پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

توی این شرایطی که الان هستم، توی این بازه زمانی خاصی که دارم تنفس می کنم، پشیمونم از این که خیلی از کارها رو انجام دادم و می دونم که هنوز چیزای زیادی هست که چیزی درباره ش نمی دونم؛ اما با اطمینان می تونم بگم که از آشنا شدن و معاشرت کردن با هیچ آدمی پشیمون نیستم. توضیح دادن و توجیه کردن افکار و رفتار آدما سخت به نظر می رسه، اما همیشه چیزی توی آدما هست که می شه ازش چیزی یاد گرفت.

از همون بچگی می دونستم که عقیل آدم پیچیده ایه، چون زندگی پیچیده ای داشت: حاصل ازدواج دوم پدر و مادرش بود؛ پدرش - که همسر سابقش از دنیا رفته بود - مدیر یکی از درمانگاه های معروف تهران بود و سه تا بچه دیگه داشت که دو تاشون پزشک و دندون پزشک بودن و مستقل زندگی می کردن و دختر کوچیکش، که البته از عقیل بزرگتر بود، هنوز مجرد بود و با پدرش زندگی می کرد. مادر عقیل - که همسر سابقش معتاد بود و کسی از زنده یا مرده بودنش اطلاعی نداشت ـ چهار تا پسر داشت که همگی خلافکار و معتاد بودن و معمولن به صورت دوره ای توی زندان، کمپ ترک اعتیاد و یا آواره و در به در کوچه ها و خیابونا بودن؛ از همه این خواهرا و برادرای ناتنی عقیل، من فقط خواهرشو دیده بودم که با خودشون زندگی می کرد و البته یکی از برادرای معتادش که افسرده بود و از بقیه کمتر خلاف می کرد؛ اسمش علی بود و گهگاهی با موتور داغونش میومد ما رو سوار می کرد که به خیال خودش به ما یه حالی بده: سه ترکه می رفتیم پارک چیتگر، واسه ما نوشابه مشکی می خرید و خودش روی یه نیمکت سیگار می کشید و با دقت به درختای چیتگر خیره می شد؛ بابای عقیل بدش میومد که عقیل و علی، بیرون از خونه همدیگه رو ببینن و عقیل رو از این کار ممنوع کرده بود؛ واسه همین این ملاقات ها در خفا انجام می گرفت. هر چن وقت یه بار بابای عقیل زنگ خونه ما رو می زد و بعد از احوال پرسی های معمول، شروع می کرد به پرسیدن سؤال های مختلفی که جواب همه شون یه کلمه بود: «نه».

ـ ببینم، دیروز عقیل و علی با هم رفته بودن بیرون؟

+ نه، دیروز عقیل پیش من بود.

ـ علی نیومد پیشتون؟

+ نه.

ـ با عقیل که بیرون هستید، قلیون و سیگار و اینا که نمی کشید؟

+ معلومه که نه!

دوازده سیزده سالمون که بود، با همدیگه کلاس زبان ثبت نام کردیم. کلاس زبانمون مختلط بود: عقیل عاشق یکی از همکلاسیامون شد که اسمش مرضیه بود و به نظرم دختر خوب و آرومی بود؛ هر چی زمان گذشت، بیخیال مرضیه نشد؛ فهمیده بود که خونه ش کجاس و خونواده ش کیا هستن و این جور چیزا، اما خود مرضیه اصلن بهش اهمیت نمی داد.

عقیل کنکور داد و برای ادامه تحصیل رفت شهسوار؛ باباش براش توی شهسوار یه خونه بزرگ خرید، به علاوه یه اتومبیل که بتونه راحت رفت و آمد کنه؛ اون جا چهار سال تنهایی زندگی کرد؛ یادمه یه بار که منو برد اون جا بهش گفتم آخه این خونه بزرگ با این همه اتاق به چه درد تو می خوره؟ خندید: «هر دختری از یه اتاقی خوشش میاد دیگه علی جون!» بعدشم یه چشمک مسخره زد که حالم بد شد و احساس تشنگی کردم گفتم برام یه لیوان آب بیار؛ یه قلپ از آبه خوردم، دیدم مزه زهر مار می ده؛ تفش کردم بیرون: «این دیگه چه کوفتی بود دادی من خوردم؟!» تقریبن داشت از خنده روی زمین غلت می زد: «عرق خوردی علی جون! عرق بود! الان دیگه تو هم عرق خور شدی!» یکی دو سالی بود که رفته بود شمال و خیلی کمتر می دیدمش و ظاهرن زیاد عوض شده بود. بهش گفتم این یکی دو روزی که من این جا می مونم، دور عرق مرق و دود و مود و دختر مخترو خط و خوط می کشی، من که رفتم دوباره برگرد به زندگی معمولی خودت؛ گفت این کارارو نکنیم پس چیکار کنیم؟ گفتم: «فیلم می بینیم. چه فیلمایی داری؟ بیار ببینم.» سبک خاصی برای معرفی کردن فیلماش داشت: قبل از این که بگه عنوان فیلم چیه یا عواملش کیا هستن، توضیح می داد که اون فیلم رو با کدوم یکی از دخترای دانشگاهشون دیده و با اون دختره چی کارا کرده...

