پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امریکا» ثبت شده است

راننده اول

یه راننده تاکسی معمولی بود؛ با چند ‌تا از هم‌کلاسی‎ها، گاهی باهاش می‌رفتیم شمال که بریم دانشگاه؛ البته ما خیلی بیرون از تاکسی نمی‌دیدیمش، اما همون اوایل فهمیده بودیم که یکی از پاهاش می‌لنگه؛ اگه داخل ترمینال سوارمون می‌کرد باید به ترمینال کمیسیون می‌داد، واسه همین شماره‌شو داده بود که بیرون از ترمینال باهاش قرار بذاریم؛ سنش زیاد بود و موهاش ریخته بود؛ خودش خیلی سواد درست‌حسابی نداشت، اما به دختراش امیدوار بود که درس بخونن و به جاهای خوب‌خوب برسن، البته نه توی ایران: «بالاخره یه روزی بچه‌ها رو برمی‌دارم و می‌رم از این جهنم، شنیدم یه راه‌هایی هست که می‌شه قاچاقی رفت اون ور کار کرد؛ خیلی هم گرون نیست انگار... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم به امید خدا....» بعد که پیاده می‌شدیم می‌خندیدیم که آخه اینو کجا راه می‌دن بره خارج؟ بعد که خبردار شدیم با دختراش رفته خارج برای زندگی، سؤالات بیشتری برامون مطرح شده بود: چی کار می‌کنه آخه این توی امریکا؟ به چه زبونی اون‌جا داره صحبت می‌کنه الان؟


راننده دوم

لاجرم باید با یه راننده دیگه هماهنگ می‌کردیم؛ این یکی شمالی بود اما دوست و آشنا و فک و فامیل توی تهران زیاد داشت ظاهرن. از محمودآباد تا تهران، دو ساعت و چهل دقیقه‌ی مرگ‌بار! خیلی از جاهای جاده چشمامو می‌بستم؛ مثلن بهش می‌گفتیم آخه تو که نمی‌بینی اون طرف پیچ چه خبره، از کجا می‌دونی کسی نمیاد که با این سرعت، سبقت می‌گیری سر پیچ؟ قیافه‌ و هیکلش شبیه جیسون استاتهام بود و سیگار رو با سیگار روشن می‌کرد: «فوقش اگه دیدم ماشین از جلو میاد، سریع برمی‌گردم توی لاین خودم دیگه... راستی بچه‌ها! اگه دوست داشتید سیگار بکشید مشکلی نیستا خجالت نکشید... من امروز با دوستام قرار گذاشتم تهران بریم استخر، واسه همین یه خرده دارم عجله می‌کنم؛ شما هم زودتر می‌رسید سر خونه‌زندگی‌تون به نفعتونه دیگه بابا...» به گمونم استخر، فوتبال، سینما یا چیزای دیگه رو بهونه می‌کرد که بهش گیر ندیم که آروم‌تر رانندگی کنه؛ البته انصافن موقع رانندگی شش‌دنگ حواسش به جاده بود و میون‌برها و جاده‌های فرعی جاده هرازو عین کف دستش بلد بود: دو ساعت و چهل دقیقه، حتا توی شب‌های پُرترافیک و شلوغ! 


آقاسجّاد

در جست‌وجوی یه راننده خوب، یکی از بچه‌ها آقا سجاد رو پیدا کرد که از طریق یه آدم خیلی مطمئن معرفی شده بود. آقا سجاد کُرد بود؛ یادمه روز اول که با اون هیکل ورزشکاری، صورت عضلانی، قد بلند، شلوار جافی و پیراهن مشکی دیدیمش، همه یه خرده نگران شده بودیم؛ می‌گفتیم نینجا به ما معرفی کردن یا راننده؟! آقا سجاد ولی مؤدب و کم‌حرف بود، آرامش خاصی داشت و خیلی درست و منطقی رانندگی می‌کرد؛ بر خلاف قریب به اتفاق راننده‌های جاده، اهل دود نبود و به جاش از آدامس و چای استفاده می‌کرد؛ صدای توپُر و سنگینی داشت و فارسی رو با لحجه کُردی صحبت می‌کرد؛ همه ما از صحبت کردنش لذت می‌بردیم؛ به نظرم خیلی سعی می‌کرد که لهجه‌ش رو به لهجه ما نزدیک کنه؛ خاطرات کوتاه و قطعه‌قطعه تعریف می‌کرد، اتفاقاتی که برای خودش افتاده بود رو در قالب سوم شخص بیان می‌کرد و خودش رو توی خاطراتش «آقا سجاد» خطاب می‌کرد؛ فک کنم همین شد که اسمش توی ذهن‌مون مونده بود؛ مثلن می‌گفت: «بابای آقا سجاد معتاد بود. آقا سجاد پولاشو جمع کرد براش یه ماشین دست دوم‌ خرید که بابا روش کار کنه و خرجشو دربیاره؛ از همون موقع زن آقا سجاد شروع کرد به ناسازگاری که باید برای منم یه آرایشگاه بزنی برم توش کار کنم... حالا که طلاق گرفتیم پشیمون شده؛ می‌گه اگه آقا سجاد زنشو طلاق بده میاد دوباره زنش می‌شه؛ دیگه اون جا نمی‌شد زندگی کرد... تو فلاسک چای هست بچه‌ها؛ بریزید برا خودتون....»

