پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انقلاب» ثبت شده است

نرگس آدم متفاوتی بود؛ به گمونم فقط به خاطر این از همدیگه خوشمون میومد که با همدیگه خوب حرف می زدیم و خوب به حرف همدیگه گوش می دادیم، وگرنه این طوری نبود که از نظر اخلاقی خیلی شبیه همدیگه باشیم؛ می تونستم باهاش درباره چیزایی حرف بزنم که با خیلیای دیگه نمی تونستم؛ آدم شفافی بود احساسات و عقایدشو راحت ابراز می کرد؛ خیالت راحت بود چیزی که داره بهت می گه دقیقن همون چیزیه که ته دلشه؛ از همکلاسی های دوره کارشناسی‌مون بود و با دوستش، فاطمه و دوست من، امیر، یه اکیپ چهارنفره دوستانه بودیم که هر وقت حوصله کلاس ها رو نداشتیم آویزون کافه های انقلاب و ولی‌عصر بودیم. کافه هایی که تاریک تر بودن رو بیشتر دوست داشتیم و با این که سیگاری نبودیم، طرف‌دار کافه هایی بودیم که به مشتریاشون اجازه سیگار کشیدن می دادن. از همون اول با همدیگه شرط کرده بودیم که هر کسی باید پول چیزی که می خوره رو خودش حساب کنه که یادمه به نظر من خیلی مسخره بود و خیلی سر این موضوع بحث داشتیم؛ موضوعات دیگه ای که معمولن درباره شون توی کافه صحبت می کردیم شامل این موارد بودن: قراره بعد از این که درسمون تموم شد چی‌کار کنیم یا چی‌کاره بشیم، نحوه لباس پوشیدن آدما همین طوری خوبه یا باید یه جور دیگه باشه و در نهایت، با این بلایی که شبکه های اجتماعی داره سرمون میاره چی گار کنیم (اون موقع فیس بوک تازه مد شده بود بین بچه ها).

اگه نرگس رو توی خیابون یا دانشگاه می دیدی فکر می کردی اتفاقن خیلی هم متفاوت نیست و خیلی هم معمولیه: معمولی لباس می پوشید و سر کلاس ها هم یه دانشجوی معمولی بود با نمرات معمولی، اما کافی بود چند دقیقه باهاش صحبت کنی تا ببینی چقدر با آدم های دیگه متفاوته... حالا بگذریم.... بعد از دوره کارشناسی ازدواج کرد و دیگه ادامه تحصیل نداد؛ وقتی ازدواج کرد تصمیم گرفت که از صفر تا صدِ محیط داخل خونه ای که خریده بودن رو طراحی و دکوراسیون کنه؛ همه چیز رو خودش طراحی کرده بود و به طرح جزیی ترین فضاهای خونه، مثل طاقچه‌ی حمام و کشوهای آشپزخونه هم فکر کرده بود؛ وقتی همه چیزهایی که طراحی کرده بود اجرا شدن، از اون ها با دقت عکاسی کرد (اون موقع اینستاگرام تازه مد شده بود بین بچه ها) و عکس های ویرایش شده رو توی اینستاگرامش پست کرد؛ صفحه اینستاگرام یکی از مجله های معتبر ایرانی در زمینه دکوراسیون که عکس ها رو دیده بود و خوشش اومده بود، باهاش تماس گرفت و کارشناسش رو برای تهیه گزارش و عکاسی به خونه نرگس فرستاد؛ مطلبی که توی اون مجله چاپ شد، باعث شد که خواننده های مشتاق، برای مشاوره طراحی داخلی و دکوراسیون با نرگس تماس بگیرن و در ازای پرداخت هزینه ای، از راهنمایی و طراحی نرگس برای دکور کردن خونه استفاده کن؛ همین ماجرا باعث شده که سر نرگس تا همین الان که من دارم درباره ش می نویسم شلوغ باشه و کار و بارش هم خدا رو شکر، سکه باشه.

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.