پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهار» ثبت شده است

امیر سینما می خوند؛ یکی دو سال که از دانشگاه می گذره می فهمه که از سینما فقط تخمه شکستن پای فیلمای رزمی رو دوست داشته و این طوری می شه که تغییر رشته می ده میاد معماری و با ما همدوره می شه؛ هیکل درشتی داشت و خیلی خوب صحبت می کرد؛ مثل خیلی از بچه های معماری اهل سینما و موسیقی بود و روابط عمومی بالایی داشت؛ همه اعضای خونواده ش فرانسه بودن و با مادربزرگ تنهاش توی تهران زندگی می کرد؛ عاشق انیمیشن عصر یخبندان بود و وقتی می خواست خودشو واسه نامزدش لوس کنه با اون هیکلش، صداشو مث یکی از شخصیت های عصر یخبندان نازک می کرد؛ همون اوایل نامزدش چند بار اومد دانشگاه تا به همه دخترای دوره مون بفهمونه که امیر صاحب داره. من و امیر چون مسیرمون تا خونه تقریبا یکی بود خیلی با هم رفیق شده بودیم.

دانشگاهمون نمایشگاه اختراعات و محصولات دانشجویی برگزار کرده بود. من و امیر داشتیم توی نمایشگاه می چرخیدیم که یکی از محصولات خیلی توجهمون رو جلب کرد: یه شطرنج تاشو بود که مهره های مغناطیسی داشت؛ این قدر نازک بود که راحت لای یه کتاب جا می گرفت؛ ویژگی اصلی شطرنجه که اون رو تبدیل می کرد به یه اختراع این بود که شما می تونستی هروقت که خواستی اون رو ببندی و بعدا، بدون این که جای مهره ها تغییر کرده باشه بازش کنی؛ امیر گفت بخریمش که توی مترو حوصله مون سر نره؛ قیمتش دو هزار تومن بود.

کارمون شده بود شطرنج بازی کردن. توی مترو بازی رو شروع می کردیم و وقتی می رسیدیم به مقصدمون، از قطار پیاده می شدیم و روی سکو بازی رو ادامه می دادیم. توی حیاط دانشگاه بازی رو شروع می کردیم و سر کلاس ها، دور از چشم اساتید بازی رو ادامه می دادیم. شطرنج برای من و امیر از سرگرمی به یه رقابت خیلی جدی تبدیل شده بود. امیر کتاب های آموزش پیشرفته شطرنج می خوند و توی مسابقات شطرنج دانشگاه شرکت می کرد؛ من برای این که بازیم بهتر شه با کسایی مثل "محسن اعتیاد" که فکر می کردم بازیشون از من بهتره بازی می کردم. محسن اعتیاد در تمام طول بازی سیگارش روشن بود و هر وقت یکی از مهره های من رو می زد، می خندید و سر تکون می داد.

یادمه آخرای دوره مون که کلاس های کمتری با هم داشتیم، رابطه امیر و نامزدش به هم خورد و از همدیگه جدا شدن. توی همدوره ای هامون یه دختری به اسم بهار بود که همسن و سال امیر بود و اون موقع ها زیاد دور و ور امیر می دیدمش. یه روز به امیر گفتم چند تا آهنگ خوب واسم بلوتوث کنه؛ وقتی آهنگ ها رو گوش دادم و دیدم که همه آهنگا درباره فصل بهاره، متوجه شدم که قضیه جدیه.

چهار پنج سال بعد از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم بهش زنگ زدم؛ گفتم که عروسی کردم، اونم عقد کرده بود؛ دوست داشتم ازش بپرسم بالاخره با کی ازدواج کرد؟ اما به جاش پرسیدم که از بچه ها خبر داره یا نه؟ گفت از پسرا به غیر از محسن اعتیاد از کسی خبر نداره اما به واسطه خانومش از دخترای همدوره مون بی خبر نیست؛ اومدم بهش بگم که پس بالاخره با بهار ازدواج کردی؟ اما ترسیدم که با اونم به هم زده باشه و با یکی دیگه از همدوره ای ها ازدواج کرده باشه! به جاش دعوتش کردم یه روز با خانومش بیاد خونه مون شطرنج بازی کنیم.

