پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب براش فیلم های سورئالی مثل آلیس در سرزمین عجایب و جادوگر شهر اُز بذارم که عاشقشون بود؛ رشته ش گرافیک بود و تخصصش نقاشی رنگ روغن بود؛ توی هنرستان تدریس می کرد و نقاشی هاش رو توی تهران و اصفهان می فروخت؛ یادمه یکی از نقاشی هاش که خیلی فروخت، تصویری از سر یه زن خندان بود که روی یه تپه سرسبز، بین سایر درخت ها ریشه کرده بود و بخشی از اون ها شده بود....

سارا خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود دو تا پسر خوشگل و باهوش به دنیا آورد؛ شوهر بد اخلاقی داشت و خیلی زیاد با همدیگه دعوا داشتن؛ بعضی وقتا که جدی تر قهر می کرد، بچه کوچیک ترش رو بغل می کرد و با اتوبوس میومد تهران خونه ما؛ من هم روزها می بردمش تهرانگردی و شب ها براش فیلم های سورئال می ذاشتم! یه بار که اومده بود، خیلی خیلی حالش خراب بود و هیچ فیلمی آرومش نمی کرد.... یادمه با پسرش توی مترو بودیم و داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سارا یه دفعه نشست روی پله ها، کفش هاشو دراورد، رفت توی گالری تصاویر موبایلش و شروع کرد به مرور کردن خاطراتش؛ عکس ها رو نشون ما می داد و با بغض، خاطره تعریف می کرد؛ به زور بلندش کردم و بردمش خونه. 

دفعه بعد که سارا اومده بود خونه مون از همسرش جدا شده بود و به خاطر مراسم عقد من اومده بود تهران؛ با این که بچه ها رو ازش گرفته بودن و حالش خیلی بد بود، به خاطر پافشاری من پای تلفن، خودش رو به مراسم رسوند؛ یادمه بعد از مراسم بهم گفت اگه واقعاً دوستش داری و می خوای همیشه باهاش زندگی کنی، یادت باشه هر وقت اشتباه کردی ازش معذرت خواهی کن و از دلش دربیار، نذار هیچی توی دلش بمونه... همین... از اون موقع دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد؛ وقتی خیلی دلم براش تنگ شد، رفتم اصفهان پیشش؛ توی یکی از خیابون های جُلفای اصفهان قرار گذاشتیم، با همدیگه قدم زدیم و توی رستورانی که پاتوقش بود شام خوردیم؛ قرار شد شب خونه سارا بخوابم و صبح زود برگردم تهران. 

شب از نیمه گذشته بود؛ کلید رو انداخت، در آپارتمان رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد؛ همه جا روشن شد، به غیر از یه دیوار سه متری که کاملا سیاه بود: سارا دیوار وسط خونه رو سیاهِ سیاه کرده بود و وسط اون حجم از سیاهی، طرح زنی رو نقاشی کرده بود که با موهای بلندش، پشت به ما ایستاده بود و در حال نواختن ویولون بود. واقعاً به خاطر اون حجم از سیاهی جا خورده بودم. با خنده گفتم: به به! چه خانوم زیبایی! سارا ذوق کرد و گفت: واقعن قشنگه؟ تازه تمومش کردم... بعد از پشت چنگ زد به پیراهنم و گفت: باید از عقب تر نگاه کنی! 

روبروی دیوار سیاه ایستاده بودم و تقریباً خشکم زده بود. سارا با ویولونش از اتاق خوابش بیرون اومد و بین من و نقاشی حایل شد؛ ویولون رو زیر چونه ش گذاشت و آرشه رو بالا برد؛ بهش خیره شدم: شال سیاهش رو دراورده بود و به جای اون، یه شال سفید و بلند روی سرش بود؛ این قدر بلند بود که چند سانتیمتری از انتهاش روی زمین افتاده بود.

حاج خانوم، همسایه دیوار به دیوارمون بود و خیلی پیر بود؛ عینک ته‌استکانی داشت و به سختی و با استفاده از عصا راه می رفت؛ بیشتر اوقات روی سکویی که شوهرش قبل از فوتش کنار در خونه درست کرده بود، نشسته بود و با زن های همسایه که از روبروی خونه‌شون عبور می کردن خوش و بش می کرد؛ اگه من از جلوش رد می شدم حتمن یه کاری بهم می سپرد: علی جان! داشتی برمی گشتی دو تا نون هم برای من بگیر... علی جان، مادر، بیا ببین این ماهواره من چش شده، دوباره بَفرَک (برفک) نشون می ده... علی جان، مادر، بیا این پولو بگیر برو یه خرده میوه بیار برام، امشب بچه ها میان خونه... خودم بیام عروسیت برقصم ایشالا.... اگر هم من چند روز از خونه بیرون نمیومدم، حتما میومد زنگ خونه رو می زد و یه کاری بهم می داد که براش انجام بدم. 

پنج شیش تا بچه داشت که همه ازدواج کرده بودن و معمولن دو هفته یه بار، همه با هم میومدن دیدنش. هر وقت کوچه پر از ماشین می شد می فهمیدیم که حاج خانوم مهمون داره؛ مامانم تعریف می کرد که هر وقت کنارش می شینه، عکس یکی از نوه های دم بختش رو درمیاره و بیست دقیقه ازش تعریف می کنه: اون موقع ها مجرد بودم، اما وقتی با پروین برای اولین بار رفتم پیشش، از خوشحالی اشک توی چشماش حلقه زد؛ بهش گفتم باید برای عروسی من خودش رو آماده کنه، بهش گفتم مطمئنم از همه بهتر می رقصه و بهش گفتم حتماً باید با من توی ماشین عروس بشینه؛ حاج خانوم می خندید و اشک می ریخت و صد البته که دیگه با مادر من درباره هیچ کدوم از نوه هاش صحبت نکرد! 

