پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «افسردگی» ثبت شده است

یه بارم اومده بودی تهران

نمی دونم با کی اومده بودی

ولی با همدیگه قهر بودیم

من پیام دادم که می خوام ببینمت

ترمینال خاوران باهام قرار گذاشتی

سه شنبه بود بارونم میومد

وقتی دیدمت

گفتی چرا اومدی؟

گفتم خب تو گفتی می خوای ببینیم همدیگه رو

تو پیاده رو وایساده بودیم حرف می زدیم

گفتی چرا دیروز نیومدی؟

...

شبش با بابام اینا رفته بودم باغچه

آره تو رفتی باغ

یکی دو سال بعدش با دوستت اومده بودی تهران

اون موقع دیگه رابطه نداشتیم

ینی من نمی خواستم دیگه رابطه داشته باشیم

چند ماه که از قطع رابطه مون گذشته بود

دو سه ماه اولش من داشتم دیوونه می شدم

تا شش ماه خیلی سخت بود، پدرم درومد

بعدش آروم آروم ولی عادی شد

هنوزم خیلی چیزارو فکر می کنم به خاطر اون غصه‌ایه که اون چند ماه به خودم تحمیل کردم

مثلن بعد از اون چند ماه بود که دستام شروع کردن به لرزیدن و موهای سفیدم زیاد شدن

فکر می کنم افسردگیم هم از همون موقع شروع شد

اون موقع من پیش‌دانشگاهی بودم

...

چرا برنمی گشتی؟

نمی دونم، مقاومت می کردم

فکر می کردم ما که قرار نیست با هم باشیم

پس کار درستی نیست با هم رابطه داشته باشیم

کلا درباره آدما یه جور دیگه فکر می کردم

یادته چی شد رفتی؟

نه

نمی دونم دقیق چی بود

من نگران بودم، خیلی نِق می زدم!

همیشه آمادگی داشتم که از رفتن حرف بزنم

اما رفتن خیلی سخت بود واسه‌م

دلم می خواست فکرش راحتم کنه

فکر چی آخه؟!

الان دیگه نمی فهمم

یه بار مثل همیشه داشتیم سر رابطه‌مون صحبت می کردیم

یهو جدی شد

گفتی باشه، وبلاگم پاک می کنیم

گفتم باشه

هر کاری که می گفتم

می گفتی آره

منم هی تو دلم فحش می دادم بهت

وبلاگو تو یه لحظه پاک کردی، به ثانیه نکشید

بعدشم رفتیم...

فکر کنم ده روز بعدش دخترخاله مامانم فوت کرد

داشتیم می رفتیم ابرقو

تو جاده حالم خیلی بد بود، بهت پیام دادم گفتم حرف بزیم

تو گفتی دیگه نمی تونی

نمی دونم چی شد آنلاین شدیم چت کردیم

حرفامون یادم نیست

فقط یادمه آخرش گفتی: «ببین من یه دروغایی بهت گفتم که نمی تونم هیچ وقت راستشو بگم.» داشتی می گفتی که یهو دی سی شدم؛ خدافظی هم نکردیم. من تا چند وقت فکر می کردم تو که بلدی هک کنی، حتمن یه کاری کردی که من دی سی بشم... بعدشم دیگه وصل نشد...

بعدش چند بار بهت پیامک دادم که دروغات چی بوده؟

اون سال امتحال فیزیک کشوری بود، نرفتم بدم

خیلی بد رفتی...

وقتی می گی خیلی بهت سخت می گذشته من تعجب می کنم

چرا جواب نمی دادی؟

بعدن بهم گفتی که از این که پیام می دادم از دروغات می پرسیدم ناراحت بودی، از این که نبخشیدم

چرت و پرت می گفتی!

گفتی یه بار نگفتی «بیا بخشیدمت» یا «اشکال نداره، بیا از اول شروع کنیم»، به جاش همیشه می پرسیدی دروغات چی بوده؟

هنوزم یادم میاد دلم می لرزه...

