پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اورژانس» ثبت شده است

امیرمحمد دانشجوی همون خراب‌شده‌ای بود که توش درس خوندم، خیلی قبل‌تر از من وارد دانشگاه شده بود و هم‌دوره‌ای‌هاش همه فارغ‌التحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با استادا جروبحث می‌کرد، هیچ وقت در حال صحبت کردن با کس دیگه‌ای ندیده بودمش؛ اوایل چن تا کلاس با همدیگه داشتیم و یه سلام‌علیک مختصری بینمون ردوبدل می‌شد؛ بعدتر، یه وقتایی اگه توی محوطه دانشگاه با هم برخورد می‌کردیم، سفره دلش باز می‌شد و تا وقتی که پیشش می‌موندم از هر دری صحبت می‌کرد؛ گاهی پنج دقیقه، گاهی یه ربع، گاهی نیم ساعت، خوبیش این بود که همیشه خودش یه چیزی واسه گفتن داشت؛ یه بند حرف می‌زد و گاهی بین حرفاش نظر منم می‌پرسید؛ اگه کسی از اطرافمون عبور می‌کرد بهمون خیره می‌شد و به وضوح تعجب می‌کرد که امیرمحمد داره با یه نفر دیگه صحبت می‌کنه.

امیرمحمد زمان شرکت در اعتراضات سال ۸۸ دستگیر و زندانی می‌شه؛ به خاطر همین یه مدت از ادامه تحصیل توی دانشگاه محروم می‌مونه و دوباره با پی‌گیری‌های زیاد بعد از چند سال با ادامه تحصیلش موافقت می‌شه؛ یه داستان معروفی هم درباره‌ش شنیده بودم که روز تحویل یکی از پروژه‌های دانشگاهیش، چون امیرمحمد هنوز آزاد نشده بوده، هم‌دوره‌ای‌هاش وقتی داشتن شیتای خودشون رو به دیوارای آتلیه می‌چسبوندن، چن تا شیت سفید و بزرگ هم به دیوار می‌چسبونن تا وقتی اساتید ماجرای شیت‌های سفید رو پرسیدن، نماینده کلاس جواب بده که اگه امیرمحمد بود اون شیت‌ها هرگز خالی نمی‌موندن؛ اساتید هم تحت تأثیر این ماجرا قرار می‌گیرن، بالاترین نمره کلاس رو به امیرمحمد می‌دن و همون شیت‌های سفید رو به عنوان پروژه برتر اون ترم انتخاب می‌کنن.

یه جورایی شلخته و نچسب بود امیرمحمد، اما خوشم میومد که همیشه حرفشو می‌زد؛ می‌گفت همه جور کاری تو زندگیم کردم و هیچ وقت خودمو محدود نکردم؛ اصلیتش کرمونی بود و تنهایی توی تهران زندگی می‌کرد؛ اون اواخر عاشق یکی از بچه‌های دانشگاه شد که اونم کرمونی بود و اتفاقن شبیه خودش نچسب و عجیب بود؛ خیلی زود با همدیگه ازدواج کردن؛ وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون بهم خبر داد که بچه‌شون به دنیا اومده و عکس بچه رو هم برام فرستاد؛ بعد از دانشگاه دیگه آروم آروم رابطه‌مون کمرنگ شد تا این که چند وقت ‌پیش بعد از چند سال بهم زنگ زد؛ خوشحال بودم که باهام تماس گرفته: «کجاهایی امیرمحمد؟» اون مضطرب و نگران بود: «علی یه گیره سر گیر کرده تو گلوی بچه‌م نمی‌تونه نفس بکشه باید چی‌کار کنم؟» گفتم خب روانی واسه چی به من زنگ زدی الان؟ گفت نمی‌دونم... فک کنم تو اولین نفر بودی تو لیست کانتکتام! گفتم سریع زنگ بزن اورژانس. گفت: «آها! راس می‌گی...» و قطع کرد؛ تا چند ساعت بعدش جواب تلفن نمی‌داد تا این که بالاخره خودش زنگ زد و تعریف کرد که اورژانس تلفنی بهش توضیح داده که باید چی‌کار کنه و مشکلش رو حل کرده، بعد هم برام تعریف کرد که بعد از تموم شدن درسش با خانومش برگشته کرمون، یه فلافلی زده و همون جا مشغول کاره.

