پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

داستان مریم داستان عجیبی بود؛ این بار یه داستان عجیب تر می نویسم: داستان مطهره.
مادر مطهره همسر شهید بود، بعد از شهادت شوهرش دوباره ازدواج کرده بود و مطهره تنها فرزندی بود که از ازدواج دومش داشت؛ مطهره یه خواهر و یه برادر بزرگ تر هم داشت که هر دو پزشک و متأهل بودن. جلسه اول، صحبتم با مطهره بیش تر از دو ساعت طول کشید و تقریبن توی همه زمینه ها همدیگه رو پسندیده بودیم، حتا از نظر ظاهری. درباره جزیی ترین علایقمون توی بی ربط ترین زمینه ها هم صحبت کرده بودیم؛ مثلاً یکی از علایق مشترکمون ژانر غرب وحشی در موضوع سینما بود! مطهره پرحرف و الکی خوش بود بزرگترین تفریحاتش رانندگی با سرعت زیاد، گوش دادن به موسیقی و دیدن سریالای امریکایی بود. تپل و شلخته بود و اتاق به هم ریخته ای داشت؛ موقع انتخاب رشته دوست داشته توی دانشگاه وارد رشته عکاسی بشه ولی به خاطر تعاریفی که خونواده ش از دانشگاه هنر شنیده بودن، بهش اجازه نداده بودن هنر بخونه. مطهره به نصیحتای پدر و مادرش احترام گذاشته بود و با قبول کردن هدیه های ناقابل اون ها، یعنی یک دوربین عکاسی دی. اس. ال. آر، یک لپتاپ و یک اتوموبیل، قبول کرده بود که افتخار بده و سرش مبارکش رو توی رشته های مهندسی مشغول کنه. آخر صحبتمون ازش پرسیدم: «حالا کلاً نظر شما چیه؟ نظر من که مثبته.» خنده از رو صورتش محو نمی شد: «نظر من هم... کلاً... مثبته!»
توی راه برگشت به بابام گفتم که هم اون پسندیده هم من؛ با پدرش تماس گرفت که برای جلسه بعدی قرار بذاره؛ پدرش گفته بود که دختر من نپسندیده و تمام! واقعن فکر می کردم بابام داره سر به سرم می ذاره؛ مطمئن که شدم بابام شوخی نمی کنه شماره پدرش رو گرفتم و خودم باهاش صحبت کردم و خواهش کردم که یه جلسه دیگه اجازه بده صحبت کنیم؛ پدرش بهم توضیح داد که وقتی موضوع به دست بزرگترا سپرده شده دیگه صحیح نیست که کوچکترها دخالت کنن؛ وقتی متوجه شد که من بیخیال نمی شم قبول کرد و قرار شد یه جلسه دیگه خدمتشون برسیم.
بابای من خیلی ناراحت بود از این که من دوباره باهاش تماس گرفتم و به همین دلیل، جلسه دوم همراهمون نیومد: من و مامانم رفتیم. بزرگترین سؤالم این بود که مطهره چرا نپسندیده؟ فکر می کردم حتماً خونواده ش از من خوششون نیومده و خیلی برام مهم بود که حتماً دلیلشو بفهمم و اگه مشکلی هست حلش کنم.
دوباره لبخند روی صورتش بود. می گفت شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام باعث ناراحتی شما بشم؛ نمی دونم... شاید منظورش این بوده که از خونواده ت خوشم نیومده! بهش توضیح دادم که هیچ ناراحتی خاصی به وجود نمیاد و ازش پرسیدم که با توجه به این که ما با هم صحبت کرده بودیم و درباره همه مسائل اشتراک نظر خیلی خوبی داشتیم، چرا این جوابو به ما دادن؟ دوباره همون جمله عجیبشو تکرار می کرد: شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام شما رو ناراحت کنم!
دوباره صحبتمون حدود دو ساعت طول کشید؛ وقتی دیدم دلیلشو نمی گه، خودم شروع کردم ازش موارد رو پرسیدم: خونواده؟ ظاهر؟ وضع مادی؟ وضع فرهنگی؟ شغل؟ و ازش خواستم که جواب بله یا خیر بده. می خندید و منتظر بود که زودتر جلسه تموم بشه. بهش توضیح دادم که من فقط با شنیدن جواب از ادامه جلسات صرف نظر می کنم. ازش خواستم بیشتر فکر کنه و اجازه بده که یه جلسه دیگه با هم صحبت کنیم؛ بهم گفت فکر می کنم و توی جلسه بعدی یه راهی برای توضیح دادن مسأله پیدا می کنم؛ ازش قول گرفتم که فقط به صورت حضوری جواب منفی شو اعلام کنه نه تلفنی؛ اون هم قبول کرد و قول داد. 
چند روز بعد، با اصرارهای من، دوباره بابام تماس گرفت؛ پدرش گفته بود که مطهره نمی خواد دیگه جلسه ای داشته باشه! به خاطر این که به قولش عمل نکرده بود احساس کردم دیگه این ماجرا ارزش انرژی گذاشتن نداره.... هنوز که هنوزه و چند سال از اون ماجرا گذشته، گاهی فکرم مشغولش می شه که چرا این طوری برخورد کرد با من؛ شاید از خونواده من خوشش نیومده؛ شاید خونواده ش از من خوششون نیومده به هر دلیلی و شاید اصلاً نمی خواسته ازدواج کنه و همه رو سر کار گذاشته!
داستان عجیبی بود ماجرای مطهره؛ اما از اون عجیب تر ماجرای فائزه بود....

