پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

امیرمحمد دانشجوی همون خراب‌شده‌ای بود که توش درس خوندم، خیلی قبل‌تر از من وارد دانشگاه شده بود و هم‌دوره‌ای‌هاش همه فارغ‌التحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با استادا جروبحث می‌کرد، هیچ وقت در حال صحبت کردن با کس دیگه‌ای ندیده بودمش؛ اوایل چن تا کلاس با همدیگه داشتیم و یه سلام‌علیک مختصری بینمون ردوبدل می‌شد؛ بعدتر، یه وقتایی اگه توی محوطه دانشگاه با هم برخورد می‌کردیم، سفره دلش باز می‌شد و تا وقتی که پیشش می‌موندم از هر دری صحبت می‌کرد؛ گاهی پنج دقیقه، گاهی یه ربع، گاهی نیم ساعت، خوبیش این بود که همیشه خودش یه چیزی واسه گفتن داشت؛ یه بند حرف می‌زد و گاهی بین حرفاش نظر منم می‌پرسید؛ اگه کسی از اطرافمون عبور می‌کرد بهمون خیره می‌شد و به وضوح تعجب می‌کرد که امیرمحمد داره با یه نفر دیگه صحبت می‌کنه.

امیرمحمد زمان شرکت در اعتراضات سال ۸۸ دستگیر و زندانی می‌شه؛ به خاطر همین یه مدت از ادامه تحصیل توی دانشگاه محروم می‌مونه و دوباره با پی‌گیری‌های زیاد بعد از چند سال با ادامه تحصیلش موافقت می‌شه؛ یه داستان معروفی هم درباره‌ش شنیده بودم که روز تحویل یکی از پروژه‌های دانشگاهیش، چون امیرمحمد هنوز آزاد نشده بوده، هم‌دوره‌ای‌هاش وقتی داشتن شیتای خودشون رو به دیوارای آتلیه می‌چسبوندن، چن تا شیت سفید و بزرگ هم به دیوار می‌چسبونن تا وقتی اساتید ماجرای شیت‌های سفید رو پرسیدن، نماینده کلاس جواب بده که اگه امیرمحمد بود اون شیت‌ها هرگز خالی نمی‌موندن؛ اساتید هم تحت تأثیر این ماجرا قرار می‌گیرن، بالاترین نمره کلاس رو به امیرمحمد می‌دن و همون شیت‌های سفید رو به عنوان پروژه برتر اون ترم انتخاب می‌کنن.

یه جورایی شلخته و نچسب بود امیرمحمد، اما خوشم میومد که همیشه حرفشو می‌زد؛ می‌گفت همه جور کاری تو زندگیم کردم و هیچ وقت خودمو محدود نکردم؛ اصلیتش کرمونی بود و تنهایی توی تهران زندگی می‌کرد؛ اون اواخر عاشق یکی از بچه‌های دانشگاه شد که اونم کرمونی بود و اتفاقن شبیه خودش نچسب و عجیب بود؛ خیلی زود با همدیگه ازدواج کردن؛ وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون بهم خبر داد که بچه‌شون به دنیا اومده و عکس بچه رو هم برام فرستاد؛ بعد از دانشگاه دیگه آروم آروم رابطه‌مون کمرنگ شد تا این که چند وقت ‌پیش بعد از چند سال بهم زنگ زد؛ خوشحال بودم که باهام تماس گرفته: «کجاهایی امیرمحمد؟» اون مضطرب و نگران بود: «علی یه گیره سر گیر کرده تو گلوی بچه‌م نمی‌تونه نفس بکشه باید چی‌کار کنم؟» گفتم خب روانی واسه چی به من زنگ زدی الان؟ گفت نمی‌دونم... فک کنم تو اولین نفر بودی تو لیست کانتکتام! گفتم سریع زنگ بزن اورژانس. گفت: «آها! راس می‌گی...» و قطع کرد؛ تا چند ساعت بعدش جواب تلفن نمی‌داد تا این که بالاخره خودش زنگ زد و تعریف کرد که اورژانس تلفنی بهش توضیح داده که باید چی‌کار کنه و مشکلش رو حل کرده، بعد هم برام تعریف کرد که بعد از تموم شدن درسش با خانومش برگشته کرمون، یه فلافلی زده و همون جا مشغول کاره.

