پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بازی» ثبت شده است

پدرِ مرحومش پزشک بوده و توی بیمارستان کار می‌کرده. ساناز وقتی هفت‌هشت سالش بوده خیلی وقتا با پدرش بیمارستان می‌رفته و با بیمارها و همکارای باباش سرگرم می‌شده؛ تعریف می‌کرد که چقدر بهش خوش می‌گذشته توی بیمارستان: صحبت کردن با مریضای بستری، یواشکی سرک کشیدن توی بخش‌های مختلف، بازی کردن با دستگاه‌های الکترونیکی داخل بخش‌ها؛ کشف کردن جاهای جدیدِ یه بیمارستان شهری شلوغ و بی‌در و پیکر و بزرگ، دیدن گریه‌ها و خنده‌های آدمای مختلف و پیدا کردن دوستای جدید توی بخش بستری کودکان؛ تعریف می‌کرد که به خاطر خراب شدن یکی از عروسکاش با یکی از بچه‌های بستری توی بخش دعوا کرده و داد و بیداد راه انداخته؛ تعریف می‌کرد که چند تا از مریضای درس‌خون بخش کودکان مشقاشو براش می‌نوشتن؛ این قدر بهش خوش می‌گذشته که الان توی سن سی و چند سالگی هنوز گاهی توی خواب می‌بینه که رها شده توی یه بیمارستان بزرگ و رنگارنگ و آزاده که هر جایی که دوست داره بره و هر چی که دوست داره ببینه؛ همه چی دیده بود توی بیمارستان؛ به دنیا اومدن، مریض شدن و از دنیا رفتن رو فهمیده بود؛ الانم هر وقت زندگی براش سخت می‌شه می‌ره قدم می‌زنه: توی سالن‌های انتظار، توی راهروهای تاریک و توی اورژانس‌های شلوغ... ساناز با یه کیفِ پُر از اسباب‌بازی و عروسک وارد فضای رنج‌آور بیمارستان می‌شه، به بچه‌ها اسباب‌بازی و مداد رنگی و دفتر نقاشی می‌ده و به جاش از اونا آرامش می‌گیره.

تامی: این بِگبی واقعن دیوونه‌س پسر! ولی خب از طرفی... رفیقمونم هست!

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



انگار یه کلاه از برف و یخ گذاشتم رو سرم: کلمه‌ها کنار هم قرار می‌گیرن، اما قبل از این که جمله ها شکل بگیرن، منجمد می‌شن و از بین می‌رن. زمستون چیز غریبیه: اگه خوب باشی بهترت می‌کنه، اگه حالت خراب باشه، سوز سرما نابودت می‌کنه... پس هر مشکلی داری قبل از زمستون حلش کن وگرنه سوز سرما نابودت می‌کنه....

مهدی به خاطر هیکل گنده و قد بلندش، همیشه میزای آخر کلاسو اشغال می‌کرد؛ بور بود و از همون اوایل دبیرستان ریش و پشم پرپشتی داشت؛ جرأت نمی‌کردیم روش اسم بذاریم یا به اسمی غیر از اسم خودش صداش کنیم؛ آدم ساکت و آرومی بود و معمولن کاری به کار کسی نداشت؛ هیچ وقت ندیدم خیلی خوش‌حال باشه یا بلند بلند بخنده یا با کسی شوخی یا بازی کنه و متعاقبن کسی هم جرأت نمی‌کرد توی مدرسه دم‌پرش بشه؛ زنگ تفریح که می‌خورد، تا مجبورش نمی‌کردن از کلاس خارج نمی‌شد؛ من که باهاش رفیق شده بودم همه بچه‌ها تعجب کرده بودن؛ البته یادمه یه بار که با یه کلاس دیگه قرار دعوا گذاشته بودیم و بهش رو انداختم، خیلی راحت جواب رد بهم داد: «علی‌جون من با کسی دعوا نمی‌کنم، از من می‌شنوی تو هم با کسی دعوا نکن....» اما به هر حال مهدی به نظرم آدم جذابی بود و من ترجیح می‌دادم که باهاش رفیق باشم.

