پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب براش فیلم های سورئالی مثل آلیس در سرزمین عجایب و جادوگر شهر اُز بذارم که عاشقشون بود؛ رشته ش گرافیک بود و تخصصش نقاشی رنگ روغن بود؛ توی هنرستان تدریس می کرد و نقاشی هاش رو توی تهران و اصفهان می فروخت؛ یادمه یکی از نقاشی هاش که خیلی فروخت، تصویری از سر یه زن خندان بود که روی یه تپه سرسبز، بین سایر درخت ها ریشه کرده بود و بخشی از اون ها شده بود....

سارا خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود دو تا پسر خوشگل و باهوش به دنیا آورد؛ شوهر بد اخلاقی داشت و خیلی زیاد با همدیگه دعوا داشتن؛ بعضی وقتا که جدی تر قهر می کرد، بچه کوچیک ترش رو بغل می کرد و با اتوبوس میومد تهران خونه ما؛ من هم روزها می بردمش تهرانگردی و شب ها براش فیلم های سورئال می ذاشتم! یه بار که اومده بود، خیلی خیلی حالش خراب بود و هیچ فیلمی آرومش نمی کرد.... یادمه با پسرش توی مترو بودیم و داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سارا یه دفعه نشست روی پله ها، کفش هاشو دراورد، رفت توی گالری تصاویر موبایلش و شروع کرد به مرور کردن خاطراتش؛ عکس ها رو نشون ما می داد و با بغض، خاطره تعریف می کرد؛ به زور بلندش کردم و بردمش خونه. 

دفعه بعد که سارا اومده بود خونه مون از همسرش جدا شده بود و به خاطر مراسم عقد من اومده بود تهران؛ با این که بچه ها رو ازش گرفته بودن و حالش خیلی بد بود، به خاطر پافشاری من پای تلفن، خودش رو به مراسم رسوند؛ یادمه بعد از مراسم بهم گفت اگه واقعاً دوستش داری و می خوای همیشه باهاش زندگی کنی، یادت باشه هر وقت اشتباه کردی ازش معذرت خواهی کن و از دلش دربیار، نذار هیچی توی دلش بمونه... همین... از اون موقع دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد؛ وقتی خیلی دلم براش تنگ شد، رفتم اصفهان پیشش؛ توی یکی از خیابون های جُلفای اصفهان قرار گذاشتیم، با همدیگه قدم زدیم و توی رستورانی که پاتوقش بود شام خوردیم؛ قرار شد شب خونه سارا بخوابم و صبح زود برگردم تهران. 

شب از نیمه گذشته بود؛ کلید رو انداخت، در آپارتمان رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد؛ همه جا روشن شد، به غیر از یه دیوار سه متری که کاملا سیاه بود: سارا دیوار وسط خونه رو سیاهِ سیاه کرده بود و وسط اون حجم از سیاهی، طرح زنی رو نقاشی کرده بود که با موهای بلندش، پشت به ما ایستاده بود و در حال نواختن ویولون بود. واقعاً به خاطر اون حجم از سیاهی جا خورده بودم. با خنده گفتم: به به! چه خانوم زیبایی! سارا ذوق کرد و گفت: واقعن قشنگه؟ تازه تمومش کردم... بعد از پشت چنگ زد به پیراهنم و گفت: باید از عقب تر نگاه کنی! 

روبروی دیوار سیاه ایستاده بودم و تقریباً خشکم زده بود. سارا با ویولونش از اتاق خوابش بیرون اومد و بین من و نقاشی حایل شد؛ ویولون رو زیر چونه ش گذاشت و آرشه رو بالا برد؛ بهش خیره شدم: شال سیاهش رو دراورده بود و به جای اون، یه شال سفید و بلند روی سرش بود؛ این قدر بلند بود که چند سانتیمتری از انتهاش روی زمین افتاده بود.

میثم بچه محلمون بود و یه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود؛ خوش اخلاق و بامزه بود و وقتایی که میومد باهامون فوتبال بازی می کرد حسابی بهمون خوش می گذشت. میثم دو تا داداش کوچیک تر از خودش هم داشت که همسن و سال ما بودن ولی خیلی زیاد از خونه بیرون نمیومدن؛ از قدیمی های محله مون بودن و خیلی آبرومندانه و ثروتمندانه زندگی می کردن. پدر میثم رییس بانک بود و مادرش مدیر یکی از کتابخونه های بزرگ تهران. میثم تپل و قد کوتاه بود و به خاطر اختلاف سنیش خیلی با ما صمیمی نبود ولی دورادور از کارایی که می کرد خبر داشتیم: البته دقیقا نمی دونم چطوری با یه دختر چالوسی دوست شده بود، اما بعد از این که دانشجو شد و درست همون موقعی که خونواده ش فکر می کردن توی دانشگاه در حال دانش اندوزیه، میثم گواهینامه گرفته بود و تقریبا هر روز برنامه ش این بود که صبح پدرش رو با ماشین برسونه بانک و از اون جا مستقیم بره چالوس و بعد از ظهر برگرده تهران و رأس ساعت پنج روبروی بانک باشه و پدرش رو برگردونه خونه! خودش می گفت که فقط یکی دو ساعت وقت داشتم که دختره رو ببینم....