ماهان رو با موها و ریش بلند و به‌هم‌ریخته‌ش تصور کنید: فک کنم حداقل سه‌چهار ساله سلمونی نرفته، هرازچندگاهی البته یه دستی به صورتش می‌کشه؛ همون کت سیاهی رو پوشیده که همیشه برای رفتن به جلسه‌هاش می‌پوشید و موهاش با یه ترکیب نامنظمی از اطراف کلاه سیاهش بیرون ریخته؛ از آخرین باری که دیدمش سرحال‌تر و شاداب‌تر به نظر می‌رسه؛ تصور کنید که پشتِ یه میز دراز توی دفتر مدیریت، روبروی مدیر شرکتی نشسته که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده. ماهان همون طوری که داره صحبت می‌کنه از توی جیبای کتش، دونه‌دونه فاکتور و قبض درمیاره و زیر لب اعداد رو می‌خونه؛ بعضی‌ها رو می‌ذاره روی میز و بعضی‌ها رو پاره می‌کنه و دور‌ می‌ندازه؛ آخرِ حرفاش بالاخره تو چشمای مدیر شرکت نگاه می‌کنه و می‌گه: «... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»

اگه ندونی که مهندس معماره و فارغ‌التحصیل دانشگاه تهرانه و فقط بخوای از ظواهرش قضاوت کنی، حتمن می‌گی کارتن‌خوابی چیزیه؛ کار اصلیش پیمان‌کاریه و خیلی هم سرش شلوغه؛ همیشه خدا یا تو کارگاه‌ها با کارگرا سروکله می‌زنه یا تو شرکتا با کارفرماها؛ من باهاش زیاد رفت و آمد داشتم اما هیچ کدوم از اعضای خونواده‌شو ندیدم؛ می‌گن باباش خیلی پولداره اما ماهان خودش یه پراید داره و تنها توی یه آپارتمان کوچیک زندگی می‌کنه؛ تا الان برای چهارپنج تا از پروژه‌هاش تصویرسازی کردم؛ معمولن اگه برای ارایه کارش عجله داشته باشه به من زنگ می‌زنه وگرنه خودش هزار جور آدم می‌شناسه و برای هر کاری که مربوط به ساختمون باشه، تیم درست‌حسابی و حرفه‌ای سراغ داره؛ توی کار آدم خوش‌اخلاق و خوش‌حسابیه، منم بدون چک‌وچونه و حرف پس‌وپیش باهاش کار می‌کنم؛ وقتی پیشش هستم و دارم پای کامپیوتر یه کاری براش انجام می‌دم، کنارم دست‌به‌سینه می‌شینه روی صندلی، با موبایلش ور می‌ره و زیر لب آواز می‌خونه؛ هر وقت به نشونه این که آواز خوندنش تمرکزمو از بین می‌بره دست از کار می‌کشم و مستقیم نگاهش می‌کنم، بدون این که چشم از موبایلش برداره صورتش رو به طرفم برمی‌گردونه و البته آوازش رو قطع می‌کنه.

روبروی مدیر شرکت نشسته؛ شرکتی که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده؛ شرکتی که یه زمانی منم کارمندش بودم. تصور کنید، وقتی مدیر شرکت از ماهان می‌پرسه که چرا می‌خواد این کارو بکنه، ماهان جواب می‌ده: «شما اگه قرار بود پرداختش کنید، بعد از این همه وقت حداقل یه بخشش رو پرداخت کرده‌بودید... لااقل این‌طوری توی توهمات خودم روی این پول حساب نمی‌کنم... شما هم دیگه شب‌ها بدون فکر کردن به پرداخت پول من، با خیال راحت می‌خوابید! واقعن فقط اومدم بگم دیگه نمی‌خوامش... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»

آقاکیوان سی و چهارپنج سالشه، موهای جوگندمی داره و دماغش، اون طوری که خودش می‌گه، عقابیه! هیکل متناسبی داره، اما معمولن شلخته‌س و خیلی به ظاهر و سر و وضعش نمی‌رسه: همیشه ریش بلند و نامرتب داره و با توجه به موهای سفید و جوگندمی سر و صورتش، به نظرم چند سال بیش‌تر از سنش نشون می‌ده؛ اگه یکی‌دو ساعت کارِت گیرش باشه و رابطه‌ش رو با بقیه مشتری‌ها یا دوستاش ببینی، می‌فهمی که چقدر مهربون و خوش‌برخورده و در عین حال چقدر می‌تونه پُرحرف و شوخ و فضول باشه؛ اصالتن اهل کاشانه و با همسر و سه تا پسر کوچیکش توی تهران زندگی می‌کنه، البته خانومش اهوازیه و بیشتر ماه‌های سال با بچه‌ها می‌ره اهواز؛ کیوان می‌گه: «منم به خاطر کاره که مجبورم تو این خراب‌شده بمونم. یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر.... می‌رم چن تا مغازه تو شهرستان می‌خرم و اجاره می‌دم... خانومم بیشتر دوست داره پیش مامانش باشه، پسرا رو بهونه می‌کنه، وگرنه اگه تهران باشه من صبحا نمیام مغازه، تا بعد از ناهار می‌مونم خونه کمکش می‌کنم.... الان که می‌بینی صبح تا شب اینجام به خاطر اینه که خونه حوصله‌م سر می‌ره.... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر....»