ترجیح می‌دادم با مهدی رفیق باشم؛ یه بار می‌خواستم سر شوخی رو باهاش باز کنم؛ زنگ خورده بود؛ مهدی سرشو گذاشته بود روی میز؛ یادم نیست چه کرمی داشتم می‌ریختم که یه دفعه دیدم بین زمین و هوا دارم می‌چرخم. مهدی رو هوا تابم می‌داد. تخته سیاه، نیمکت‌ها، میل‌پرده و موزاییک‌های زشت و بدقواره کلاسمون چند بار دور سرم چرخیدن تا این که بعد از چند دقیقه مهدی بی‌خیال شد و دوباره گذاشتم روی زمین: «وقتی حوصله ندارم با من شوخی نکن علی آقا!» من شوکه شده بودم و فقط تونستم سر تکون بدم که یعنی متوجه شدم؛ دیگه هیچ‌وقت باهاش شوخی نکردم.

پیش‌دانشگاهی که بودیم صندلی‌هامون کنار هم بود، وقت زیادی رو با هم می‌گذروندیم و خیلی توی درس‌ها به هم کمک می‌کردیم؛ قبل از کنکور یه دوره یکی دو ماهه تعطیلمون کرده بودن که خودمون درس بخونیم؛ مهدی هر روز ماشین بابای بازنشسته‌شو می‌‌پیچوند میومد در خونه ما؛ با این که من صبح‌ها ساعت نُه و ده از خواب بیدار می‌شدم، مهدی ساعت هشت صبح هر روز دم در بود؛ مامانم بهش اصرار می‌کرد که بیاد بالا تا من بیدار می‌شم، ولی مهدی قبول نمی‌کرد و توی ماشین درس می‌خوند... بعدش تا ساعت چهار بعد از ظهر بین درختای زشت پارک چیتگر درس می‌خوندیم، تا ساعت شیش چرت و پرت می‌گفتیم درباره هر چیزی و بعدشم برمی‌گشتیم خونه. 

کنکور که دادیم و دانشجو شدیم هر کدوممون رفتیم سیِ خودمون و رابطه‌مون خیلی محدود شد؛ یکی دو سال بعدش زنگ زد گفت بیا فلان جا پرزنتت کنم... رفته بود تو کار نتورک مارکتینگ؛ زمستون بود؛ کت و شلوار مشکی و پیرهن خاکستری پوشیده بود که به نظرم خیلی برازنده‌ش بود؛ مثل معلمای دبیرستانمون سعی می‌کرد جدی باشه؛ پای تخته برام یه مثلث کشید و هزار جور دری‌وری گفت؛ یاد چرت و پرتایی که تو چیتگر می‌گفتیم افتاده بودم و دبیرستان... حرفاش که تموم شد بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینمت... گفت اگه می‌خوای حمایتم کنی و کمکم کنی، ازم خرید کن؛ گفتم: «اومدم ببینمت آقا مهدی! دلم برات تنگ شده بود...» دیگه از اون روز همدیگه رو ندیدیم، البته در دوران پساتلگرام هر چن وقت یه بار، یکی‌دوتا وویس رد و بدل می‌کنیم و بعد گم‌ و گور می‌شیم توی زندگیای مشکی و خاکستری خودمون.

بِگبی: یه بار دیگه با من شوخی کنی از وسط نصفت می کنم! فهمیدی؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


هزار جور ماجرا داشتیم با فرامرز؛ بچه محلمون بود، اما پدرش اجازه نمی داد که توی مدرسه های معمولی محله درس بخونه؛ فرامرز همه پایه های تحصیلی رو توی مدارس خوب مرکز شهر درس خوند؛ ما تا مدت ها فکر می کردیم که فرامرز قراره از نظر تحصیلی از همه ماها موفق تر باشه و یه جورایی تبدیل شه به یه آدم حسابی که سرش تو درس و کتاب و تحقیقه و ایناس؛ تا این که رفت دانشگاه و دو سه سال درس خوند و انصراف داد.

