پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

هیچ وقت آب من و فرید تو یه جوب نرفت؛ همیشه نظرش خلاف نظر بقیه بود و سعی می کرد همه چی رو زیر سوال ببره؛ دبستان که بودیم با این که دویدن توی صف ممنوع بود، همیشه از حیاط تا کلاس رو مسابقه دو می ذاشتیم و همیشه هم من برنده می شدم؛ یه بارم که خودش توی راه پله ها جلوتر افتاده بود، برگشت منو از روی پاگرد هل داد به سمت پایین پله ها که نکنه بهش برسم؛ منم چند تا پله رو سر خوردم و پهن شدم کف راهرو بیهوش شدم.

دبیرستانی شدیم و مدرسه هامون از هم جدا شد، اما هر از چند گاهی که با هم بیرون می رفتیم، می دیدم که هنوز کارای عجیب غریب می کنه؛ دوربین موبایلشو روشن می کرد و توی تاریکی شب، خلاف جهت اتوبان، وسط اتوبان تهران کرج پیاده روی می کرد و آواز می خوند؛ بعد که توی محله مون چند تا گیم نت تأسیس شد، بیشتر توی گیم نت ها پیداش می کردیم.

فرید الان چند سالیه که برای تجارت رفته ترکیه ولی ظاهرن اوضاع خیلی خوب پیش نمی ره: با یه دختر خارجی هم ازدواج کرده که اصلا نمی تونه فارسی صحت کنه؛ از طریق تلگرام باهاش در ارتباطم:

سلام فرید

سلام .... جونم؟

حالت چطوره؟ خوبی؟

چاکریم... تو خوبی؟ اوضاع احوالت؟

خوبم خدا رو شکر. چه خبرا؟

تو چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟

هنوز درسم تموم نشده؛ چند جا هم کار می کنم؛ ببینم فرید، الان دقیقا کدوم شهری؟

ازمیر.

اون جا خونه خریدی؟

اجاره کردیم. داریم کارامونو انجام می دیم اگه بشه بریم هلند. با بیست و پنج هزار یورو می شه اون جا یه خونه خرید. 

تو نمی خوای بری از ایران؟ اون جا از شرایط راضی هستی؟

از شرایط که راضی نیستم: خرجا بالاس. هزینه درس و هزینه های درمانی خیلی زیاده. فرصت نمی کنیم درست حسابی تفریح کنیم و سفر بریم. 

چند هفته پیشا دو تا از دندونامو پر کردم شده پونصد هزار تومن. 

ماهی هفتصد تومن اجاره خونه می دم. یه پراید کار کرده خریدم که هزار جور خرج داره. 

بیرونم که بخوام ببرمش نصف تهران طرح ترافیکه. خارج از طرح ترافیکم همه خیابونا شلوغه. 

اون جا اوضاع چطوره؟ خوش می گذره؟

...

ببین من نمی گم این جا بهشته ولی ما این جا واقعن حالمون خوبه. 

ما عید اومدیم تهران... تازه عید که مثلا خیابونا خلوته... آلیشیا تا یه هفته حالت تهوع داشت به خاطر هوا... 

واسه ش یه لباس بتمنی خریده بودم، تو مترو جلوشو گرفتن... می خواستن ببرنش؛ 

خیلی ترسیده بودیم....

لباس بتمنی دیگه چیه؟ 

مانتو جلوباز؟ 

با حجاب خارجیا کاری ندارن که؛ اگه بفهمن خارجیه کاریش ندارن.

عاره وقتی فهمیدن که اگه ببرنش باید با سفارت سر و کله بزنن منصرف شدن. 

ببینم تو خانومتم کار می کنه؟

نه اونم دانشجوئه.

این جوری همه چی خیلی سخت تره.

داریم می گذرونیم دیگه.... 

حالا تو کی میای ایران؟ 

دیگه برای زندگی نمیای؟

تو منو راضی کن که ایران بهتره...

من همین فردا صبح میام ایران زندگی می کنم!

