بود.

ـ علی نیومد پیشتون؟

+ نه.

ـ با عقیل که بیرون هستید، قلیون و سیگار و اینا که نمی کشید؟

+ معلومه که نه!

دوازده سیزده سالمون که بود، با همدیگه کلاس زبان ثبت نام کردیم. کلاس زبانمون مختلط بود: عقیل عاشق یکی از همکلاسیامون شد که اسمش مرضیه بود و به نظرم دختر خوب و آرومی بود؛ هر چی زمان گذشت، بیخیال مرضیه نشد؛ فهمیده بود که خونه ش کجاس و خونواده ش کیا هستن و این جور چیزا، اما خود مرضیه اصلن بهش اهمیت نمی داد.

عقیل کنکور داد و برای ادامه تحصیل رفت شهسوار؛ باباش براش توی شهسوار یه خونه بزرگ خرید، به علاوه یه اتومبیل که بتونه راحت رفت و آمد کنه؛ اون جا چهار سال تنهایی زندگی کرد؛ یادمه یه بار که منو برد اون جا بهش گفتم آخه این خونه بزرگ با این همه اتاق به چه درد تو می خوره؟ خندید: «هر دختری از یه اتاقی خوشش میاد دیگه علی جون!» بعدشم یه چشمک مسخره زد که حالم بد شد و احساس تشنگی کردم گفتم برام یه لیوان آب بیار؛ یه قلپ از آبه خوردم، دیدم مزه زهر مار می ده؛ تفش کردم بیرون: «این دیگه چه کوفتی بود دادی من خوردم؟!» تقریبن داشت از خنده روی زمین غلت می زد: «عرق خوردی علی جون! عرق بود! الان دیگه تو هم عرق خور شدی!» یکی دو سالی بود که رفته بود شمال و خیلی کمتر می دیدمش و ظاهرن زیاد عوض شده بود. بهش گفتم این یکی دو روزی که من این جا می مونم، دور عرق مرق و دود و مود و دختر مخترو خط و خوط می کشی، من که رفتم دوباره برگرد به زندگی معمولی خودت؛ گفت این کارارو نکنیم پس چیکار کنیم؟ گفتم: «فیلم می بینیم. چه فیلمایی داری؟ بیار ببینم.» سبک خاصی برای معرفی کردن فیلماش داشت: قبل از این که بگه عنوان فیلم چیه یا عواملش کیا هستن، توضیح می داد که اون فیلم رو با کدوم یکی از دخترای دانشگاهشون دیده و با اون دختره چی کارا کرده...

سال های زیادی از اون روزا می گذره... عقیل برگشته تهران، بساز و بفروش شده و با مرضیه ازدواج کرده.