«کجا می‌خوای بری؟ اهواز؟»

«نه.»

«پس می‌ری کاشان...»

«نه بابا... یه جایی همین اطراف تهران خوبه!»

ظاهرن پدر و مادر ثروتمندی داره و اوضاع خودش هم روبه‌راهه؛ قبلن مکانیک بوده اما الان رفته تو کار سیستم‌های پخش و باند و سایر ملحقات صوتی و تصویری اتومبیل؛ می‌گه مکانیک که بودم بیشتر مشتری‌هام کارمندای خسیس و بی‌اعصاب بودن، الان مشتری‌هام جوجه‌فُکُلی‌های بی‌غم و بی‌خیالن: پولش بیشتره، کارش راحت‌تره، دلارم که گرون بشه سودش می‌ره بالاتر.... معمولن روزا سرش خلوته و داخل مغازه داره با تبلتش سریال خارجی می‌بینه یا جنس سفارش می‌ده، اما بعدازظهر و شب سرش شلوغ می‌شه؛ من اگه باهاش کار داشته باشم مجبورم روزا برم پیشش.

یه بار ماشینم نزدیک تونل رسالت بی‌دلیل خاموش شد. حسابی مستأصل بودم. توی کیفم همه کارت ویزیتا رو نگاه کردم. مرتبط‌ترین کارتی که دیدم همون کارت مغازه کیوان‌سیستم بود که چند روز قبلش برام یه دستگاه پخش نصب کرده بود؛ وقتی با ناامیدی باهاش تماس گرفتم، چند تا سؤال پرسید و بعد از چند دقیقه مشکلم رو حل کرد؛ از اون روز هر وقت مشکلی برای ماشینم پیش میاد یا اگه بخوام یه مسافرت با ماشین برم، قبل از هر کاری می‌رم پیش کیوان که یه نگاهی بهش بندازه و ایراداشو پیدا کنه؛ اونم با این که خیلی وقته دیگه کار مکانیکی انجام نمی‌ده، با حوصله بهم توضیح می‌ده که چه اتفاقایی برای ماشین افتاده و اگه بتونه خودش درستش می‌کنه؛ همیشه خیلی اصرار داره که من کاملا بفهمم که از نظر مکانیکی، دقیقن چه بلایی سر ماشین اومده؛ مثلن فرض کنید بیست دقیقه طول می‌کشه که با مثال و آزمایش، دلایل به وجود اومدن مشکل رو بهم بفهمونه و پنج دقیقه طول می‌کشه که مسأله رو حل کنه! معمولن وقتی داره روی ماشین کار می‌کنه، با ماشین صحبت می‌کنه و ازش سؤال می‌پرسه: «برف‌پاکن‌هات که باید عوض شه ولی چرا برق پشت فرمونت نمیاد؟ خسته شدی؟ زیاد ازت کار کشیدن؟ شاید اگه باتری‌تو عوض کنم حالت بهتر شه ها؟ چی می‌گی...؟ علی‌آقا یه بار دیگه سوییچو روشن می‌کنی؟» می‌گه باید با ماشینا مهربون باشی و بتونی باهاشون حرف بزنی... با این که زیاد پیشش می‌رفتم و درباره همه چی با هم صحبت کرده بودیم، اما هیچ وقت به عنوان یه رفیق بهش نگاه نمی‌کردم، تا این که یه روز وسط کار کردن روی ماشینم پرسید: «حالا چرا نمی‌فروشی‌ش و یه ماشینِ کارکرده‌ی خوب نمی‌خری؟» جواب دادم: «می‌ترسم ماشین دست‌دوم بخرم، مثل همین هر روز خراب شه از کار و زندگی بی‌افتم...» اینو که شنید دست از کار کشید و سریع و جدی نگاهم کرد: «تا وقتی من رفیقتم واسه چی باید از خراب شدن ماشینت بترسی؟» شونه بالا انداختم، چشمامو گرد کردم و به اطراف نگاه کردم. همیشه وقتی می‌خوام بفهمم یه نفرو چقدر دوست دارم، روزی