پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

از اون موقعی که یادم میاد توی زندگیم با مفهوم شادی مشکل داشتم و همیشه درباره فلسفه شاد بودن و معنی شادی فکر می کردم. هیچ وقت شاد بودن برام ارزش نبوده و هیچ تلاشی نکردم که شاد یا شادتر بشم. وقتی به فهرست شاد کننده ها نگاه می کنم، به نظرم چیزهایی که باعث شاد شدن آدم ها می شن بسیار گذرا هستن و پرداختن به این شادی های زودگذر باعث می شه مشکلات زندگی بزرگتر و طولانی تر از اون چیزی که هستن به نظر برسن؛ به همین خاطر از معاشرت و رفاقت با آدم های غمگین، دیدن فیلم های تلخ و خوندن داستان های تراژدی خیلی لذت می برم.

بر خلاف باورهای عمومی، جامعه ای که من توش زندگی می کنم مملو از آدم هایه که «شاد» هستن؛ یعنی من فکر می کنم که بیشتر آدمایی که اطرافم هستن، بیشتر وقتا مشغول انجام دادن کارهای «شاد کننده» هستن: توی خونه، توی خیابون، توی پاساژ، توی اداره، توی مغازه و محل کار، توی مدرسه و دانشگاه و خلاصه این که فضاها با کاربری های مختلف، مملو از آدم هاییه که مترصد فرصتی برای شاد شدن هستن. آدما عاشق فیلما و نقشای کمدی سینما هستن: فقط کافیه یه نگاهی به عنوان فیلم هایی که همین الان روی پرده سینما هستن و فروششون هم کم نیست، بندازید: «گشت دو»، «خوب بد جلف»، «سه بیگانه»، «سلام بمبئی»، «جنجال در عروسی»، «جشن تولد»، «شاباش» و قطعا این قدر آدم منصف و معتدلی هستم که به نمایش های موزیکال که توی هر آمفی تئاتری حداقل یکی شون هست، اشاره ای نکنم. آدما توی تلویزیون سریال ها و فیلم های خنده دار می بینن، مسابقه فوتبال تماشا می کنن، توی کانال های طنز تلگرام ثبت نام می کنن، درباره مناظره های سیاسی صحبت می کنن و حتا از جدی ترین مسائل سیاسی مملکت، در جهت «شاد بودن» استفاده می کنن و من باید سعی کنم با منطق خودم، این همه آدم رو درک کنم...

خوب یا بد، مجموعا گرایشم توی زندگی به مفاهیمی مقابل مفهوم شادی بوده و بر خلاف اون چیزی که حدس می زنید، توی ادبیات و دنیای مفاهیم من، نقطه مقابل شادی، غم و افسردگی نیست، بلکه تنهاییه. وقتی نتونی از ترس مسائل مهم و نگران کننده پناه ببری به شوخی و خنده، وقتی بالاخره جرأت پیدا کنی که با خودت و اعتقادات خودت روبرو و درگیر بشی و از رفتار آدم های پرسر و صدای اطرافت که جزیی از جامعه ای هستن که داری توش رشد می کنی منزجر بشی، اون وقته که جبراً از تنهایی لذت می بری و آه از افسون تنهایی و صد آه از افسون تنهایی که ماجراها و آدم هایی مثل کریستوفر مک کندلز می سازه.

تا اون جایی نوشتم که مهدیه گفت: «واقعاً من رو با یکی از دوستات آشنا کن! دارم می میرم از تنهایی!» منم فکر کردم فرید (هم محلی و همکلاسی دوران دبستانم) می تونه گزینه خوبی باشه و شماره فرید رو دادم به مهدیه؛ با هم دیگه دوست شدن تا این که چند ماه بعد، فرناز، دوست صمیمی و همکلاسی مهدیه، با تلفن من تماس گرفت و خودش رو معرفی کرد.

فرناز دختر خوب و ساده ای بود و صدای خیلی نازکی داشت. آدم احساس می کرد داره با یه دختر یازده ساله صحبت می کنه؛ قبلاً توی چت روم با فرناز آشنا شده بودم ولی خیلی سطحی و تا اون موقع حتا پیام خصوصی هم برای هم نفرستاده بودیم؛ اما از اون روز تقریبا هر روز با من تماس می گرفت و میانگین یک ساعت از خیانت هایی که فرید در حق مهدیه کرده برای من تعریف می کرد: ظاهرن فرید از مهدیه مبلغ زیادی رو به عنوان قرض گرفته بود و چند روز بعدش به مهدیه گفته بود دیگه نمی خواد رابطه رو ادامه بده و دیگه تلفن هاشو جواب نمی داده. مهدیه هم اون پول رو از مادرش قرض گرفته بود و می خواست که بهش پس بده. من متوجه شدم که اوضاع خیلی به هم ریخته شده با فرید تماس گرفتم. فرید می گفت دیگه از مهدیه خوشش نمیاد و پولش رو به زودی برمی گردونه؛ به من می گفت فعلن جواب تماسشونو ندم تا چند وقت بگذره.

