پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

اون موقع که با ایمان توی مدرسه همکلاسی بودیم و هنوز خیلی بچه بودیم، یه گروهی از دبیرستانی های محله بودن که توی راه برگشت به خونه اذیتمون می کردن؛ وقتی دیدم ایمان برای ترسوندنشون لباس های کاراته شو زیر لباس فرم مدرسه پوشیده و می گه: «اگه خواستن اذیتمون کنن، همون جا این لباسا رو پاره می کنم تا لباس کاراته و کمربند زردمو ببینن و فرار کنن...» فهمیدم چقدر آدم شجاعیه و خیلی ازش خوشم اومد.
اون موقع که دانشگاه مشهد قبول شد و رفت اون جا، عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشون شد که مشهدی بود و چند سال از خودش بزرگتر بود؛ وقتی دیدم با وجود مخالفت های پدر و مادرش تصمیم گرفته بود که حتما باهاش ازدواج کنه و به من می گه: «احساس می کنم تا الان، هر چقدر که توی زندگیم نفس کشیدم به خاطر این بوده که این دختر رو ببینم و از این به بعد، هر نفسی که می کشم به خاطر اینه که خوشبختش کنم...» فهمیدم از اون چیزی که فکر می کردم شجاع تره و خیلی بیشتر ازش خوشم اومد. 
اما اون موقع که دیدم به خاطر احترام به پدر و مادرش از بیخ بیخیال دختره شد و برای همیشه از مشهد به تهران اومده و می گه: «ربطی به دختره نداشت... درآمدها توی تهران بیشتره...» فهمیدم که شجاع ترین آدمیه که می شناسم و واقعا بهش حسودیم شد.

هیچ وقت آب من و فرید تو یه جوب نرفت؛ همیشه نظرش خلاف نظر بقیه بود و سعی می کرد همه چی رو زیر سوال ببره؛ دبستان که بودیم با این که دویدن توی صف ممنوع بود، همیشه از حیاط تا کلاس رو مسابقه دو می ذاشتیم و همیشه هم من برنده می شدم؛ یه بارم که خودش توی راه پله ها جلوتر افتاده بود، برگشت منو از روی پاگرد هل داد به سمت پایین پله ها که نکنه بهش برسم؛ منم چند تا پله رو سر خوردم و پهن شدم کف راهرو بیهوش شدم.

دبیرستانی شدیم و مدرسه هامون از هم جدا شد، اما هر از چند گاهی که با هم بیرون می رفتیم، می دیدم که هنوز کارای عجیب غریب می کنه؛ دوربین موبایلشو روشن می کرد و توی تاریکی شب، خلاف جهت اتوبان، وسط اتوبان تهران کرج پیاده روی می کرد و آواز می خوند؛ بعد که توی محله مون چند تا گیم نت تأسیس شد، بیشتر توی گیم نت ها پیداش می کردیم.

فرید الان چند سالیه که برای تجارت رفته ترکیه ولی ظاهرن اوضاع خیلی خوب پیش نمی ره: با یه دختر خارجی هم ازدواج کرده که اصلا نمی تونه فارسی صحت کنه؛ از طریق تلگرام باهاش در ارتباطم:

سلام فرید

سلام .... جونم؟

حالت چطوره؟ خوبی؟

چاکریم... تو خوبی؟ اوضاع احوالت؟

خوبم خدا رو شکر. چه خبرا؟

تو چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟

هنوز درسم تموم نشده؛ چند جا هم کار می کنم؛ ببینم فرید، الان دقیقا کدوم شهری؟

ازمیر.

اون جا خونه خریدی؟

اجاره کردیم. داریم کارامونو انجام می دیم اگه بشه بریم هلند. با بیست و پنج هزار یورو می شه اون جا یه خونه خرید. 

تو نمی خوای بری از ایران؟ اون جا از شرایط راضی هستی؟

از شرایط که راضی نیستم: خرجا بالاس. هزینه درس و هزینه های درمانی خیلی زیاده. فرصت نمی کنیم درست حسابی تفریح کنیم و سفر بریم. 

چند هفته پیشا دو تا از دندونامو پر کردم شده پونصد هزار تومن. 

ماهی هفتصد تومن اجاره خونه می دم. یه پراید کار کرده خریدم که هزار جور خرج داره. 

بیرونم که بخوام ببرمش نصف تهران طرح ترافیکه. خارج از طرح ترافیکم همه خیابونا شلوغه. 

اون جا اوضاع چطوره؟ خوش می گذره؟

...

ببین من نمی گم این جا بهشته ولی ما این جا واقعن حالمون خوبه. 

ما عید اومدیم تهران... تازه عید که مثلا خیابونا خلوته... آلیشیا تا یه هفته حالت تهوع داشت به خاطر هوا... 

واسه ش یه لباس بتمنی خریده بودم، تو مترو جلوشو گرفتن... می خواستن ببرنش؛ 

خیلی ترسیده بودیم....