پدرِ مرحومش پزشک بوده و توی بیمارستان کار می‌کرده. ساناز وقتی هفت‌هشت سالش بوده خیلی وقتا با پدرش بیمارستان می‌رفته و با بیمارها و همکارای باباش سرگرم می‌شده؛ تعریف می‌کرد که چقدر بهش خوش می‌گذشته توی بیمارستان: صحبت کردن با مریضای بستری، یواشکی سرک کشیدن توی بخش‌های مختلف، بازی کردن با دستگاه‌های الکترونیکی داخل بخش‌ها؛ کشف کردن جاهای جدیدِ یه بیمارستان شهری شلوغ و بی‌در و پیکر و بزرگ، دیدن گریه‌ها و خنده‌های آدمای مختلف و پیدا کردن دوستای جدید توی بخش بستری کودکان؛ تعریف می‌کرد که به خاطر خراب شدن یکی از عروسکاش با یکی از بچه‌های بستری توی بخش دعوا کرده و داد و بیداد راه انداخته؛ تعریف می‌کرد که چند تا از مریضای درس‌خون بخش کودکان مشقاشو براش می‌نوشتن؛ این قدر بهش خوش می‌گذشته که الان توی سن سی و چند سالگی هنوز گاهی توی خواب می‌بینه که رها شده توی یه بیمارستان بزرگ و رنگارنگ و آزاده که هر جایی که دوست داره بره و هر چی که دوست داره ببینه؛ همه چی دیده بود توی بیمارستان؛ به دنیا اومدن، مریض شدن و از دنیا رفتن رو فهمیده بود؛ الانم هر وقت زندگی براش سخت می‌شه می‌ره قدم می‌زنه: توی سالن‌های انتظار، توی راهروهای تاریک و توی اورژانس‌های شلوغ... ساناز با یه کیفِ پُر از اسباب‌بازی و عروسک وارد فضای رنج‌آور بیمارستان می‌شه، به بچه‌ها اسباب‌بازی و مداد رنگی و دفتر نقاشی می‌ده و به جاش از اونا آرامش می‌گیره.

احمد توی یه شرکت دولتی راننده بود؛ خودش نه ماشین داشت و نه موتور، اما هم گواهینامه ماشین داشت و هم گواهینامه موتور! تا قبل از این که بره سر کار هیکل لاغر و نحیفی داشت؛ اما یه مدت که رفت سر کار و دستش به پول و پله رسید، رفت باشگاه ثبت نام کرد و بعد از چن ماه، هیکل خوبی به هم زد؛ شلوار پارچه ای می پوشید و همیشه ریش و سیبیل بلند و نامرتبی داشت.

یه روز اومد خفتم کرد که واسه یه کاری ماشینمو ازم بگیره؛ سوییچ و مدارکو بهش دادم؛ خودش مدارکو نگاه کرد: «علی بیمه نامه‌ت که دو هفته از وقتش گذشته!» متعجب نگاه کردم: احتمالن چون سال اولی بود که ماشینو خریده بودم و شرکت بیمه، اطلاعات تماسمو نداشته بهم زنگ نزده بودن؛ منم تا اون موقع به تاریخ انقضای بیمه نامه نگاه نکرده بودم. به احمد گفتم خیلی مراقب باش. 

یه ساعت بعدش بهم زنگ زد که با یه عابر پیاده کنار اتوبان تصادف کرده. شغل احمد رانندگی بود و من حتا احتمال هم نمی دادم که توی نیم ساعت یا یه ساعتی که ماشینم قراره دستش باشه مشکلی پیش بیاد واسه‌ش. ماشینو خوابوندن و احمد رو بردن بازداشت‌گاه. تا شب سگ‌دو زدم که شاید بتونم یه کاری بکنم احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اما نشد. کسی که مصدوم شده بود یه مرد مسن بود؛ تعمیرکار موتور سیکلت بود، اما مغازه نداشت؛ کارش این بود که صبح تا شب با موتور توی اتوبانای مرکز شهر حرکت کنه تا به یه نفر برسه که موتورش خراب شده و توی راه گیر کرده؛ اون روزم نشسته بوده کنار یه موتور توی اتوبان و در حال تعمیر یه موتور بوده که احمد متوجه نشده و با سرعت زیاد باهاش تصادف کرده...

ساعت یازده شب بود؛ نتونستم کاری بکنم که احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اعصابم از رفت و آمد بی‌نتیجه توی بیمه و کلانتری داغون شده بود و تازه رسیده بودم به اورژانس که از حال مصدوم خبردار شم؛ رسیدم بالای تختش و دیدم که تختش خالیه؛ می دونستم که تصادف بدی بوده و ته دلم خالی شده بود که نکنه از دنیا رفته باشه؛ همون لحظه پزشک اورژانس وارد اتاق شد و بدون سلام علیک ازم پرسید: «شما راننده بودید؟» لال شده بودم؛ مات مبهوت نگاهش کردم و با سر بهش گفتم بله (نمی دوم چرا گفتم من راننده بودم)؛ گفت: «زدی بنده خدا رو آش و لاش کردی که... گردنش، دستش، قفسه سینه‌ش و چند تا از مهره های کمرش شکسته... خدا رو شکر کن که زنده مونده... الان فرستادیمش برای عکس‌برداری از...» وسط اتاق نشستم روی زمین و گریه کردم.