پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.

یه بارم اومده بودی تهران

نمی دونم با کی اومده بودی

ولی با همدیگه قهر بودیم

من پیام دادم که می خوام ببینمت

ترمینال خاوران باهام قرار گذاشتی

سه شنبه بود بارونم میومد

وقتی دیدمت

گفتی چرا اومدی؟

گفتم خب تو گفتی می خوای ببینیم همدیگه رو

تو پیاده رو وایساده بودیم حرف می زدیم

گفتی چرا دیروز نیومدی؟

...

شبش با بابام اینا رفته بودم باغچه

آره تو رفتی باغ

یکی دو سال بعدش با دوستت اومده بودی تهران

اون موقع دیگه رابطه نداشتیم

ینی من نمی خواستم دیگه رابطه داشته باشیم

چند ماه که از قطع رابطه مون گذشته بود

دو سه ماه اولش من داشتم دیوونه می شدم

تا شش ماه خیلی سخت بود، پدرم درومد

بعدش آروم آروم ولی عادی شد

هنوزم خیلی چیزارو فکر می کنم به خاطر اون غصه‌ایه که اون چند ماه به خودم تحمیل کردم

مثلن بعد از اون چند ماه بود که دستام شروع کردن به لرزیدن و موهای سفیدم زیاد شدن

فکر می کنم افسردگیم هم از همون موقع شروع شد

اون موقع من پیش‌دانشگاهی بودم

...

چرا برنمی گشتی؟

نمی دونم، مقاومت می کردم

فکر می کردم ما که قرار نیست با هم باشیم

پس کار درستی نیست با هم رابطه داشته باشیم

کلا درباره آدما یه جور دیگه فکر می کردم

یادته چی شد رفتی؟

نه

نمی دونم دقیق چی بود

من نگران بودم، خیلی نِق می زدم!

همیشه آمادگی داشتم که از رفتن حرف بزنم

اما رفتن خیلی سخت بود واسه‌م

دلم می خواست فکرش راحتم کنه

فکر چی آخه؟!

الان دیگه نمی فهمم

یه بار مثل همیشه داشتیم سر رابطه‌مون صحبت می کردیم

یهو جدی شد

گفتی باشه، وبلاگم پاک می کنیم

گفتم باشه

هر کاری که می گفتم

می گفتی آره

منم هی تو دلم فحش می دادم بهت

وبلاگو تو یه لحظه پاک کردی، به ثانیه نکشید

بعدشم رفتیم...

فکر کنم ده روز بعدش دخترخاله مامانم فوت کرد

داشتیم می رفتیم ابرقو

تو جاده حالم خیلی بد بود، بهت پیام دادم گفتم حرف بزیم

تو گفتی دیگه نمی تونی

نمی دونم چی شد آنلاین شدیم چت کردیم

حرفامون یادم نیست

فقط یادمه آخرش گفتی: «ببین من یه دروغایی بهت گفتم که نمی تونم هیچ وقت راستشو بگم.» داشتی می گفتی که یهو دی سی شدم؛ خدافظی هم نکردیم. من تا چند وقت فکر می کردم تو که بلدی هک کنی، حتمن یه کاری کردی که من دی سی بشم... بعدشم دیگه وصل نشد...

بعدش چند بار بهت پیامک دادم که دروغات چی بوده؟

اون سال امتحال فیزیک کشوری بود، نرفتم بدم

خیلی بد رفتی...

وقتی می گی خیلی بهت سخت می گذشته من تعجب می کنم

چرا جواب نمی دادی؟

بعدن بهم گفتی که از این که پیام می دادم از دروغات می پرسیدم ناراحت بودی، از این که نبخشیدم

چرت و پرت می گفتی!

گفتی یه بار نگفتی «بیا بخشیدمت» یا «اشکال نداره، بیا از اول شروع کنیم»، به جاش همیشه می پرسیدی دروغات چی بوده؟

هنوزم یادم میاد دلم می لرزه...

وقتی بعد از دو سال داشتم عادت می کردم به نبودنت، دوباره بهم پیام دادی؛ گفتی چون یادت رفته که چرا قطع رابطه کردیم، دیگه دلیلی نمی دیدی که رابطه نداشته باشیم!

ینی عاشق استدلالاتم!

کلا آرامش نداشتی تو زندگیت از دست من

اولین بار که با پست برات یه چیزی فرستادم چی بود؟ عطر و کتاب بود؟

نه، عطر و سی دی بود؛ کتاب یه بار دیگه بود

سی دی چی بود؟

آهنگ

این قدر ینی اینترنت داغون بود؟

آره، دایال آپ بود!

آره همه‌ش می گفتی دی سی شدم

سه چهار بار با پست چیز فرستادی، اما یادم نیست چیا بودن

عکس بچگیام و کتابای امیرخانی و ...

کتابای کنکور و کتاب کافکا و ...