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکت‌های اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانه‌س!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟»
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت بیضی و یه ایرادی توش پیدا کرده بود و بعدتر هم یه فرمول از خودش ابداع کرد؛ دیگه عادت کرده بودیم: همیشه ده دقیقه یا یه ربع از آخر کلاسای ریاضی و فیزیک و هندسه رو درباره مساحت بیضی با معلما سر و کله می زد؛ به غیر از معلم هندسه‌مون، سایر معلما با حوصله باهاش بحث می کردن. ماجرای معلم هندسه هم این بود که یه روز، آقا هندسه (!) بیست بار یه چیزی رو براش توضیح داد و هر دفعه فرهاد گفت نه آقا این چیزی که می گید رو قبول ندارم؛ اون بنده خدا هم دستش رو گذشت روی کله کچلش و همین جوری که به یه جایی روی میز خیره شده بود گفت: «اگه یه بار دیگه با این دفتر درب و داغونت بیای سر میز من درباره این فرمول مزخرفی ـ که فکر می کنی ـ کشف کردی صحبت کنی، با فندک آتیشت می زنم» (اگه خواننده این وبلاگ باشید حتمن یادتونه که قبلن درباره شرایط دبیرستانی که توش درس خوندم توضیح دادم).
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی هیچ وقت توی خونه مشق نمی نوشت؛ توی دو سالی که با هم روی یه نیمکت بودیم، حتا یه بار هم یادم نمیاد که تکالیفش رو نوشته باشه؛ یه جورایی همیشه برای من قوت قلب بود: هر وقت یه تکلیفی رو نمی نوشتم می گفتم اشکالی نداره، فرهادم نمی‌نویسه؛ هیچ وقت خدا نمره تکالیف زنگ‌های اول رو نمی گرفت، اما گاهی اوقات فرصت می کرد که توی زنگ‌های اول و دوم، تکالیف زنگ‌های سوم و چهارم رو بنویسه. یادمه یه بار زنگ عربی داشت مشق ادبیات می نوشت و از یه تکنیک قدیمی استفاده می کرد: کتاب ادبیاتو گذاشته بود زیر کتاب عربی و داشت تند و تند می نوشت؛ از قضا معلم عربی که داشت درس می داد و بین نیمکت‌ها حرکت می کرد، متوجه ماجرا شد، کتاب ادبیات فرهاد رو برداشت، پرت کرد درست زیر تخته سیاه کلاس، برگشت و توی صورت فرهاد نگاه کرد و به شکل تمسخرآمیزی بهش لبخند زد... به نظر ما خیلی کار بامزه‌ای نبود ولی مطابق معمول، چند تا از بچه های کلاس خندیدن؛ یکی دو ثانیه گذشت؛ فرهاد کتاب عربی رو از جلوی دستش برداشت، از پشت میز بلند شد، بین نیمکت ها ایستاد و ادای یه تردست حرفه‌ای رو دراورد: بدون این که حرفی بزنه، خیلی جدی، مثل تردست‌ها چند بار پشت و جلوی کتاب رو دست کشید و رو به بچه ها و معلم نشون داد؛ همه ساکت بودیم و منتظر بودیم که یه کار عجیب غریب با کتاب بکنه که یه‌دفه کتابو پرت کرد به سمت تخته سیاه؛ دقیقن افتاد روی کتاب ادبیاتش که جلوی تخته افتاده بود، برگشت و توی صورت معلم نگاه کرد و دقیقن شبیه خودش لبخند زد.... فرهاد بین قهقهه‌های ما از کلاس اخراج شد.
فرهاد باهوش و کنجکاو بود؛ ارشدش رو از دانشگاه شریف گرفت و الان برای ادامه تحصیل داره می ره امریکا.