پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

نتیجه کنکورو خودم دادم بهت

بیرون بودی

آره تو دادی یادمه... رفته بودم بسکتبال با دوستم

فکر کنم قهر بودیم با هم

آره

ترم اول که رفتی دانشگاه با هم رابطه داشتیم

تا قبل از قبول شدن من که باز به هم زدیم

از بچه های دانشگاهتون تعریف می کردی

فیسبوک اون موقع تازه مُد شده بود

من خودم نداشتم ولی از طریق فیسبوک تو می چرخیدم همه جا

رمزش با رمز یاهوت فک کنم یکی بود

تا یه مدتی همه چیتو خیلی پیگیری می کردم

عاشورای معروف دی بود... موقع اعتراضای انتخابات...

اون موقع قهر کردیم

بعدش نشستم واسه کنکور خوندم

تابستون بعد از ترم چهارت بود که منو اَد کردی تو یاهو

دقیقن موقعی که عادت کرده بودم به نبودنت

اومدی مخ منو زدی که اول معماری بزنم توی انتخاب رشته

همون موقع یه جایی هم کار می کردی... از همون جا پیام می دادی

نفت قبول شدم

من خودم فک می کنم رابطه م با تو به دو قسمت قبل از دانشگاه و بعد از دانشگاهم تقسیم می شه

بیشترین ضربه رو بعد از این که دوباره اَدم کردی خوردم

چرا؟ چون می خواستم ازدواج کنم؟

نه فکر نکنم

نمی دونم چطوری شده بود

قبلش واسه‌م آشنا بودی، اما اون موقع غریبه آشنا بودی!

بیشتر به خاطر نوع برخوردت بود

خیلی برخوردت متضاد بود

خودمم وضع خوبی نداشتم

واسه همین نمی تونستم درست رفتار کنم

خیلی خسته بودم

دلم می خواست نباشی

این که می خواستی ازدواج کنی هم خوش‌حالم می کرد هم ناراحت

خودم نمی تونستم برم کنار

دلم می خواست مجبور شم

حالا یا با ازدواج تو یا خودم یا هر چیز دیگه

تو خیلی تغییر کرده بودی تو همون چند ترم

دوستای دانشگاهیت روت تأثیر گذاشته بودن

خیلی در حال تغییر بودی، ثبات نداشتی اصلن

اون موقع زیاد احساساتمو بروز نمی دادم

قبلش بیشتر بیان می کردم

ساکت و گوشه گیر شده بودم

اینارو که یادمه می گفتی

می گفتی برو زن بگیر تا من راحت شم

نه فقط توی رابطه با تو، توی همه چی این طوری شده بودم

انگار پاتو گذاشته باشی توی باتلاق

می خوای ببینی چی داره می شه

فقط نگاه می کنی

...

اصلن روزای خوبی نبود...

چطوری ادامه بدم تو وبلاگ؟

نمی دوم... قسمت قسمت اگه بخوای ادامه بدی می شه از وقتی که پیام دادی که دانشگاه قبول شدی تا ازدواج کردنت

این که خیلی زیاده

زیاد نیست

خیلی یک نواخته

...

چتای قبلنا رو که می خونم حالم به هم می خوره

خیلی لوس بوده

چرا می گی لوسه؟

لوس که هست، ولی خب بچه بودیم دیگه، مقتضای سنمون بوده... ولی کسی نبود دستمونو بگیره... کسی نگرانمون نبود انگار...

آزاد بودیم خب

بچه های خوبی بودیم... نبودیم؟

کی نگرانمون باشه؟

چی کار کنن واسه مون؟

ما اگه نزدیک همدیگه زندگی می کردیم، معلوم نیست چه کارایی دست همدیگه داده بودیم؛ بچه بچه‌س خوب و بد نداره... 