امروز کتاب «انفطار صورت» رو برای بار دوم خوندم. توی بعضی از کتابای آوینی یه جاهایی هست که هر وقت می خونمشون به نظرم می رسه که هر چیزی که قرار بوده از همه کتاب های دنیا یاد بگیرم توی همون قسمت بوده و در نتیجه کتاب رو می بندم و به زندگیم ادامه می دم؛ شاید درباره این پدیده بعدن بیشتر توضیح دادم ولی فعلن می خوام داستان یکی دیگه از خواستگاری هامو تعریف کنم. تا حالا داستان های ریحانه، زینب و لیلا رو تعریف کردم و الان می خوام داستان مریم رو تعریف کنم.... قبلش شاید براتون جالب باشه که اصولاً یه سری اطلاعات درباره خواستگاری رفتن های من بدونید:

من هنوز بیست سالم تموم نشده بود که نشستم با خونواده صحبت کردم و به اون ها توضیح دادم که به خاطر نیازهایی که توی خودم احساس می کنم تصمیم گرفتم زود ازدواج کنم. پدرم بهم گفت که ما هر جایی بریم برای خواستگاری اول ازمون می پرسن پسر شما کارش چیه؟ به خاطر همین مجبور شدم برم سر کار (که اون خودش یه سری داستان دیگه س). من قبل از ازدواجم از بیش از ده خونواده خواستگاری کردم که به صورت میانگین هر کدوم سه یا چهار جلسه ادامه پیدا می کرد؛ از همون موقع ها هم همیشه توی ذهنم بود که تجربه هام رو درباره خواستگاری رفتن یادداشت کنم. بعد از ازدواجم البته متوجه شدم که خیلی از خواستگاری ها رو فراموش کردم؛ این هایی که این جا می نویسم خواستگاری هایی هستن که به دلایلی توی ذهنم مونده... و اما مریم؛ که خیلی خلاصه تعریفش می کنم:

مهم ترین نکته ای که درباره مریم وجود داشت این بود که خواهر بزرگترش مجرد بود؛ تصور من اینه که بقیه اتفاقات و دیالوگ هایی که بین من و مریم برقرار شد، بر خلاف ظاهر ماجرا، حول محور مجرد بودن خواهر بزرگترش می چرخید. امکان نداشت جلسه های من با دخترهایی که می رفتم خواستگاریشون زیر یک ساعت و نیم طول بکشه و خونواده م همیشه بابت این موضوع سرم غُر می زدن و بهم می گفتن که توی صحبت کردن با پدر و مادر موضوع کم میارن و این حرفا؛ به هر حال اون روز، روز شانس پدر و مادر من بود که صحبت من با مریم، کمتر از یه ربع طول کشید!

خونواده مریم خانوم خیلی مذهبی بودن و من به عنوان یه حسن به این ویژگی نگاه می کردم. همیشه موقع شروع صحبت هام با دخترها توی جلسه ای که تنهایی با دخترها برای خواستگاری صحبت می کردم، از طرفم می خواستم که اون صحبت رو شروع کنه و همیشه دخترها ازم می خواستن که اول من شروع کنم به صحبت کردن؛ دست بر قضا مریم استثنا بود: «بله... بسم الله الرحمن الرحیم... امممم... هیچ موضوعی برای من اندازه دین ارزش نداره و مسأله اول و آخر من توی زندگی دین هستش.»