وقتی بعد از دو سال داشتم عادت می کردم به نبودنت، دوباره بهم پیام دادی؛ گفتی چون یادت رفته که چرا قطع رابطه کردیم، دیگه دلیلی نمی دیدی که رابطه نداشته باشیم!

ینی عاشق استدلالاتم!

کلا آرامش نداشتی تو زندگیت از دست من

اولین بار که با پست برات یه چیزی فرستادم چی بود؟ عطر و کتاب بود؟

نه، عطر و سی دی بود؛ کتاب یه بار دیگه بود

سی دی چی بود؟

آهنگ

این قدر ینی اینترنت داغون بود؟

آره، دایال آپ بود!

آره همه‌ش می گفتی دی سی شدم

سه چهار بار با پست چیز فرستادی، اما یادم نیست چیا بودن

عکس بچگیام و کتابای امیرخانی و ...

کتابای کنکور و کتاب کافکا و ...

از اون موقعی که یادم میاد توی زندگیم با مفهوم شادی مشکل داشتم و همیشه درباره فلسفه شاد بودن و معنی شادی فکر می کردم. هیچ وقت شاد بودن برام ارزش نبوده و هیچ تلاشی نکردم که شاد یا شادتر بشم. وقتی به فهرست شاد کننده ها نگاه می کنم، به نظرم چیزهایی که باعث شاد شدن آدم ها می شن بسیار گذرا هستن و پرداختن به این شادی های زودگذر باعث می شه مشکلات زندگی بزرگتر و طولانی تر از اون چیزی که هستن به نظر برسن؛ به همین خاطر از معاشرت و رفاقت با آدم های غمگین، دیدن فیلم های تلخ و خوندن داستان های تراژدی خیلی لذت می برم.

بر خلاف باورهای عمومی، جامعه ای که من توش زندگی می کنم مملو از آدم هایه که «شاد» هستن؛ یعنی من فکر می کنم که بیشتر آدمایی که اطرافم هستن، بیشتر وقتا مشغول انجام دادن کارهای «شاد کننده» هستن: توی خونه، توی خیابون، توی پاساژ، توی اداره، توی مغازه و محل کار، توی مدرسه و دانشگاه و خلاصه این که فضاها با کاربری های مختلف، مملو از آدم هاییه که مترصد فرصتی برای شاد شدن هستن. آدما عاشق فیلما و نقشای کمدی سینما هستن: فقط کافیه یه نگاهی به عنوان فیلم هایی که همین الان روی پرده سینما هستن و فروششون هم کم نیست، بندازید: «گشت دو»، «خوب بد جلف»، «سه بیگانه»، «سلام بمبئی»، «جنجال در عروسی»، «جشن تولد»، «شاباش» و قطعا این قدر آدم منصف و معتدلی هستم که به نمایش های موزیکال که توی هر آمفی تئاتری حداقل یکی شون هست، اشاره ای نکنم. آدما توی تلویزیون سریال ها و فیلم های خنده دار می بینن، مسابقه فوتبال تماشا می کنن، توی کانال های طنز تلگرام ثبت نام می کنن، درباره مناظره های سیاسی صحبت می کنن و حتا از جدی ترین مسائل سیاسی مملکت، در جهت «شاد بودن» استفاده می کنن و من باید سعی کنم با منطق خودم، این همه آدم رو درک کنم...

خوب یا بد، مجموعا گرایشم توی زندگی به مفاهیمی مقابل مفهوم شادی بوده و بر خلاف اون چیزی که حدس می زنید، توی ادبیات و دنیای مفاهیم من، نقطه مقابل شادی، غم و افسردگی نیست، بلکه تنهاییه. وقتی نتونی از ترس مسائل مهم و نگران کننده پناه ببری به شوخی و خنده، وقتی بالاخره جرأت پیدا کنی که با خودت و اعتقادات خودت روبرو و درگیر بشی و از رفتار آدم های پرسر و صدای اطرافت که جزیی از جامعه ای هستن که داری توش رشد می کنی منزجر بشی، اون وقته که جبراً از تنهایی لذت می بری و آه از افسون تنهایی و صد آه از افسون تنهایی که ماجراها و آدم هایی مثل کریستوفر مک کندلز می سازه.