البته حاج خانوم هیچ وقت عروسی من نیومد. چند ماه قبل از عروسیم، یه بعد از ظهر که داشتم برمی گشتم خونه، دیدم که توی کوچه هزار تا ماشین پارک شده و نوه های قد و نیم‌قد حاج خانوم دارن بیرون از خونه بازی می کنن: حاج خانوم بیشتر از همیشه مهمون داشت.... 

مردن حاج خانوم، چرت ترین اتفاقی بود که توی اون دوره قبل از عروسیم اتفاق افتاد. بچه های حاج خانوم خونه رو تبدیل کردن به حسینیه و تا یک سال، مراسم های مختلف توش برگزار کردن؛ یه جورایی همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا این که بچه هاش تصمیم گرفتن خونه رو بکوبن و یه آپارتمان بسازن: کارگرها همه چیز رو خراب کردن. سکویی که حاج خانوم همیشه روش نشسته بود، الان دیگه اصلا وجود نداره و به جای اون یه صدایی به وجود اومده که هر دفعه توی راه پله خونه بابام می پیچه و می گه: علی جان! مادر چرا بغض‌تو قورت می‌دی؟ خُب رسم دنیا اینه دیگه... گریه کن مادر... گریه کن... گریه کن... و قورت دادن اون بغض لعنتی، از سخت‌ترین کارهاییه که بعد از فوت حاج خانوم انجام می دم.

پسر خوبی بود و دل بزرگی داشت؛ همسن و سال بودیم و از بچگی توی محله با هم همبازی بودیم؛ عاشق یه دختری شد و بدون این که به کسی از رفقا بگه و سر و صدا راه بندازه با خونواده رفت خواستگاریش؛ من بعدن از صمیمی‌ترین رفیقش که رفیق صمیمی من بود (!) شنیدم: شرط ازدواج خانواده دختر این بود که سه دانگ از یه خونه توی همون محله به نام دختر باشه. پدر آرش کارمند صدا و سیما بود و یه زندگی خیلی معمولی داشت؛ قطعن پدرش یه مقداری بهش کمک کرده بود ولی از حق نباید گذشت که آرش خودش رو به آب و آتیش زد. توی محله پیتزا سفارش می دادیم، آرش دلیوری می کرد؛ زنگ می زدیم به آژانس، آرش دم در بوق می زد؛ توی کار دلالی ابزارآلات و این شر و ورا هم رفته بود که به هیچ وجه کار راحتی نبود؛ صبح ها آژانس، ظهر و بعد از ظهر بازار و شب ها رستوران؛ یادمه بعضی شبا که می خواستم بخوابم با خودم فکر می کردم که آرش الان توی تخت یکی دراز کشیده و داره تن فروشی می کنه تا پول خونه رو دربیاره....

خُب... بدیهاً مشخصه که آرش عاشق شده بود.... اما «آرش عاشق شده بود» دقیقن ینی چی؟ ما (و احتمالاً شما) توی جامعه عجیبی بزرگ شدیم: جامعه ای که مردمش برای ازدواج کردنشون کمتر از اتومبیل خریدنشون مطالعه و تحقیق می کنن؛ طبعاً این زن و شوهرها، که بعد تبدیل می شن به پدرها و مادرها، بچه هاشون رو می فرستن به دبستان ها و دبیرستان ها تا مثل پدر و مادرهاشون چیزهایی یاد بگیرن که عموماً هیچ وقت به دردشون نمی خوره و ما (و احتمالاً شما) به خاطر یاد گرفتن اون چیزهای به درد نخور تشویق شدیم و به خاطر یاد نگرفتنشون تنبیه و یاد گرفتیم که فارغ از این که چیزی به دردمون می خوره یا نه، تعریف چیزها رو حفظ کنیم و مهم تر از اون یاد گرفتیم که هر چیزی توی این دنیا تعریف داره و من حاصل این سیستم آموزشی هستم: سیستمی که مثل یه پازل هزارتیکه هرچقدر از اول شروع بشه و هر کسی و با هر روشی شروعش کنه آخرش یک تصویر و فقط یک تصویر بهت می ده و من این «تصویر»ی که هستم رو قبول کردم و در نتیجه باید بدونم وقتی می گم آرش عاشق شده بود ینی دقیقن آرش چه اتفاقی براش افتاده بود؟ 

سؤال: وقتی گفته می شود آرش عاشق شده بود، برای آرش دقیقن چه اتفاقی افتاده بوده است؟ توضیح دهید. 

جواب: هیچی! هیچ اتفاقی! آرش همون آرش بود، با ابعاد، اندازه و مشخصات فیزیکی سابق؛ همون طوری راه می رفت که همیشه راه می رفت و همون طوری حرف می زد که همیشه حرف می زد و یه روز مثل خیلی از روزای دیگه که به من زنگ می زد، به من زنگ زد و گفت که برای آپارتمانی که می خواد بسازه نیاز به نقشه های فنی داره و منم براش کشیدم.