خلاصه این که چند بار که توی پیچ های جاده چالوس مرگ رو جلوی چشماش می بینه، به جای این که بیخیال دختره بشه، یه فکر درست حسابی به سرش می زنه: صبح ها با اولین پرواز صبح می رفته ساری و از اون جا با تاکسی می رفته چالوس و بعد از ظهرها بر می گشته تهران؛ این طوری هم با انرژی بیشتری می رفته پیش دختره و هم مدت زمان بیشتری رو می تونستن با همدیگه بگذرونن! این قدر این کار رو تکرار می کنه که بعد از یه مدتی مثل کریستین بیل توی فیلم ماشینیست همه کادر پرواز و خدمه فرودگاه ساری باهاش سلام و علیک داشتن و اسم و فامیلشو بلد بودن؛ البته میثم بعد از مدتی بی خیال دختره شد و با یکی از اقوامشون ازدواج کرد و الان یه پسر هم داره؛ وقتی درس و دانشگاهش تموم شد، پدرش با توجه به نفوذی که داشت، بهش گفته بود که میثم، تو هر جایی که دوست داری کار کنی فقط کافیه به خودم بگی تا برات جورش کنم؛ قبل از ازدواجش یه مدتی رفت یه جایی توی بازار کار کرد ولی بعد از ازدواجش از پدرش خواست که یه کاری توی فرودگاه براش پیدا کنه؛ از اون موقع توی یکی از شرکت های هواپیمایی توی مهراباد کار می کنه و خیلی هم از کارش راضیه! ما بچه محل ها هم وقتی کارمون توی فرودگاه گیر می کنه یه یادی ازش می کنیم و یه زنگی بهش می زنیم که کارمون رو راه بندازه و یه فاتحه ای برای روح پدر مرحومش می خونیم....

آخر نفهمیدیم چرا دخترای دانشگاه بهش می گفتن سفید گلی! اسمش رضا بود و وقتی موهای فرفریش بلند می شدن شبیه این تصویر از باب راس می شد؛ اصالتا لُر بود و خیلی روی این قضیه حساسیت داشت؛ خیلی نمی تونست با بقیه هم دوره ای ها ارتباط برقرار کنه و معمولا مورد تمسخر بچه ها قرار می گرفت؛ ولی من همیشه از شخصیت و اخلاقایی که داشت خوشم میومد: کتاب زیاد می خوند و در مورد مسائل مختلف زیاد فکر می کرد و قاطعانه نظر می داد؛ در کل برونگرا، خلاق و متفکر بود و در مورد بقیه نظرش رو راحت و رُک اعلام می کرد؛ معمولن به خاطر این اخلاقش بقیه زود از دستش عصبانی می شدن و متعاقبا اون هم زود از دست بقیه عصبانی می شد و از کوره در می رفت؛ راستش خود من هم چند بار به خاطر حرفایی که بهم زده بود ازش دلخور شده بودم، اما همیشه معذرت خواهی می کرد و از دلم درمیاورد. 

مثل خودم بازیگوش بود و کلاسا رو به بهونه های مختلف می پیچوندیم... از همون اوایل دوره کارشناسی، پراید مامانش همیشه دست ما بود. رشته ما معماری بود: به بهونه دیدن شهرا و ساختمونای مختلف همیشه با ماشین می رفتیم مسافرت؛ شهرای زیادی با همدیگه رفتیم: از اطراف تهران، البرز و قم و کاشان و طالقان تا جاهای دورتر، اصفهان و مشهد و لرستان؛ از شمال تا چالوس و تنکابن و از جنوب تا بندر عباس و بندر میناب؛ هر جا پراید می تونست بره، ما باهاش می رفتیم؛ تا پول دستمون میومد می زدیم به یه جاده ای و می رفتیم سفر... یادمه یه بار بابای رضا ازمون پرسید که چرا شما دو تا نمی تونید چند روز پشت سر هم باسنتون رو بذارید زمین؟ من هم این قدر باهوش بودم که همون جا بفهمم که رُک بودن رضا یه موضوع ژنتیکی بوده!

توی انجام دادن پروژه های دانشگاه به همدیگه کمک می کردیم و معمولا نمره های بالای کلاسای طراحی رو می گرفتیم؛ اطرافیانمون به وضوح به رفاقت ما حسادت می کردن؛ حتا بعد از ازدواج رضا، همسرش صراحتا بهش گفته بود که فلانی واسه من مثل هوو می مونه! یادمه یه مدتی هم رفته بودیم تو نخ عکاسی و فیلم برداری و هر جا می رفتیم فیلم برداری و عکس برداری می کردیم و سر همین موضوع هم چند تا مستند دانشجویی درباره موضوعات مختلف تولید کردیم که توی دانشگاه پخش می شد. یادمه یکی از مستندامون که توی سالن آمفی تیاتر دانشگاه اکران شد، یه بنده خدایی بعد از دیدن فیلممون ما رو معرفی کرد به یکی از کارگردان های پرس تی وی؛ اون بنده خدا هم ما رو دعوت کرد منزل شخصی خودش و بعد از دیدن کارامون، بهمون پیشنهاد کار مستند سازی داد که البته به دلایلی قبول نکردیم. آخرای دوره کارشناسی چند تا پروژه جدی تر و تجاری تر انجام دادیم که به نظر من خیلی هم خوب انجام شدن؛ حتا یه مدت یه جایی رو هم اجاره کرده بودیم و با دو تا از بچه های دیگه به عنوان دفتر کار تر و تمیزش کرده بودیم و همه جور کاری توش می کردیم، البته بچه ها دونه دونه رفتن سر کارای مهم تر و عملا اون جا دیگه منحل شده بود....

من ارشد که قبول شدم، اون ازدواج کرد و بیخیال ادامه تحصیل شد؛ الان تقریبا رابطه ما قطع شده؛ رضا الان بیشتر خارج از کشور کارهای معماری و عمرانی انجام می ده؛ یکی دو ماه یه بار یه تلفنی به هم می زنیم و یه احوالی از هم می گیریم. دنیایی داشتیم با همدیگه...