بعد از کاکتوس بهار، توی یه وبلاگ دیگه می نوشتم که فعلا درباره ش صحبت نمی کنم؛ البته دیگه اون وبلاگ وجود نداره اما ماجراش هنوز ادامه داره و من دوست دارم بیشتر درباره ماجراهایی بنویسم که حداقل به یک انجامی رسیده باشه؛ نمی دونم حتا اگه داستانشو بنویسم کسی حوصله می کنه بخونه یا نه و شاید بهتر باشه برای مطرح کردنش از خودش هم اجازه بگیرم... هنوز از مدرسه راهنمایی خارج نشده بودم که باهاش آشنا شدم....

بهار یکی از خواننده های خرگوش سفید بود. ارتباط من و بهار فقط به پیام های وبلاگی محدود نشد و کار به چت اینترنتی کشید. اون زمان از نرم افزار یاهو مسنجر استفاده می شد. بعد از مدتی که باهاش چت کرده بودم به یه شناخت نسبی ازش رسیده بودم: به نظر می رسید که دختر خوبی باشه؛ بهار اون موقع دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه امیرکبیر بود و خیلی خوب نقاشی می کشید (طراحی با مداد)؛ عاشق خونواده ش بود؛ پدرش راننده اتوبوس شرکت واحد بود و بهار به این موضوع افتخار می کرد؛ تک دختر خونواده بود و همیشه شوخ و سر حال بود؛ به نظرم هیچ چیزی توی دنیا نمی تونست ناراحتش کنه؛ خیلی سرخوش بود و بزرگ ترین سؤال زندگیش این بود که چرا بعضی از آدما به جای بهار، بهاره صداش می کنن؟
هر دو عاشق وبلاگامون بودیم، اما یه روز همین طوری از سر شکم سیری هر دوتامون تصمیم گرفتیم وبلاگ هامون رو حذف کنیم و با همدیگه یه وبلاگ مشترک بسازیم؛ اسم وبلاگ رو گذاشتیم کاکتوس بهار و اصلا درباره این که قراراه چی توش بنویسیم هیچ بحثی نکردیم! با مداد رنگی یه نقاشی از یه کاکتوس خیالی کشیدم و براش فرستادم؛ بهش گفتم می خوام این تصویر رو بذارم بالای صفحه اصلی وبلاگ. خیلی راحت بهم گفت که نقاشی به نظرش خیلی زشت میاد و فردای اون روز با طرحی از پسرکی که از کوله پشتیش یه کاکتوس بزرگ زده بود بیرون غافلگیرم کرد. نقاشی، خیلی قشنگ و رؤیایی بود. چون هیچ عکسی از خودمون بین ما رد و بدل نشده بود، با خودم فک کردم حتما تصویری که از من توی ذهنش داره این شکلیه؛ ازش پرسیدم این تصویریه که از من توی ذهنش داره؟
بهار تعجب کرد: «چی؟ ینی به نظرت این پسره؟» متوجه شدم که اون تصویر خودشه که داره کاکتوس رو حمل می کنه. برای این که همه ابهامات رو برطرف کنه، عکس خودش هم برام فرستاد....
البته این حرفا مال خیلی سال قبله؛ من اون موقع یه بچه دبیرستانی بودم و چندبرابر الان حرفی برای گفتن نداشتم! عمر وبلاگ کاکتوس بهار هم به یک سال نکشید. سر بهار شلوغ شده بود و نمی رسید چیزی توی وبلاگ بنویسه؛ منم دقیقا یادم نمیاد چی می نوشتم توی اون وبلاگ. فقط یادمه سبز رنگ بود و طرح خیلی ساده ای داشت. بهار برنامه نویسی تحت وب بلد بود و قالب وبلاگ رو خودش طراحی کرده بود. به هر حال کمتر از یک سال شد که تصمیم گرفتیم وبلاگ رو حذف کنیم. تصویری که بهار از خودش برام فرستاده بود رو به صورت ناواضحی توی ذهنم نگه داشتم: چاق بود و موهای چتری داشت... دوست مؤدب و مهربونی بود و احتمالن الان یه مادر صبور و مهربونه!
بعد از وبلاگ کاکتوس بهار، من دو وبلاگ دیگه هم تأسیس کردم (به غیر از این که الان دارید می خونید). یکی از وبلاگ ها رو با یه دختر دیگه (که توی مطلب یکم بهش اشاره ای داشتم) و اون یکی رو خودم تنهایی می نوشتم.