بابا مامانا و بزرگترامون باید نگرانمون می بودن

مامان تو می دونست

بابای منم می دونست

چرا هیچ کاری نکردن؟

حالا می خوای بری واسه بچه ها مهد کودک بزنی؟

که بابا ننه‌ها بیشتر بتونن از بچه هاشون دور باشن؟

درگیر زندگی چرت خودشون بشن؟

که بچه‌هاشون به سرنوشت ما دچار شن؟

توی این زندگی گندی که داریم

می گی ما بچه های خوبی بودیم؟

پس بچه های بد چی می شه سرنوشتشون؟

سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب براش فیلم های سورئالی مثل آلیس در سرزمین عجایب و جادوگر شهر اُز بذارم که عاشقشون بود؛ رشته ش گرافیک بود و تخصصش نقاشی رنگ روغن بود؛ توی هنرستان تدریس می کرد و نقاشی هاش رو توی تهران و اصفهان می فروخت؛ یادمه یکی از نقاشی هاش که خیلی فروخت، تصویری از سر یه زن خندان بود که روی یه تپه سرسبز، بین سایر درخت ها ریشه کرده بود و بخشی از اون ها شده بود....

سارا خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود دو تا پسر خوشگل و باهوش به دنیا آورد؛ شوهر بد اخلاقی داشت و خیلی زیاد با همدیگه دعوا داشتن؛ بعضی وقتا که جدی تر قهر می کرد، بچه کوچیک ترش رو بغل می کرد و با اتوبوس میومد تهران خونه ما؛ من هم روزها می بردمش تهرانگردی و شب ها براش فیلم های سورئال می ذاشتم! یه بار که اومده بود، خیلی خیلی حالش خراب بود و هیچ فیلمی آرومش نمی کرد.... یادمه با پسرش توی مترو بودیم و داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سارا یه دفعه نشست روی پله ها، کفش هاشو دراورد، رفت توی گالری تصاویر موبایلش و شروع کرد به مرور کردن خاطراتش؛ عکس ها رو نشون ما می داد و با بغض، خاطره تعریف می کرد؛ به زور بلندش کردم و بردمش خونه. 

دفعه بعد که سارا اومده بود خونه مون از همسرش جدا شده بود و به خاطر مراسم عقد من اومده بود تهران؛ با این که بچه ها رو ازش گرفته بودن و حالش خیلی بد بود، به خاطر پافشاری من پای تلفن، خودش رو به مراسم رسوند؛ یادمه بعد از مراسم بهم گفت اگه واقعاً دوستش داری و می خوای همیشه باهاش زندگی کنی، یادت باشه هر وقت اشتباه کردی ازش معذرت خواهی کن و از دلش دربیار، نذار هیچی توی دلش بمونه... همین... از اون موقع دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد؛ وقتی خیلی دلم براش تنگ شد، رفتم اصفهان پیشش؛ توی یکی از خیابون های جُلفای اصفهان قرار گذاشتیم، با همدیگه قدم زدیم و توی رستورانی که پاتوقش بود شام خوردیم؛ قرار شد شب خونه سارا بخوابم و صبح زود برگردم تهران. 

شب از نیمه گذشته بود؛ کلید رو انداخت، در آپارتمان رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد؛ همه جا روشن شد، به غیر از یه دیوار سه متری که کاملا سیاه بود: سارا دیوار وسط خونه رو سیاهِ سیاه کرده بود و وسط اون حجم از سیاهی، طرح زنی رو نقاشی کرده بود که با موهای بلندش، پشت به ما ایستاده بود و در حال نواختن ویولون بود. واقعاً به خاطر اون حجم از سیاهی جا خورده بودم. با خنده گفتم: به به! چه خانوم زیبایی! سارا ذوق کرد و گفت: واقعن قشنگه؟ تازه تمومش کردم... بعد از پشت چنگ زد به پیراهنم و گفت: باید از عقب تر نگاه کنی! 

روبروی دیوار سیاه ایستاده بودم و تقریباً خشکم زده بود. سارا با ویولونش از اتاق خوابش بیرون اومد و بین من و نقاشی حایل شد؛ ویولون رو زیر چونه ش گذاشت و آرشه رو بالا برد؛ بهش خیره شدم: شال سیاهش رو دراورده بود و به جای اون، یه شال سفید و بلند روی سرش بود؛ این قدر بلند بود که چند سانتیمتری از انتهاش روی زمین افتاده بود.