پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

امیرمحمد دانشجوی همون خراب‌شده‌ای بود که توش درس خوندم، خیلی قبل‌تر از من وارد دانشگاه شده بود و هم‌دوره‌ای‌هاش همه فارغ‌التحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با استادا جروبحث می‌کرد، هیچ وقت در حال صحبت کردن با کس دیگه‌ای ندیده بودمش؛ اوایل چن تا کلاس با همدیگه داشتیم و یه سلام‌علیک مختصری بینمون ردوبدل می‌شد؛ بعدتر، یه وقتایی اگه توی محوطه دانشگاه با هم برخورد می‌کردیم، سفره دلش باز می‌شد و تا وقتی که پیشش می‌موندم از هر دری صحبت می‌کرد؛ گاهی پنج دقیقه، گاهی یه ربع، گاهی نیم ساعت، خوبیش این بود که همیشه خودش یه چیزی واسه گفتن داشت؛ یه بند حرف می‌زد و گاهی بین حرفاش نظر منم می‌پرسید؛ اگه کسی از اطرافمون عبور می‌کرد بهمون خیره می‌شد و به وضوح تعجب می‌کرد که امیرمحمد داره با یه نفر دیگه صحبت می‌کنه.

امیرمحمد زمان شرکت در اعتراضات سال ۸۸ دستگیر و زندانی می‌شه؛ به خاطر همین یه مدت از ادامه تحصیل توی دانشگاه محروم می‌مونه و دوباره با پی‌گیری‌های زیاد بعد از چند سال با ادامه تحصیلش موافقت می‌شه؛ یه داستان معروفی هم درباره‌ش شنیده بودم که روز تحویل یکی از پروژه‌های دانشگاهیش، چون امیرمحمد هنوز آزاد نشده بوده، هم‌دوره‌ای‌هاش وقتی داشتن شیتای خودشون رو به دیوارای آتلیه می‌چسبوندن، چن تا شیت سفید و بزرگ هم به دیوار می‌چسبونن تا وقتی اساتید ماجرای شیت‌های سفید رو پرسیدن، نماینده کلاس جواب بده که اگه امیرمحمد بود اون شیت‌ها هرگز خالی نمی‌موندن؛ اساتید هم تحت تأثیر این ماجرا قرار می‌گیرن، بالاترین نمره کلاس رو به امیرمحمد می‌دن و همون شیت‌های سفید رو به عنوان پروژه برتر اون ترم انتخاب می‌کنن.

یه جورایی شلخته و نچسب بود امیرمحمد، اما خوشم میومد که همیشه حرفشو می‌زد؛ می‌گفت همه جور کاری تو زندگیم کردم و هیچ وقت خودمو محدود نکردم؛ اصلیتش کرمونی بود و تنهایی توی تهران زندگی می‌کرد؛ اون اواخر عاشق یکی از بچه‌های دانشگاه شد که اونم کرمونی بود و اتفاقن شبیه خودش نچسب و عجیب بود؛ خیلی زود با همدیگه ازدواج کردن؛ وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون بهم خبر داد که بچه‌شون به دنیا اومده و عکس بچه رو هم برام فرستاد؛ بعد از دانشگاه دیگه آروم آروم رابطه‌مون کمرنگ شد تا این که چند وقت ‌پیش بعد از چند سال بهم زنگ زد؛ خوشحال بودم که باهام تماس گرفته: «کجاهایی امیرمحمد؟» اون مضطرب و نگران بود: «علی یه گیره سر گیر کرده تو گلوی بچه‌م نمی‌تونه نفس بکشه باید چی‌کار کنم؟» گفتم خب روانی واسه چی به من زنگ زدی الان؟ گفت نمی‌دونم... فک کنم تو اولین نفر بودی تو لیست کانتکتام! گفتم سریع زنگ بزن اورژانس. گفت: «آها! راس می‌گی...» و قطع کرد؛ تا چند ساعت بعدش جواب تلفن نمی‌داد تا این که بالاخره خودش زنگ زد و تعریف کرد که اورژانس تلفنی بهش توضیح داده که باید چی‌کار کنه و مشکلش رو حل کرده، بعد هم برام تعریف کرد که بعد از تموم شدن درسش با خانومش برگشته کرمون، یه فلافلی زده و همون جا مشغول کاره.

سیک بوی: شخصیت... منظورم اینه که شخصیت از همه چی مهم‌تره، مگه نه؟ شخصیت باعث می‌شه یه رابطه سال‌ها ادامه پیدا کنه؛ مثل هروئین... هروئینِ لعنتی خیلی شخصیت بزرگی داره...

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



حسام گنده‌ترین آدمیه که تا حالا از نزدیک دیدم. عاشق رستوران‌گردیه و می‌دونه که بهترین غذاها رو کجاها می‌شه با منصفانه‌ترین قیمت پیدا کرد، می‌دونه کدوم رستورانارو باید با رفیقای الدنگش بره که حال بده و کدوم رستورانا به درد عشق و حال با زنش می‌خوره؛ هم‌سن‌وسال منه و بیشتر موهای سرش ریخته؛ ویژگی‌های عجیبی داره و خیلی سخت می‌شه راجع بهش قضاوت کرد؛ آدم باهوشیه و همه جور آدمی توی رفیقاش ‌پیدا می‌شن؛ یه بار با همدیگه رفته بودیم استخر؛ توی رخت‌کن دیدم که پولیور و پیرهن و زیرپیرهنش رو، با همدیگه درآورد و داخل کمد گذاشت، طوری که لباس‌ها هنوز داخل همدیگه بودن؛ تا این جاش خیلی عجیب نبود، اما وقتی از آب اومدیم بیرون و دیدم که لباس‌هایی که داخل همدیگه بودن رو دوباره با یه حرکت پوشید دیگه واقعن تعجب کرده بودم.