خیلی وقته فرامرز رو می شناسم، از بچگی‌. رابطه مون از اون رابطه هاس که هیچ جوره قطع نمی شه: همزمان که با همدیگه ندار و رُک هستیم، هیچ وقت وارد حریم همدیگه نشدیم و از خط قرمزها عبور نکردیم؛ از نظر ظاهری شبیه راسل کرو توی فیلم گلادیاتوره (که اگه همین الان کانالای تلویزیون رو عوض کنید، احتمالن یکی از شبکه ها داره نشونش می ده) و از نظر اخلاقی شبیه ترین مردمان به شخصیت بگبی توی شاهکار سینمایی رگ‌یابیه: عاشق بیلیارد و کارتینگه و تقریبن مطمئنم که هر ساعتی از روز و هر روزی از هفته که بهش زنگ بزنم، همون لحظه وقتش رو برای بیلیارد یا کارتینگ خالی می کنه (به سن من که برسید متوجه می شید که داشتن همچین رفیقی چقدر برای ادامه حیات لازمه)، مخصوصن سر بیلیارد که خیلی با همدیگه کل‌کل داریم. فرامرز هیکل درشت و روحیه جنگنده ای داره؛ وقتی سنمون کمتر بود، بیرون از خونه ماجرا زیاد برامون درست می کرد؛ الان خیلی بهتر شده چون تقریبن یاد گرفتیم که چطوری باید آروم نگهش داریم؛ مخصوصن وقتی چن نفر سر میز ایستادن و دارن بازیمون رو نگاه می کنن، باید حتمن حواست جمع باشه که بازی رو ببازی....

اوایل دانشگاه که پیش آقا امیرعلی کار می کردم یه روز بهم زنگ زد گفت دنبال کار می گردم؛ رو انداختم به آقا امیرعلی که بیاد چاپخونه پیش من، اونم قبول کرد که فرامرز هم اون جا استخدام شه؛ چون خیلی قبل تر از فرامرز اون جا استخدام شده بودم و نسبت به فرامرز خیلی به کارها مسلط تر بودم، سر هر کاری که اون جا بود فرامرز رو به چالش می کشیدم و به رقابت دعوتش می کردم (اون موقع هنوز بلد نبودم که چطوری باید باهاش رفتار کنم)؛ فرامرز هم وقتی خودش رو در مقام شکست می دید، معمولن وارد فاز درگیری فیزیکی می شد؛ هر روز یه خسارتی به چاپخونه وارد می کردیم؛ اگه تو انبار کاغذ یا کنار دستگاه های چاپ و برش درگیر می شدیم، بعد از ظهرش باید می رفتیم بهارستان یا ملت، تا بتونیم قبل از این که آقا امیرعلی بفهمه، اقلام صدمه دیده رو جایگزین کنیم؛ بعدن که بیشتر تجربه کسب کردم، فهمیدم وقتایی که کنار کامپیوترای چاپخونه درگیر می شدیم، فرامرز بیشتر از این که بزنه، کتک می خوره، دلیلشم این بود که زیاد از قطعات کامپیوتری سر در نمی آورد و بعد از دعوا مجبور می شد حسابی منت منو بکشه که بریم چارراه ولیعصر واسه تعمیرات؛ البته بدون شک سخت ترین روزا، روزایی بودن که توی آشپزخونه درگیر می شدیم: آشپزخونه پر از ظرفای قدیمی و خوش دست بود که معمولن برای شروع درگیری به سمت همدیگه پرتاب می کردیم، گیر آوردنشون توی بازار خیلی مشکل بود و معمولن به شکل تکی فروش نمی رفتن. القصه این که همون یه قرون دوزاری هم که آقا امیرعلی آخر هر ماه مینداخت کف دستمون هم برای این روزا پس انداز می کردیم. فرامرز البته اوضاعش بهتر از من بود و اون طوری که خودش می گفت، فقط برای این که به خودش و خونواده ثابت کنه که عرضه پول دراوردن داره اومده بود چاپخونه و بعد از این که یه سرمایه گزاف برای شروع کار از پدرش گرفت، دیگه چاپخونه کار نکرد و خب، دیگه دانشگاه هم نرفت؛ توی یه کاری سرمایه گذاری کرد و خیلی زود ورشکست شد؛ البته روحیه خودشو از دست نداد و دوباره با کمک خونواده و رفقاش توی کار قطعات یدکی خودرو سرمایه گذاری کرد....

سال های زیادی از اون دوران گذشته. فرامرز به غیر از تهران توی چند تا شهر دیگه هم خونه و مغازه خریده؛ اخیرن یه رستوران افتتاح کرده و پروژه بعدیش سرمایه گذاری برای ساختن یه مجتمع اداری تجاری بزرگه؛ هنوز هر چند هفته یه بار با همدیگه بیلیارد می ریم و هنوز همه تلاشم رو می کنم که برنده نشم!