پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بچه» ثبت شده است

توی این شرایطی که الان هستم، توی این بازه زمانی خاصی که دارم تنفس می کنم، پشیمونم از این که خیلی از کارها رو انجام دادم و می دونم که هنوز چیزای زیادی هست که چیزی درباره ش نمی دونم؛ اما با اطمینان می تونم بگم که از آشنا شدن و معاشرت کردن با هیچ آدمی پشیمون نیستم. توضیح دادن و توجیه کردن افکار و رفتار آدما سخت به نظر می رسه، اما همیشه چیزی توی آدما هست که می شه ازش چیزی یاد گرفت.

از همون بچگی می دونستم که عقیل آدم پیچیده ایه، چون زندگی پیچیده ای داشت: حاصل ازدواج دوم پدر و مادرش بود؛ پدرش - که همسر سابقش از دنیا رفته بود - مدیر یکی از درمانگاه های معروف تهران بود و سه تا بچه دیگه داشت که دو تاشون پزشک و دندون پزشک بودن و مستقل زندگی می کردن و دختر کوچیکش، که البته از عقیل بزرگتر بود، هنوز مجرد بود و با پدرش زندگی می کرد. مادر عقیل - که همسر سابقش معتاد بود و کسی از زنده یا مرده بودنش اطلاعی نداشت ـ چهار تا پسر داشت که همگی خلافکار و معتاد بودن و معمولن به صورت دوره ای توی زندان، کمپ ترک اعتیاد و یا آواره و در به در کوچه ها و خیابونا بودن؛ از همه این خواهرا و برادرای ناتنی عقیل، من فقط خواهرشو دیده بودم که با خودشون زندگی می کرد و البته یکی از برادرای معتادش که افسرده بود و از بقیه کمتر خلاف می کرد؛ اسمش علی بود و گهگاهی با موتور داغونش میومد ما رو سوار می کرد که به خیال خودش به ما یه حالی بده: سه ترکه می رفتیم پارک چیتگر، واسه ما نوشابه مشکی می خرید و خودش روی یه نیمکت سیگار می کشید و با دقت به درختای چیتگر خیره می شد؛ بابای عقیل بدش میومد که عقیل و علی، بیرون از خونه همدیگه رو ببینن و عقیل رو از این کار ممنوع کرده بود؛ واسه همین این ملاقات ها در خفا انجام می گرفت. هر چن وقت یه بار بابای عقیل زنگ خونه ما رو می زد و بعد از احوال پرسی های معمول، شروع می کرد به پرسیدن سؤال های مختلفی که جواب همه شون یه کلمه بود: «نه».

ـ ببینم، دیروز عقیل و علی با هم رفته بودن بیرون؟

+ نه، دیروز عقیل پیش من بود.

ـ علی نیومد پیشتون؟

+ نه.

ـ با عقیل که بیرون هستید، قلیون و سیگار و اینا که نمی کشید؟

+ معلومه که نه!

دوازده سیزده سالمون که بود، با همدیگه کلاس زبان ثبت نام کردیم. کلاس زبانمون مختلط بود: عقیل عاشق یکی از همکلاسیامون شد که اسمش مرضیه بود و به نظرم دختر خوب و آرومی بود؛ هر چی زمان گذشت، بیخیال مرضیه نشد؛ فهمیده بود که خونه ش کجاس و خونواده ش کیا هستن و این جور چیزا، اما خود مرضیه اصلن بهش اهمیت نمی داد.

عقیل کنکور داد و برای ادامه تحصیل رفت شهسوار؛ باباش براش توی شهسوار یه خونه بزرگ خرید، به علاوه یه اتومبیل که بتونه راحت رفت و آمد کنه؛ اون جا چهار سال تنهایی زندگی کرد؛ یادمه یه بار که منو برد اون جا بهش گفتم آخه این خونه بزرگ با این همه اتاق به چه درد تو می خوره؟ خندید: «هر دختری از یه اتاقی خوشش میاد دیگه علی جون!» بعدشم یه چشمک مسخره زد که حالم بد شد و احساس تشنگی کردم گفتم برام یه لیوان آب بیار؛ یه قلپ از آبه خوردم، دیدم مزه زهر مار می ده؛ تفش کردم بیرون: «این دیگه چه کوفتی بود دادی من خوردم؟!» تقریبن داشت از خنده روی زمین غلت می زد: «عرق خوردی علی جون! عرق بود! الان دیگه تو هم عرق خور شدی!» یکی دو سالی بود که رفته بود شمال و خیلی کمتر می دیدمش و ظاهرن زیاد عوض شده بود. بهش گفتم این یکی دو روزی که من این جا می مونم، دور عرق مرق و دود و مود و دختر مخترو خط و خوط می کشی، من که رفتم دوباره برگرد به زندگی معمولی خودت؛ گفت این کارارو نکنیم پس چیکار کنیم؟ گفتم: «فیلم می بینیم. چه فیلمایی داری؟ بیار ببینم.» سبک خاصی برای معرفی کردن فیلماش داشت: قبل از این که بگه عنوان فیلم چیه یا عواملش کیا هستن، توضیح می داد که اون فیلم رو با کدوم یکی از دخترای دانشگاهشون دیده و با اون دختره چی کارا کرده...

