پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انیمیشن» ثبت شده است

فکر می کنم حداقل صد نفر دیگه هستن که باید درباره شون بنویسم. آدمایی هستن که دوست دارم درباره شون بنویسم اما به دلایلی فعلا نمی تونم. مثلا یه بنده خدایی هست که اخیرا معروف شده و هر روز تلویزیون نشونش می ده و این بنده خدا هم دوره ای دانشگاه ما بوده و خیلی جاها با هم رفتیم و خیلی کارا با هم کردیم و خیلی شبا با هم بیدار موندیم و دوست دارم بنویسم درباره ش؛ خونه شون یه جای پرت بود و خیلی فقیر بودن ولی توی همون خونه داغون و قدیمی یه کارای خیلی عجیب و هنرمندانه ای کرده بود و به خاطر همین روحیه ای که داشت معروف شد و الان پیشنهادهای عجیبی بهش می دن برای کار و.... دوست دارم بنویسم درباره بعضی از آدمایی که حتا نمی تونم بهشون فکر کنم... آدمای منفعلی که منتظر موندن که هر چهار سال یا هشت سال یه دولت جدید با وعده های جدید و روش های تکراری بیاد و براشون یه میز درست کنه که سی سال برن بشینن پشتش و بعد به بازنشسته شدنشون افتخار کنن که از الان به بعد، بدون این که کار کنن پول می گیرن!

قبلا گفتم که یه وبلاگ داشتم به اسم «سه متر تا زندگی» (اگه می خواید درباره فلسفه اسمش بدونید این انیمیشن رو ببینید، اگر هم نمی خواید درباره فلسفه اسمش بدونید این انیمیشن رو از دست ندید!) که خیلی دوستش داشتم و همیشه حسرت می خوردم که چرا نوشتن توی اون وبلاگ رو ادامه ندادم و الان احساس می کنم که اگه نوشتن توی این وبلاگ رو ادامه ندم دوباره باید حسرت این وبلاگ رو هم بخورم. پس سعی می کنم همین طوری بیست و پنج دقیقه بیست و پنج دقیقه به نوشتن ادامه بدم چون می دونم فکر کردن به سهیلا و علی سوییچ و حسن معرکه، می تونه زندگی آدم رو تغییر بده. یه ده بیست نفری هم هستن که البته بیشترشون به صورت خاموش دنبال می کنن مطالب رو و بعضی وقت ها با نظر دادن من رو خوش حال می کنن و این برای من دلخوشی خیلی خیلی بزرگیه توی این فضای بزرگ و بی رحم و مریض؛ متشکرم.

الان که دارم این پومودورو رو می نویسم سهیلا در چند قدمی من توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحونه س. سهیلا از اقوام منه و معمولن برای من درد دل می کنه. سهیلا هیچ کس دیگه ای رو نداره که بتونه راحت باهاش حرف بزنه (جلوتر متوجه می شید چرا)؛ مهم ترین مشخصه ظاهریش موهای حناییِ فرفریشه که من فقط توی انیمیشن شجاع شبیهش رو دیدم. سهیلا حدودن پنجاه سالشه و تا الان حداقل پنجاه بار داستان زندگیش رو برای من تعریف کرده که چه بالا و پایین هایی داشته؛ قبل از این که صبجونه ش آماده بشه باید خلاصه ش رو بنویسم پس اگه خیلی سریع سکانس ها عوض می شن تعجب نکنید. این شما و این داستان واقعی زنی با موهای حناییِ فرفری:

سهیلا هفده سالش بوده و با خانواده پرجمعیتش توی شهرستان زندگی می کرده و مشغول گرفتن دیپلمش بوده که خواستگار براش میاد و خیلی ساده با یه پسر هجده ساله ازدواج می کنه؛ همون سال اول زندگی باردار می شه و به خاطر این که همسرش دانشگاه تهران قبول شده بوده با فرزند و همسرش به تهران نقل مکان می کنه. سهیلا توی تهران هیچ کسی رو نمی شناخته، هیچ کس... اما همیشه دلش به این خوش بوده که قراره بعد از این که درس همسرش تموم بشه برگردن به شهرشون؛ بعد از چند سال که همسرش هیأت علمی دانشگاه می شه و متوجه می شه که فوقش سالی یک بار می تونه برگرده به شهر و دیار خودش، احساس غربت باعث می شه که کاملا افسرده بشه و متوجه می شه که دیگه مثل سابق همسرش رو دوست نداره؛ متعاقبا علاقه همسرش هم به اون، هر روز کمتر و کمتر می شه تا اون جایی که همسر سهیلا پیشنهاد طلاق می ده و سهیلا هم می گه که دیگه هیچ چیزی براش اهمیت نداره؛ در نهایت تصمیم می گیرن که زندگی رو با هم ادامه بدن تا ببینن چی پیش میاد!

البته سهیلا و همسرش هنوز هم با هم زندگی می کنن، اما همسر سهیلا همون موقع ها یه زوجه دیگه هم اختیار می کنه که ظاهرن از همکارای دانشگاهیش بوده. به نقل از خود سهیلا خانوم، حاملگی دومش ناخواسته و «اتفاقی» بوده؛ طی این حاملگی به سهیلا خیلی سخت می گذره و از نظر فیزیکی حسابی شکسته می شه، چشماش ضعیف می شه و چند تا از دندوناش رو می کشه؛ اما وقتی پسر دومش به دنیا میاد می بینه که ارزش اون همه سختی رو داشته: پسر دومش عین یه فرشته ی خوشگل و ناز، بور بوده و چشماش آبی و نقره ای دریا بوده. 

پسر اول سهیلا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش؛ با این که خونه پسرش خیلی دور نیست، ولی سهیلا اعتقاد داره که دنیا قراره هر روز تنهاترش کنه. پسر دوم سهیلا دانشجوئه و سرش به کار و درس خودشه؛ سهیلا براش یه دستگاه بازی ویدیویی خریده و بهش گفته که نمی خواد سر کار بره: هر چقدر که پول بخواد بهش می ده که فقط توی خونه بمونه... نه سر کار بره و نه زیاد دانشگاه بمونه...

نمی فهمم چی توی زن دومش دیده که سهیلا نداشته....