رو تصور می‌کنم که خبر مرگ اون شخصو بهم دادن و سعی می‌کنم بفهمم که چقدر ممکنه از شنیدن خبر مرگش ناراحت بشم. مثلن چن وقت پیش وقتی خبر فوت یکی از اقوام به گوشم رسید با خودم گفتم: «سنش زیاد بود و چون بازنشسته شده بود، به غیر از شعر خوندن توی خونه و غر زدن سر زنش کار دیگه‌ای نداشت و تا اون جایی که من خبر دارم افسرده و بدخُلق بود و بچه‌هاش ازش فراری بودن؛ الان که از دنیا رفته خدا رحمتش کنه، اما شاید واقعن بهتر بود زودتر بمیره.» به کیوان نگاه کردم که دوباره داشت با ماشین حرف می‌زد و سعی کردم شنیدن خبر مرگ کیوان رو تخیل کنم؛ گاهی دیدم که با آدمایی که از جلوی مغازه‌ش رد می‌شن خوش‌وبش می‌کنه؛ اگه یه خانم بدلباس یا بدحجاب از جلوی مغازه‌ش رد بشه، صداش می‌کنه و جلوش می‌ایسته، سرشو می‌ندازه پایین، چند کلمه‌ای باهاش صحبت می‌کنه، با لبخند ازش خداحافظی می‌کنه و برمی‌گرده داخل مغازه؛ چند بار دیدم که این کارو کرده و همیشه برام عجیب بوده، چون این جور کارا اصلن به روحیات و شخصیتش نمی‌خوره؛ وقتی با خانوما صحبت می‌کنه، مغازه‌دارای دیگه‌ی راسته از مغازه‌ها بیرون میان و منتظر نتیجه مکالمه می‌شن؛ بعدن کیوان برام تعریف کرد که گاهی بعضی از خانوما عصبانی می‌شن و بدوبی‌راه می‌گن، مغازه‌دارا هم واسه همین حواسشون جمع می‌شه که اگه احیانن یه خانمی دادوبی‌داد راه انداخت توی محله، هیچ صحنه‌ای رو از دست نداده باشن و به اصطلاح، دعوا رو تخمه‌خور کنن. البته اون طوری که متوجه شدم اهالی خوش‌حالن که کیوان اون جا مغازه داره. خیلی‌ها فکر می‌کنن که به خاطر تذکرهای محترمانه کیوانه که بچه‌ دبیرستانیا اون جا جرأت سیگار کشیدن ندارن و در مجموع حضور اراذل و اوباش توی محله کمتر شده (تعریف کردن داستانایی که از اهالی درباره این ماجراها شنیدم، خودش چند تا پومودوروی دیگه نیاز داره)؛ یه بار ازش پرسیدم مگه چی می‌گی به خانوما که عصبانی می‌شن؟ گفت بهشون می‌گم از نظر من وضعیت پوشش شما با عرف این محله تناسب نداره و باعث جلب توجه می‌شه، همین؛ بعدشم گفت: «علی‌آقا به نظرم آدما باید با هم مهربون باشن و بتونن با هم حرف بزنن!» من ازش نپرسیدم چرا، ولی ظاهرن چند ساله که با اعضای خونواده‌ش قهره و اون‌ها رو ندیده؛ می‌گه با پدر و مادر و برادرهام خیلی اختلاف دارم؛ معلومه که خیلی از این ماجرا ناراحته، دائماً سعی می‌کنه درباره‌ش صحبت کنه، اما من دوست ندارم درباره اختلافای خونوادگیش چیزی بدونم، واسه همین همیشه این جور موقع‌ها بحث رو می‌برم سمت خانومش و پسراش که می‌دونم همیشه خیلی دلتنگشونه؛ البته معمولن چیز زیادی درباره خانوم‌بچه‌هاش نمی‌گه، فقط می‌دونم که سن خانومش از خودش بیشتره و پدرش رو توی جنگ تحمیلی از دست داده؛ در واقع خانومش فرزندِ شهیده.