سال های زیادی از اون روزا می گذره... عقیل برگشته تهران، بساز و بفروش شده و با مرضیه ازدواج کرده.

حاج خانوم، همسایه دیوار به دیوارمون بود و خیلی پیر بود؛ عینک ته‌استکانی داشت و به سختی و با استفاده از عصا راه می رفت؛ بیشتر اوقات روی سکویی که شوهرش قبل از فوتش کنار در خونه درست کرده بود، نشسته بود و با زن های همسایه که از روبروی خونه‌شون عبور می کردن خوش و بش می کرد؛ اگه من از جلوش رد می شدم حتمن یه کاری بهم می سپرد: علی جان! داشتی برمی گشتی دو تا نون هم برای من بگیر... علی جان، مادر، بیا ببین این ماهواره من چش شده، دوباره بَفرَک (برفک) نشون می ده... علی جان، مادر، بیا این پولو بگیر برو یه خرده میوه بیار برام، امشب بچه ها میان خونه... خودم بیام عروسیت برقصم ایشالا.... اگر هم من چند روز از خونه بیرون نمیومدم، حتما میومد زنگ خونه رو می زد و یه کاری بهم می داد که براش انجام بدم. 

پنج شیش تا بچه داشت که همه ازدواج کرده بودن و معمولن دو هفته یه بار، همه با هم میومدن دیدنش. هر وقت کوچه پر از ماشین می شد می فهمیدیم که حاج خانوم مهمون داره؛ مامانم تعریف می کرد که هر وقت کنارش می شینه، عکس یکی از نوه های دم بختش رو درمیاره و بیست دقیقه ازش تعریف می کنه: اون موقع ها مجرد بودم، اما وقتی با پروین برای اولین بار رفتم پیشش، از خوشحالی اشک توی چشماش حلقه زد؛ بهش گفتم باید برای عروسی من خودش رو آماده کنه، بهش گفتم مطمئنم از همه بهتر می رقصه و بهش گفتم حتماً باید با من توی ماشین عروس بشینه؛ حاج خانوم می خندید و اشک می ریخت و صد البته که دیگه با مادر من درباره هیچ کدوم از نوه هاش صحبت نکرد! 

البته حاج خانوم هیچ وقت عروسی من نیومد. چند ماه قبل از عروسیم، یه بعد از ظهر که داشتم برمی گشتم خونه، دیدم که توی کوچه هزار تا ماشین پارک شده و نوه های قد و نیم‌قد حاج خانوم دارن بیرون از خونه بازی می کنن: حاج خانوم بیشتر از همیشه مهمون داشت.... 

مردن حاج خانوم، چرت ترین اتفاقی بود که توی اون دوره قبل از عروسیم اتفاق افتاد. بچه های حاج خانوم خونه رو تبدیل کردن به حسینیه و تا یک سال، مراسم های مختلف توش برگزار کردن؛ یه جورایی همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا این که بچه هاش تصمیم گرفتن خونه رو بکوبن و یه آپارتمان بسازن: کارگرها همه چیز رو خراب کردن. سکویی که حاج خانوم همیشه روش نشسته بود، الان دیگه اصلا وجود نداره و به جای اون یه صدایی به وجود اومده که هر دفعه توی راه پله خونه بابام می پیچه و می گه: علی جان! مادر چرا بغض‌تو قورت می‌دی؟ خُب رسم دنیا اینه دیگه... گریه کن مادر... گریه کن... گریه کن... و قورت دادن اون بغض لعنتی، از سخت‌ترین کارهاییه که بعد از فوت حاج خانوم انجام می دم.

اون موقع که با ایمان توی مدرسه همکلاسی بودیم و هنوز خیلی بچه بودیم، یه گروهی از دبیرستانی های محله بودن که توی راه برگشت به خونه اذیتمون می کردن؛ وقتی دیدم ایمان برای ترسوندنشون لباس های کاراته شو زیر لباس فرم مدرسه پوشیده و می گه: «اگه خواستن اذیتمون کنن، همون جا این لباسا رو پاره می کنم تا لباس کاراته و کمربند زردمو ببینن و فرار کنن...» فهمیدم چقدر آدم شجاعیه و خیلی ازش خوشم اومد.
اون موقع که دانشگاه مشهد قبول شد و رفت اون جا، عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشون شد که مشهدی بود و چند سال از خودش بزرگتر بود؛ وقتی دیدم با وجود مخالفت های پدر و مادرش تصمیم گرفته بود که حتما باهاش ازدواج کنه و به من می گه: «احساس می کنم تا الان، هر چقدر که توی زندگیم نفس کشیدم به خاطر این بوده که این دختر رو ببینم و از این به بعد، هر نفسی که می کشم به خاطر اینه که خوشبختش کنم...» فهمیدم از اون چیزی که فکر می کردم شجاع تره و خیلی بیشتر ازش خوشم اومد. 
اما اون موقع که دیدم به خاطر احترام به پدر و مادرش از بیخ بیخیال دختره شد و برای همیشه از مشهد به تهران اومده و می گه: «ربطی به دختره نداشت... درآمدها توی تهران بیشتره...» فهمیدم که شجاع ترین آدمیه که می شناسم و واقعا بهش حسودیم شد.