وقتی اولین بار اومدی تهران

اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم

فقط پیامک و چت بود

باورت می شه؟

نه

خب باور کن

تابستون بود

چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو

یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم

شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم

اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود

شبای قبل از مسافرت خیلی نگران هم بودیم که مثلا الان تا چند وقت نیستیم نمی تونیم چت کنیم و اینا

مثلا اگه من قرار بود برم جایی حتمن می دونستم شب قبلش باید باهات چت کنم وگرنه حالت بد می شد

صبح شد من رفتم شمال

وقتی رسیدیم به اردوگاه، دو روز خوابیدم فقط

از بس شبای قبلش درست حسابی نخوابیده بودم

وقتی بیدار شدم، همه با هم دوست شده بودن!

هر وقت می‌دیدنم به همدیگه می گفتن همون پسره که همه‌ش خوابه!

وسطای اردو که بودم، تو هم رفتی اردو

یادم نیست کجا رفته بودی

یادمه دیگه طاقت نیاوردی زنگ زدی

قبلش هیچ وقت با هم صحبت نکرده بودیم

خیلی برام جالب بود که لحجه داری

اون شب دو بار حرف زدیم

همیشه قبل از این که زنگ بزنی پیامک می دادی

می گفتی می خوام زنگ بزنم

اون موقعی که تلفنی حرف می زدیم هنوز توی اون خونه ویلاییه بودیم

بابام می دونست من با تو رابطه دارم

از این همه که تعریف کردی فقط یادمه که بابات می دونست

بعد از این که تلفنی صحبت کردیم، خیلی اتفاقا افتاد

بعضی وقتا یه چیزایی می شد، ولی خیلی ادامه پیدا نمی کرد

بازم تا قبل از وبلاگ همه چی خوب بود

این چیزایی که تعریف می کنی مال سال اول و دوم دبیرستانه

بعد من مُخِتو زدم: وبلاگ زدیم با هم!

دوست وبلاگی هم پیدا کرده بودی!

یه دختره بود که باهاش چت می کردی

این که مخمو زدی یادمه!

جر می دادی منو که یه چیزی بنویسی توی وبلاگ یادته؟

آره یادمه... نوبتی بود خب

من زود می نوشتم، تو دیر به دیر می نوشتی

...

تو حالت بد نمی شه از اون موقع‌ها می گی؟

یه خرده دلم تنگ می شه

خیلی خوب بودن اون روزا

من دلم تنگ نمی شه اصلن

دلاشوب می گیرم همراه با حالت تهوع!

یادته من همیشه دستم درد داشت؟

همیشه نگران بودم

همیشه ناراحت بودم

از قبل از وبلاگ، دیگه چی یادته؟

دقیق نمی دونم کی بود

اما یادمه یه روز تصمیم گرفتم علاقه‌مو بهت بگم

بعد از مدرسه اومدم خونه؛ ظهر بود

وسط صحبتمون یهو گفتم بهت

چند وقت سرزنش می کردم خودمو که اشتباه کردم

نصف عمرمو من در حال سرزنش خودم بودم...

یادمه پدرمونو دراورده بودی!

من ولی از قبلش پیش‌بینی کرده بودم

اون روزی هم که می خواستی بگی قبلش می دونستم

عه؟

هی گفتی یه چیزی بگم؟

هی گفتم اون چیزی که می خوای بگی، لازم نیست بگی

خودم می دونم

دیگه آخرش ولی گفتی

بعدش چند هفته گذشت

دوباره گفتی

هی گفتی

مثلا می گفتی: «این که الان گفتم با قبلی فرق داشت؛ اونو همون طوری گفتم، اینو ولی مطمئنم!»

اینارو یادم نیست

گیتار می زدی ولی یادمه

یه آهنگ فرستادی سوت زده بودی توش

گیر داده بودم که خودت سوت نزدی

اون جا دعوام کردی

من خیلی بهت شک داشتم

یادته سیگار کشیده بودی؟

کدومشو می گی؟

تنهایی کشیده بودم؟

نه... گفتی جلوی مامان بابام کشیدم

من شخصاً گرخیده بودم

همین الان جلوی مامانم سیگار بکشم عاقم می کنه

دیگه تو صورتم نگاه نمی کنه

از بابام گرفته بودم

ما همه مون امتحان کردیم

مامانم هم امتحان کرد خودش

ولی از بقیه ش خبر ندارن!

چیه؟ رفتی تو کار تزریق؟

نه... سیگار مگه بده؟

نه خیلی خوبه واسه سلامتی

باعث استحکام لثه می شه

آدم امتحان می کنه دیگه

اینارو فردا می نویسم تو وبلاگ که آبروت بره!

جلو کی بره آخه؟

خوبه تازه... اثرات چت کردنو می فهمن!

یادته قرار بود با هم سیگار بکشیم؟

نه

چه قرارایی!

بابابزرگتو یادمه...

نمی دونم چرا دوسش داشتم

شاید چون تو دوسش داشتی

روزایی که مریض بود... نصف شبا بیدار می شد

تو هم پای کامپیوتر بودی

می گفتی بیدار شده بابابزرگت

آره... اون شبا تنها شبایی بودن که بابا مامانم خوش‌حال بودن که من تا صبح می شینم پای کامپیوتر!

ماه رمضونا

واسه ماه رمضونا دلم تنگ می شه

تا صبح بیدار می موندیم

چی می گفتیم آخه؟!

کل این وبلاگو تعریف می کردی واسه‌م!