لباس بتمنی دیگه چیه؟ 

مانتو جلوباز؟ 

با حجاب خارجیا کاری ندارن که؛ اگه بفهمن خارجیه کاریش ندارن.

عاره وقتی فهمیدن که اگه ببرنش باید با سفارت سر و کله بزنن منصرف شدن. 

ببینم تو خانومتم کار می کنه؟

نه اونم دانشجوئه.

این جوری همه چی خیلی سخت تره.

داریم می گذرونیم دیگه.... 

حالا تو کی میای ایران؟ 

دیگه برای زندگی نمیای؟

تو منو راضی کن که ایران بهتره...

من همین فردا صبح میام ایران زندگی می کنم!

خب... واقعیتش اینه که من منکر آثار و فواید وبلاگ نویسی نیستم ولی من تا این جا به اون اهدافی که می خواستم نرسیدم. از طرفی احساس می کنم خیلی ها درک نکردن که چه پتانسیل عظیمی توی این رسانه وجود داره و دوست ندارم برخورد من با این رسانه منفعلانه باشه. اما واقعاً منصفانه نیست... قرار بود تفکرات من منظم بشه نه این که هر روز پریشون تر بشم. از همه کانال های تلگرام اومدم بیرون و هیچ پروفایلی توی هیچ کدوم از شبکه های اجتماعی ندارم. خودمم باورم نمی شه ولی سه چهار روزه سیم کارتمم درآوردم و تصمیم جدی گرفتم که دیگه از تلفن همراه استفاده نکنم. کم تر کتاب می خونم و کم تر فیلم و تلویزیون می بینم. هر چیزی که ممکنه اطلاعات جدیدی رو به ذهنم وارد کنه باهاش با حساسیت و احتیاط برخورد می کنم و هنوز پریشونم. 
تصمیم داشتم حالا که این همه درباره دخترای مختلفی که باهاشون آشنا شدم نوشتم، درباره مهسا هم بنویسم ولی اصلاً حوصله ندارم. یه خلاصه ای می نویسم شاید یه روزی کاملش کردم: مهسا یکی از اقوام ما بود که از وقتی کوچیک بودیم عاشق من شده بود؛ یکی دو سال از من بزرگتر بود و این قدر تابلو بازی درآورده بود که همه فامیل فهمیده بودن به من علاقه پیدا کرده؛ خودش هم از این ماجرا باخبر بود و التبه از این موضوع استفاده راهبردی هم می کرد! 
مهسا برای من هیچی نبود، هیچی! به غیر از نگاه کردن به تلویزیون و مدرسه رفتن، از بچگی هیچ کاری توی زندگیش انجام نمی داد و کارهای بقیه براش هیچ وقت معنی نداشتن؛ دیپلمش رو که گرفت، توی یه کارخونه به عنوان منشی استخدام شد؛ اوایل که دانشگاه قبول شده بودم و اون حدودن بیست سالش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت که اومده محله ما ولی فقط اومده که منو ببینه و نمی خواد بیاد خونه مون؛ با ماشین بابام رفتم سوارش کردم و یه جا کنار خیابون نگه داشتم که صحبت کنیم. پشت فرمون نشسته بودم و تخمه می شکستم؛ بهش تخمه تعارف کردم؛ گفت:
+ چرا این جا نگه داشتی؟ برو یه جای سرسبز و خلوت... دلم گرفته...
ـ این جا رو دوست دارم من... اون پنجره رو می بینی توی اون ساختمون؟ ببین چقدر جالبه!
+ چیه مگه اون پنجره؟
ـ یه ساختمون چهار طبقه س و هیچ کدوم از واحدها، این طرف ساختمون پنجره ندارن؛ فقط همین واحده که پنجره داره این طرف، حتماً خودشون درست کردن... حالا صبر کن... چراغش که روشن بشه قشنگ تر می شه...
+ ...
ـ ... (صدای شکستن تخمه)
+ ...
ـ ...
+ منو می رسونی خونه؟
توی راه برام تعریف کرد که با یه نفر آشنا شده که ازش خواستگاری کرده؛ می گفت با این که پسره از همه لحاظ خوبه ولی ازش خوشش نمیاد و به خاطر همین حالش خیلی برزخه و نمی دونه باید چه تصمیمی بگیره. به نظر من توی موقعیت پیچیده ای بود و برای همین فقط به حرفاش گوش می دادم و نظری نمی دادم. الان مهسا با همون خواستگارش ازدواج کرده و دو تا بچه به دنیا آورده؛ سالی یه بار توی مهمونیا می بینمشون؛ اون سرخوشی قدیما رو نداره و خیلی ساکت تر شده... البته ظاهرن به عنوان یه زن شاغل خیلی خوب از عهده کارای خونه بر اومده و به نظر من... خیلی هم خوب میزبانی می کنه....