حسام متأهله، مستقل زندگی می‌کنه و اوضاع اقتصادی خیلی خوبی داره؛ پدر و پدربزرگش ارتشی بودن؛ از اون ارتشی‌های عصبانی و معروف قدیمی؛ چند ساله می‌شناسمش، اما تا حالا خونه همدیگه نرفتیم؛ آدم راست‌گو و مطمئنیه و من چندین بار درباره موضوعات مختلف باهاش مشورت کردم؛ آدم مطمئنیه، اما ویژگی‌های عجیبی داره؛ یادمه یه بار زندگی خودش رو این‌طوری توصیف می کرد: «امریکن لایف استایل آقا... من وقتی می‌رم خونه، یه جای مشخصی دارم واسه خودم که با کنترل تلویزیون می‌شینم اون جا و تا وقتی خوابم بگیره یا کتاب می‌خونم یا کانالای ماهواره رو عوض می‌کنم... از همون اول ازدواج فهمیدم که با زن جماعت نباید دهن به دهن بشی... زنم هم می‌دونه من خیلی حوصله حرف زدن ندارم... امریکن لایف استایل! البته هیچ وقت نمی‌ذارم از خونه بدش بیادا... اون جوری دوس ندارم که زن از خونه فراری باشه....».

حسام کتاب‌خونه، کتاب خیلی می‌خونه: کتابای تاریخی و سیاسی بیشتر می‌خونه، ابداع کننده سبک کتاب خوندن توی ترافیکه و تا حالا ده‌ها جلد کتاب رو پشت ترافیک خونده؛ به گفته خودش اوایل کتاب رو به صورت فیزیکی پشت فرمون‌ می‌خونده که یه مقداری سخت بوده، اما الان دیگه با استفاده از یه کتاب‌خوان الکترونیکی و یه نگه‌دارنده خیلی کار راحتیه براش؛ درباره هر چیزی با هم صحبت می‌کنیم، هر چیزی؛ بیشتر نظرات و سؤالاتش برام جالبه: «چرا از سرانه پایین مطالعه توی کشور ناراحتیم؟ مگه چقدر محتوای خوب توی کتاب‌ها وجود داره که حالا ناراحت باشیم که مطالعه مردم پایینه؟ اگه مردم مغزشون رو با این محتوای بی‌فایده پر نمی‌کنن، باید ناراحت باشیم یا خوش‌حال؟ چرا با این همه جوانی که هر سال به خدمت مقدس سربازی فرستاده می‌شن و در اوج جوانی و قدرت و استعداد هستن و از نظر جسمی و روحی هم سالم هستن، یه فعالیت اقتصادی درست حسابی راه نمی‌ندازن؟ مگه کشور مشکل اقتصادی نداره؟ مگه دو سال خدمت زمان کمیه؟ بهترین استفاده‌ای که از سربازا می‌شه کرد اینه که پست نگهبانی بهشون داد و مجبورشون کرد که چای بریزن و ماشین امیر و فرمانده رو بشورن؟ چرا وضعیت ادبیات، سینما و هنر معاصر ما به این شکل درومده؟ شهرها، خیابونا و خونه‌های ما تحت تأثیر چه سیاست‌هایی به این شکل درومده؟ موبایل، ماشین، فناوری، خونه، مدرسه، دانشگاه و شغلمون اشکالی نداره غربی و شرقی باشه، اما سبک زندگی‌مون باید ایرانی اسلامی باشه؟»

با حسام که صحبت کنی احتمالن متوجه می‌شی که از جامعه‌ش جلوتر فکر می‌کنه، البته شاید این موضوع خیلی به نظرت چیز مهم و به‌دردبخوری نباشه... ولی من اخیرن از طریق یکی از دوستاش فهمیدم که حسام وقتی برای گذروندن طرحش به یه منطقه دور افتاده اعزام می‌شه و زمان طرحش به اتمام می‌رسه، چون فکر می‌کرده که هنوز توی اون منطقه کار برای انجام دادن هست، به صورت داوطلبانه چند ماه بیشتر اون جا می‌مونه و خدمت می‌کنه و دارم فکر می‌کنم که انگار این آدم داره سعی می‌کنه از خودش هم جلو بزنه... سر در نمیارم.

احتمالن چون از شوهرش خیلی خوشگلتر بود و همه هم اینو می دونستن، به خودش این اجازه رو می داد که جلوی غریبه و آشنا اون طوری با شوهرش برخورد کنه؛ مدرکشو که از اون دانشگاه جادوغ آباد گرفت دیگه خدا رو بنده نبود... بعدم رفت تو کار نتوورک مارکتینگ و از فروش تی‌بگ و دمنوش و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه به دانشجوهای خوابگاهی تهران این قدر پول به جیب زد که دیگه شوهرشو قاطی آدما حساب نمی کرد؛ اسمش رها بود و ـ همه می دونستن ـ خیلی از شوهرش خوشگلتر بود؛ عاقبت از بند اون ازدواج هم رها شد البته.