فرناز ولی هر روز تماس می گرفت. به نظرم جواب ندادن به تماسش خیلی راه حل درستی نبود. فرناز می گفت: «مهدیه هر کاری که فکرشو بکنی واسه فرید می کرد... می فهمی؟ ینی نمی دونم چطوری بگم... هر کاری!» می گفتم: «متوجه می شم... من خودم رو توی این ماجرا مسئول می دونم و هر کاری که بتونم انجام می دم. اون پول هم یه جوری جورش می کنم خودم...» می گفت: «نه اون پول که وظیفه شما نیست... خود فرید باید بده...»

اصل ماجرا این بود که مهدیه تهدید کرده بود که اگه فرید جواب درست حسابی برای توجیه رفتارش نداشته باشه، می ره توی محله فرید اینا و داد و بیداد می کنه که فرید باهاش چه کارهایی کرده و آبروی فرید و خونواده شو می بره؛ این ها رو به فرید گفته بودم. فرید بی خیال بی خیال بود؛ می گفت جواب تماساشونو ندم، چند وقت که بگذره خودشون بی خیال می شن؛ خودش هم جواب تلفناشونو نمی داد... من ولی نگران بودم. به فرید گفتم که شاید تهدیدش جدی باشه؛ شاید بهتر باشه حداقل باهاش صحبت کنه و با حرف زدن موضوع رو حل کنه... از طرفی با فرناز صحبت می کردم که مهدیه رو راضی کنه که فعلا وارد عملیات انتحاری نشه؛ می گفتم این طوری فقط خودشو کوچیک می کنه؛ می گفتم فرید دیر یا زود می فهمه که چه اشتباهی کرده و خودش پشیمون می شه و برمی گرده. همزمان با مهدیه هم به صورت اینترنتی در ارتباط بودم؛ خیلی عصبانی بود و این من رو بیشتر نگران می کرد.  

یه روز فرناز تماس گرفت و گفت که با مهدیه صحبت کرده و آرومش کرده و مهدیه هم تصمیم گرفته کلا بی خیال فرید بشه. خیلی خوشحال شدم. فرناز از من تشکر کرد که توی این مدت با حوصله به حرفاش گوش دادم و بهش مشورت دادم که چه کاری درست تره. فرناز که قطع کرد فرید پیامک داد که نگران شده و نمی دونه چی کار کنه. منم فکر می کردم که ممکنه توی این مدت مهدیه بازم باهاش تماس بگیره و فرید به خاطر مشورتایی که بهش دادم جواب بده و دوباره همه چی به هم بریزه. داشتم جواب پیامک لعنتی فرید رو می دادم: «نگران نباش فرید... حلش کردم... حتا اگه مهدیه باهات تماس گرفت جوابشو نده...» قبل از این که این پیامک لعنتی رو بفرستم، فرناز پیامک داد: «ببینم فلانی... تو در حال حاضر توی رابطه ای هستی؟ منظورم اینه که... دوست دختر داری؟» این پیامک فکرم رو مشغول کرد؛ گفتم اول جواب پیامک فرید رو بدم... اما اشتباهی پیامکی که می خواستم به فرید بدم رو فرستادم به فرناز! 

فرناز زنگ زد؛ خیلی عصبانی بود: «از اول هم دستت با فرید توی یه کاسه بوده... با هم دیگه پولای مهدیه رو کشیدید بالا... شما پسرا همه تون مثل همید....» من ساکت موندم و به توهیناش گوش کردم؛ وقتی که قطع کرد همه شماره هایی که مربوط به این دو نفر بود رو بلاک کردم؛ توی یاهو مسنجر هم آی دی هاشونو بلاک کردم. به فرید هم توضیح دادم که چه گندی بالا اومده و پای خودم رو از کل ماجرا کشیدم بیرون. 

از مهدیه و فرناز دیگه خبردار نشدم. داستان فرید هم توی یه پمومودوروی دیگه می نویسم.