خب... واقعیتش اینه که من منکر آثار و فواید وبلاگ نویسی نیستم ولی من تا این جا به اون اهدافی که می خواستم نرسیدم. از طرفی احساس می کنم خیلی ها درک نکردن که چه پتانسیل عظیمی توی این رسانه وجود داره و دوست ندارم برخورد من با این رسانه منفعلانه باشه. اما واقعاً منصفانه نیست... قرار بود تفکرات من منظم بشه نه این که هر روز پریشون تر بشم. از همه کانال های تلگرام اومدم بیرون و هیچ پروفایلی توی هیچ کدوم از شبکه های اجتماعی ندارم. خودمم باورم نمی شه ولی سه چهار روزه سیم کارتمم درآوردم و تصمیم جدی گرفتم که دیگه از تلفن همراه استفاده نکنم. کم تر کتاب می خونم و کم تر فیلم و تلویزیون می بینم. هر چیزی که ممکنه اطلاعات جدیدی رو به ذهنم وارد کنه باهاش با حساسیت و احتیاط برخورد می کنم و هنوز پریشونم. 
تصمیم داشتم حالا که این همه درباره دخترای مختلفی که باهاشون آشنا شدم نوشتم، درباره مهسا هم بنویسم ولی اصلاً حوصله ندارم. یه خلاصه ای می نویسم شاید یه روزی کاملش کردم: مهسا یکی از اقوام ما بود که از وقتی کوچیک بودیم عاشق من شده بود؛ یکی دو سال از من بزرگتر بود و این قدر تابلو بازی درآورده بود که همه فامیل فهمیده بودن به من علاقه پیدا کرده؛ خودش هم از این ماجرا باخبر بود و التبه از این موضوع استفاده راهبردی هم می کرد! 
مهسا برای من هیچی نبود، هیچی! به غیر از نگاه کردن به تلویزیون و مدرسه رفتن، از بچگی هیچ کاری توی زندگیش انجام نمی داد و کارهای بقیه براش هیچ وقت معنی نداشتن؛ دیپلمش رو که گرفت، توی یه کارخونه به عنوان منشی استخدام شد؛ اوایل که دانشگاه قبول شده بودم و اون حدودن بیست سالش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت که اومده محله ما ولی فقط اومده که منو ببینه و نمی خواد بیاد خونه مون؛ با ماشین بابام رفتم سوارش کردم و یه جا کنار خیابون نگه داشتم که صحبت کنیم. پشت فرمون نشسته بودم و تخمه می شکستم؛ بهش تخمه تعارف کردم؛ گفت:
+ چرا این جا نگه داشتی؟ برو یه جای سرسبز و خلوت... دلم گرفته...
ـ این جا رو دوست دارم من... اون پنجره رو می بینی توی اون ساختمون؟ ببین چقدر جالبه!
+ چیه مگه اون پنجره؟
ـ یه ساختمون چهار طبقه س و هیچ کدوم از واحدها، این طرف ساختمون پنجره ندارن؛ فقط همین واحده که پنجره داره این طرف، حتماً خودشون درست کردن... حالا صبر کن... چراغش که روشن بشه قشنگ تر می شه...
+ ...
ـ ... (صدای شکستن تخمه)
+ ...
ـ ...
+ منو می رسونی خونه؟
توی راه برام تعریف کرد که با یه نفر آشنا شده که ازش خواستگاری کرده؛ می گفت با این که پسره از همه لحاظ خوبه ولی ازش خوشش نمیاد و به خاطر همین حالش خیلی برزخه و نمی دونه باید چه تصمیمی بگیره. به نظر من توی موقعیت پیچیده ای بود و برای همین فقط به حرفاش گوش می دادم و نظری نمی دادم. الان مهسا با همون خواستگارش ازدواج کرده و دو تا بچه به دنیا آورده؛ سالی یه بار توی مهمونیا می بینمشون؛ اون سرخوشی قدیما رو نداره و خیلی ساکت تر شده... البته ظاهرن به عنوان یه زن شاغل خیلی خوب از عهده کارای خونه بر اومده و به نظر من... خیلی هم خوب میزبانی می کنه....

شب از نیمه گذشته و من با این که دیشب هم اصلاً نخوابیدم، امشب هم ظاهرن خواب نخواهم داشت. مه، همه محله ما رو فرا گرفته و فضای مرموزی به وجود آورده: توی این پومودورو (بیست و پنج دقیقه) درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه.

با فائزه سه جلسه صحبت کردم که هر کدوم دو ساعت طول کشید؛ دو بار خونه اونا و یه بار خونه ما؛ پدرش تپل و قدکوتاه بود و البته به غیر از اخلاق و شخصیت کاریزماتیک و خاص، ظاهر خیلی جذاب و شیکی داشت؛ از مادرش چیز زیادی یادم نمیاد، گمونم آدم ساکتی بوده که اصلن به چشم من نیومده. فائزه دو تا خواهر بزرگتر داشت که هر دو ازدواج کرده بودن: یکی از خواهرهاش یه بچه هم داشت و خواهر دیگه ش که تازه هم عروسی کرده بود، همراه همسرش برنامه ریزی کرده بودن که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کنن. مشخص بود که فضای داخلی خونه شون توسط طراح دکوراسیون طراحی و اجرا شده و به نظر من در حد یه شاهکار معماری عصر امروز می تونست مورد بررسی و تحلیل قرار بگیره! توی همه اجزای خونه به شکل هنرمندانه ای از چوب استفاده شده بود، یه راه پله بزرگ چوبی آشپزخونه رو از فضاهای اصلی خونه جدا کرده بود و به طبقه بالا که اتاق های خواب اون جا بودن متصل می شد. طبقه بالا جایی بود که من برای صحبت کردن با فائزه باید اون جا می رفتم.