سال های زیادی از اون روزا می گذره... عقیل برگشته تهران، بساز و بفروش شده و با مرضیه ازدواج کرده.

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.

یه بارم اومده بودی تهران

نمی دونم با کی اومده بودی

ولی با همدیگه قهر بودیم

من پیام دادم که می خوام ببینمت

ترمینال خاوران باهام قرار گذاشتی

سه شنبه بود بارونم میومد

وقتی دیدمت

گفتی چرا اومدی؟

گفتم خب تو گفتی می خوای ببینیم همدیگه رو

تو پیاده رو وایساده بودیم حرف می زدیم

گفتی چرا دیروز نیومدی؟

...

شبش با بابام اینا رفته بودم باغچه

آره تو رفتی باغ

یکی دو سال بعدش با دوستت اومده بودی تهران

اون موقع دیگه رابطه نداشتیم

ینی من نمی خواستم دیگه رابطه داشته باشیم

چند ماه که از قطع رابطه مون گذشته بود

دو سه ماه اولش من داشتم دیوونه می شدم

تا شش ماه خیلی سخت بود، پدرم درومد

بعدش آروم آروم ولی عادی شد

هنوزم خیلی چیزارو فکر می کنم به خاطر اون غصه‌ایه که اون چند ماه به خودم تحمیل کردم

مثلن بعد از اون چند ماه بود که دستام شروع کردن به لرزیدن و موهای سفیدم زیاد شدن

فکر می کنم افسردگیم هم از همون موقع شروع شد

اون موقع من پیش‌دانشگاهی بودم

...

چرا برنمی گشتی؟

نمی دونم، مقاومت می کردم

فکر می کردم ما که قرار نیست با هم باشیم

پس کار درستی نیست با هم رابطه داشته باشیم

کلا درباره آدما یه جور دیگه فکر می کردم

یادته چی شد رفتی؟

نه

نمی دونم دقیق چی بود

من نگران بودم، خیلی نِق می زدم!

همیشه آمادگی داشتم که از رفتن حرف بزنم

اما رفتن خیلی سخت بود واسه‌م

دلم می خواست فکرش راحتم کنه

فکر چی آخه؟!

الان دیگه نمی فهمم

یه بار مثل همیشه داشتیم سر رابطه‌مون صحبت می کردیم

یهو جدی شد

گفتی باشه، وبلاگم پاک می کنیم

گفتم باشه

هر کاری که می گفتم

می گفتی آره

منم هی تو دلم فحش می دادم بهت

وبلاگو تو یه لحظه پاک کردی، به ثانیه نکشید

بعدشم رفتیم...

فکر کنم ده روز بعدش دخترخاله مامانم فوت کرد

داشتیم می رفتیم ابرقو

تو جاده حالم خیلی بد بود، بهت پیام دادم گفتم حرف بزیم

تو گفتی دیگه نمی تونی

نمی دونم چی شد آنلاین شدیم چت کردیم

حرفامون یادم نیست

فقط یادمه آخرش گفتی: «ببین من یه دروغایی بهت گفتم که نمی تونم هیچ وقت راستشو بگم.» داشتی می گفتی که یهو دی سی شدم؛ خدافظی هم نکردیم. من تا چند وقت فکر می کردم تو که بلدی هک کنی، حتمن یه کاری کردی که من دی سی بشم... بعدشم دیگه وصل نشد...

بعدش چند بار بهت پیامک دادم که دروغات چی بوده؟

اون سال امتحال فیزیک کشوری بود، نرفتم بدم

خیلی بد رفتی...

وقتی می گی خیلی بهت سخت می گذشته من تعجب می کنم

چرا جواب نمی دادی؟

بعدن بهم گفتی که از این که پیام می دادم از دروغات می پرسیدم ناراحت بودی، از این که نبخشیدم

چرت و پرت می گفتی!

گفتی یه بار نگفتی «بیا بخشیدمت» یا «اشکال نداره، بیا از اول شروع کنیم»، به جاش همیشه می پرسیدی دروغات چی بوده؟

هنوزم یادم میاد دلم می لرزه...

وقتی بعد از دو سال داشتم عادت می کردم به نبودنت، دوباره بهم پیام دادی؛ گفتی چون یادت رفته که چرا قطع رابطه کردیم، دیگه دلیلی نمی دیدی که رابطه نداشته باشیم!

ینی عاشق استدلالاتم!

کلا آرامش نداشتی تو زندگیت از دست من

اولین بار که با پست برات یه چیزی فرستادم چی بود؟ عطر و کتاب بود؟

نه، عطر و سی دی بود؛ کتاب یه بار دیگه بود

سی دی چی بود؟

آهنگ

این قدر ینی اینترنت داغون بود؟

آره، دایال آپ بود!

آره همه‌ش می گفتی دی سی شدم

سه چهار بار با پست چیز فرستادی، اما یادم نیست چیا بودن

عکس بچگیام و کتابای امیرخانی و ...

کتابای کنکور و کتاب کافکا و ...