به وضوح صداش رو کلفت تر از اون چیزی که هست از حنجره ش خارج می کرد. یادمه خیلی وقت پیشا که می رفتم اردو جهادی، یه خانومی بود که مسئول خانومای اردو بود و من سر یه ماجرایی مدت زیادی رو با ایشون می گذروندم؛ مریم من رو به شدت یاد اون انداخته بود: این خانوم توی اردو با دخترها با صدای نازک حرف می زد و به من که می رسید صداش رو به زور کلفت می کرد؛ وقتی هم که کارش باهام تموم می شد، یه جوری عین مردا می گفت «یا علی» که می خواستم عین رفیقای خودم با خیال راحت باهاش محکم دست بدم و سفت بغلش کنم.... بگذریم.... هنوز توی شوک این بودم که مریم خانوم اول شروع کرد به صحبت کردن؛ البته بعد از چند ثانیه از اون شوک درومدم و رفتم توی این شوک که چرا این قدر عصبانیه درباره دین؟ همون طوری که از شوکی به شوک دیگری تبدیل می شدم، لبخند هم روی لب هام بود و خودم رو خونسرد نشون می دادم؛ گفتم: 

ـ خب این که خیلی خوبه... دیگه چی؟

+ دیگه هیچی. چیزی غیر از این نیست: فقط دین و مذهب.

ـ ...

+ ...

ـ البته این خیلی خوبه ولی این اصرار شما داره یه خرده نگرانم می کنه؛ می شه بیشتر درباره ش صحبت کنید؟

+ بله. مثلا من اصلاً موسیقی گوش نمی کنم؛ به هیچ وجه.

ـ واقعاً می فرمایید؟

+ بله؛ پدر و مادرم و هیچ کدوم از اعضای خونواده مون هم به موسیقی گوش نمی کنن.

ـ جالبه... ولی شما توی خونه تون تلویزیون هست و از تلویزیون دائماً موسیقی پخش می شه....

+ درسته ولی ما هر وقت موسیقی پخش می کنه خاموشش می کنیم.

ـ رادیو چی؟ مثلاً توی ماشین....

+ اون هم همین طور: هر وقت موسیقی پخش می کنه کانالشو عوض می کنیم.

ـ حالا اگه... همسر آینده تون... بخواد موسیقی گوش بده شما چی کار می کنید؟

+ ناراحت می شم ولی کاری نمی کنم. 

ـ اگه یه روز از در خونه اومدید تو و دیدید همسرتون داره گیتار می زنه چی؟

+ چی...؟ معلومه خیلی عصبانی می شم....

من واقعاً تعجب کرده بودم و دیگه مغزم کار نمی کرد؛ تصمیم گرفتم خیلی باهاش بحث نکنم. بعد از چند ثانیه سکوت خودش گفت که اگه دیگه صحبتی نداره جلسه رو تموم کنیم! از اتاق که اومدم بیرون پدرش داشت می گفت که ما هیچ چیز رو مانع ازدواج نمی دونیم و خیلی روی عبارت «هیچ چیز» تأکید داشت که به نظرم خیلی نگرش جالبی بود. مادرم خیلی ذوق کرده بود که زود اومده بودم بیرون و دیگه مجبور نبودن به زور برای حرف زدنای الکی موضوع پیدا کنن؛ از طرفی فکر می کردن که من مریم خانوم رو توی یه نگاه پسندیدمش. توی راه به بابا مامانم گفتم که چقدر با ساز و آواز مشکل داره و احتمالاً نمی تونیم با هم به تفاهم برسیم. بابام گفت که وقتی باهاش ازدواج کردی و هر شب گیتارو آورد داد دستت گفت برام بزن می تونی خاطره امروزو حسابی سوژه کنی. گفتم بعیده که اجازه بدن دوباره باهاش حرف بزنم ولی بابام که تحت تأثیر حرفای باباش درباره اهمیت ازدواج قرار گرفته بود و از خیلی از روشنفکر بودن پدر مریم خانوم صحبت می کرد، دوباره باهاشون تماس گرفت تا قرار جلسه بعدی رو بذاره.

پدرش پشت تلفن گفته بود که انگار این دو تا به درد همدیگه نمی خورن و به صلاح نیست که رابطه ادامه پیدا کنه.... ماجرای خواستگاری مریم خانوم با این که خیلی ماجرای کوتاه و کم حاشیه ای بود ولی برای من تجربه خیلی مهمی بود؛ البته تجربه های عجیب تر و مهم تر از مریم خانوم هم توی خواستگاری ها اتفاق افتادن؛ مثلاً خواستگاری خیلی عجیبی که توی پومودوروی بعدی می خوام بنویسم.

امشب هم مثل هر شب خوابم نمی بره و این بار تصمیم دارم داستان خواستگاری لیلا رو بنویسم.
با این که چهار جلسه لیلا رو دیده بودم ولی اصلاً چهره ش توی ذهنم نیست؛ البته نقطه قوت لیلا توی ظاهرش نبود و به نظر من قطعاً نقطه قوتش توی صداقتش بود؛ یادمه قدش از من کوتاه تر بود؛ دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد زبان انگلیسی بود و به نظر دختر سر حال و سالمی می رسید؛ دو تا برادر بزرگتر از خودش داشت که هر دو مجرد بودن. پدرش که همکار پدرم بود دکتر موفقی بود و سفرهای کاری زیادی به خارج از کشور داشت؛ البته در عین حال خیلی خاکی و شوخ هم بود و عموماً بعد از هر حرفی که می زد یه خاطره ای، حکایتی، داستانی یا یه چیزی که مربوط به موضوع مورد بحثش باشه تعریف می کرد؛ در کل آدم پر حرفی بود و اجازه نمی داد سکوت یه لحظه هم به فضا حاکم بشه؛ مادر خونواده هم زن مهربون و آرومی بود.
جلسه اول و دوم که با لیلا صحبت کردم، متوجه شدم که هیچ معیاری برای ازدواج نداره! من که به نظر خودم موضوع ازدواج برام خیلی ساده بود نگران این موضوع شده بودم؛ به خونواده گفتم که این مورد خوبی نیست و بیخیالش بشن؛ اما به غیر از جایگاه اجتماعی و آشنا بودنشون با خونواده ما، ثروت خونوادگی شون هم مزید بر علت شده بود که بابا و مامان من اصرار کنن که اینا خونواده خیلی خوبی هستن و بهتره زود تصمیم نگیرم؛ جلسه بعدی توی باغچه ما تنظیم شد و قرار شد که اگه خواستم با لیلا صحبت کنم و اگه نخواستم که هیچی.
توی باغچه بودیم که مهمونا اومدن. با شلوار راحتی جلوشون ظاهر شدم و حتا نگاه هم به لیلا نکردم. دومادمون که تا اون موقع لیلا رو ندیده بود و معلوم بود از جای دیگه ای کوک شده که من رو مشتاق به صحبت کردن با لیلا بکنه، منو کشید کنار و گفت که به نظر می رسه دختر خوبی باشه! قبول کردم که یه روز دیگه بریم خونه شون که بازم باهاش صحبت کنم. 
یه بار دیگه هم رفتیم خونه شون؛ این بار مادرها موندن توی خونه و ما به اتفاق پدرها رفتیم پارک محله شون. پدرش خیلی به ثروتش می بالید و هر چند وقت یه بار ـ به زعم خودشون البته ـ خیال منو راحت می کرد که اگه وصلت صورت بگیره از نظر مالی هیچ وقت مشکلی توی زندگی ما پیش نخواهد اومد؛ ازم می پرسید کجای تهران دوست داری زندگی کنی که من همون جا براتون خونه بگیرم؟ و از این جور حرفای مفت دیگه که فقط کسی که بیش از یه مقدار خاصی در واحد زمانی خاصی صحبت کنه از دهنش خارج می شه. 
حدود دو ساعت با لیلا صحبت کردم. نقطه قوت لیلا قطعا توی صداقتش بود: می گفت وقتی عصبانی می شه، داد می زنه و فحاشی می کنه؛ بهش گفتم خب حتما در نظر می گیره که در مقابل چه کسی عصبانی می شه بعد شروع می کنه به فحاشی... که توضیح داد وقتی با برادراش، پدرش و مادرش هم دعواش می شه، فحاشی می کنه!
خونواده عجیبی بودن؛ نقاط قوت و نقاط ضعف زیادی داشتن. تصمیم گرفته بودم که در صورتی که لیلا قبول کنه با مهر خیلی پایین ازدواج کنه من هم قبول کنم. لیلا هم که این حرف به گوشش رسیده بود، پیغام فرستاده بود که برای اهداف نمایشی و حفظ آبرو (!) مهر رو بالا بگیرن و قول داده بود که بعد از ازدواج همه مهریه رو ببخشه؛ پدرش هم گفته بود صد میلیون تومن جهیزیه براش کنار گذاشته و مهریه پایین، خیلی مناسب چنین وصلت با شکوهی نیست.... خنده دار بود این ماجرای لیلا....