فائزه خانوم، خیلی ساکت بود و صحبت کردن باهاش بسیار کار سختی بود. در ازای هر ده تا سؤال من که به همه شون هم بدون هیچ توضیح اضافه ای جواب بله یا خیر می داد، اون شاید یه سؤال می پرسید؛ من هم که متوجه شده بودم خیلی اهل صحبت کردن نیست، سعی می کردم خودم زیاد صحبت کنم که شاید اون هم یخش باز شه؛ از صورتش هیچ چی نمی شد فهمید: عین سنگ می موند و هیچ حالتی به خودش نمی گرفت. اصلن نمی خندید، اصلن ناراحت نمی شد و اخم نمی کرد و چشم و ابرو و لب و دهنش، اصلا و ابدا تحت هیچ شرایطی هیچ تغییری نمی کردن. سؤال ها رو خیلی کوتاه و خیلی مطمئن جواب می داد و دقیقا جواب همون سؤالی رو می داد که من می پرسیدم.

از حرفایی که فائزه زد متوجه شدم که خیلی اهل حیرت کردن، تعجب کردن و دل بستن به چیزایی که اساس علمی نداره نیست؛ به خاطر همین هم خیلی اهل نماز و روزه و دین و ایمون نبود؛ برعکس من خیلی مرتب و منظم بود و بر خلاف انتظارم، قبلاً درباره همه موضوعاتی که ازش پرسیدم فکر کرده بود؛ زندگیش حول اهداف مشخصی می چرخید و از پرداختن به فرهنگ و هنر و حتا سیاست هم غافل نبود؛ ساکت و متفکر بود و اهل زبون بازی و شوخی های لوس نبود. جلسه اول که تموم شد هر دو مایل به ادامه جلسات بودیم. جلسه بعد هم همون جا برگزار شد. 

فائزه چند برگ کاغذ آچهار با خودش آورده بود که کلی هم چیز روش نوشته بود و من خیلی خوشحال بودم که قراره سؤال بپرسه و صحبت کنه. بهش گفتم که چقدر خوشحالم که فکر کرده و تفکراتش رو یادداشت کرده؛ با چهره خالی از احساس بهم نگاه کرد؛ منم نگاهش کردم؛ چند تا پلک زد و سؤال اول رو خوند. جواب دادم؛ سؤال دوم رو خوند. جواب دادم؛ ساکت شد. درباره جواب هایی که دادم و حرف هایی که زده بودم یه مقدار دیگه توضیح دادم و بعد با یه سؤال دیگه ادامه دادم. همون جوری که به دیوار خیره شده بود توی چند تا کلمه جواب داد و بعد به فکر فرو رفت. بهش گفتم به نظرم مکالمه خیلی خوبیه و با اشتیاق ازش خواستم که یه سؤال دیگه از چیزهایی که توی کاغذ نوشته ازم بپرسه.

بهم گفت چیزایی که توی کاغذ نوشته اصلن مهم نیستن و بیشتر برای این که حرفی برای گفتن داشته باشه اون ها رو نوشته و همراه خودش آورده، ولی واقعاً به جواب هایی که من می دم اهمیتی نمی داده. سعی کردم یه مقدار دیگه مکالمه رو ادامه بدم ولی متوجه شدم که فائزه یه حالتی داره که انگار داره اذیت می شه به خاطر صحبت کردن با من. با خودم فکر می کردم حتما وسط مکالمه به هر دلیلی متوجه شده که از من خوشش نمیاد و احتمالا دوست داره هر چی زودتر از خونه شون بریم؛ همین کار رو کردیم. 

فکر نمی کردم دیگه قبول کنن که جلسه دیگه ای هم در کار باشه اما نه تنها قبول کردن، بلکه دعوتمون رو هم پذیرفتن و اومدن خونه ما؛ ظاهرن خونواده ها هم خیلی با هم جور شده بودن و از همدیگه خوششون اومده بود. حسابی اتاقم رو مرتب کرده بودم و به ظاهرم رسیده بودم. با این که از ته دل دوست نداشتم دیگه زیاد با فائزه خانوم صحبت کنم اما دوباره صحبتمون خیلی طول کشید. 

فائزه با همه ویژگی های خوبی که داشت چند تا ویژگی بد داشت که نمی تونستم نادیده بگیرم؛ به شدت درونگرا بود و اعتقاد داشت که هر آدمی باید همه مشکلات زندگیش رو خودش بدون کمک گرفتن از کسی حل کنه؛ برای هر مسأله ای که توی دنیا وجود داشت یه دلیلی در نظر گرفته بود، هیچ سؤالی براش بدون جواب نبود و به همه مسائل زندگی صفر و یکی نگاه می کرد؛ خیلی به عقلش میدون داده بود و همه این ویژگی ها باعث شده بود که احساساتش در مقابل عقلش حرفی برای گفتن نداشته باشن؛ نسبت به ازدواج بدبین بود و نگرانی های بی مورد زیادی درباره زندگی مشترک داشت.

شب از نیمه گذشته و من دیشب هم اصلاً نخوابیدم. مه، همه محله رو فرا گرفته و من درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه....