پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اتوبان» ثبت شده است

سینا از همه نظر آدم آرومیه: آروم صحبت می‌کنه، آروم حرکت می‌کنه، شمرده شمرده حرف می‌زنه و تلاش می‌کنه که همه کلمات رو درست تلفظ کنه؛ از پیش‌دانشگاهی با هم‌دیگه رفیق شدیم؛ خوش اخلاق و مؤدبه و اگه ازت خوشش بیاد، زیاد باهات شوخی می‌کنه؛ از بچگی توی قنادی پدرش کار کرده و بلده که چه‌طوری شیرینی‌های خوش‌مزه‌ درست کنه؛ از بعد از پیش‌دانشگاهی، هر چند هفته یه بار همدیگه رو می‌بینیم، توی پاتوق عجیب و غریبش: چای‌خونه عموحسن، کنار اتوبان آزادگان؛ جای داغونیه و کثافت از همه جاش بالا می‌ره؛ داخلش که ده دقیقه هم نمی‌شه نشست، اما عموحسن چند تا میز و صندلی بیرون گذاشته که سینا توی گرما و سرما، توی بهار و تابستون و توی برف و بارون، فلاسک چایش رو از خونه بیاره و بشینه اون جا تا شیرینی‌هایی که درست کرده رو بخوره و به راننده‌های تریلی و کامیون تعارف کنه و درباره خوردنی‌های شهرای مختلف باهاشون صحبت کنه و بگوبخند راه بندازه؛ چایی که درست می‌کنه طعم تندی داره؛ هیچ وقت بهم نمی‌گه چی توش ریخته؛ وقتی می‌خوریش سرت سنگین می‌شه و بدنت داغ می‌کنه، ولی لعنتی خیلی خوشمزه درستش می‌کنه؛ شایدم از همین راننده‌های تریلی زهرماری می‌گیره می‌ریزه توش، بعید نیست... با خنده ازش می‌پرسم: «آخه چی داره این خراب‌شده که بی‌خیالش نمی‌شی سینا؟» می‌خواد جواب بده که تریلی پشت سرمون روشن می‌شه. هم‌زمان با شروع شدن سروصدای تریلی، سینا سیگارشو روشن می‌کنه، برمی‌گرده و برای راننده تریلی که داره براش بوق می‌زنه، دست تکون می‌ده و با لبخندِ کاریزماتیکش، آروم جواب می‌ده: «چرا که نه علی‌جون؟ نزدیکه... غذاهاش ارزونه... آدمای باحالی رفت و آمد می‌کنن... اتفاقای زیادی می‌افته... ماشینای سنگین میان و می‌رن... این طوری نگاش نکن، بین راننده‌ها خیلی جای معروفیه... کلی کتاب خوندم این جا... عموحسنم که خیلی مهربونه، کاری نداره به کارم...» یه بارم بهش گفتم با این ریش و موی بلند و مشکی تو، بایدم عموحسن باهات مهربون باشه (البته بعدن به خاطر سربازی کچل کرد و عموحسن همچنان باهاش مهربون بود).

بیشتر درباره سینما و کتاب حرف می‌زنیم و گاهی درباره اوضاع سیاسی و اقتصادی جامعه و خلاصه دری‌وریای این طوری؛ گاهی این قدر کند و آهسته حرف می‌زنه که وقتی وسط جمله می‌رسه، انتهای جمله رو حدس می‌زنم و طوری که بشنوه زمزمه می‌کنم؛ وقتی من صحبت می‌کنم اون از توی فلاسکِ مشکوکش برامون چایی می‌ریزه و تا وقتی که حرفام تموم شه سیگار می‌کشه؛ بهش می‌گم ببینم نکنه موادی چیزی می‌ریزی تو این فلاسکه که مزه‌ش این طوری می‌شه؟ چشماشو درشت می‌کنه، سرشو می‌گیره پایین و آروم آروم می‌خنده.

هیچ وقت آب من و فرید تو یه جوب نرفت؛ همیشه نظرش خلاف نظر بقیه بود و سعی می کرد همه چی رو زیر سوال ببره؛ دبستان که بودیم با این که دویدن توی صف ممنوع بود، همیشه از حیاط تا کلاس رو مسابقه دو می ذاشتیم و همیشه هم من برنده می شدم؛ یه بارم که خودش توی راه پله ها جلوتر افتاده بود، برگشت منو از روی پاگرد هل داد به سمت پایین پله ها که نکنه بهش برسم؛ منم چند تا پله رو سر خوردم و پهن شدم کف راهرو بیهوش شدم.

دبیرستانی شدیم و مدرسه هامون از هم جدا شد، اما هر از چند گاهی که با هم بیرون می رفتیم، می دیدم که هنوز کارای عجیب غریب می کنه؛ دوربین موبایلشو روشن می کرد و توی تاریکی شب، خلاف جهت اتوبان، وسط اتوبان تهران کرج پیاده روی می کرد و آواز می خوند؛ بعد که توی محله مون چند تا گیم نت تأسیس شد، بیشتر توی گیم نت ها پیداش می کردیم.

فرید الان چند سالیه که برای تجارت رفته ترکیه ولی ظاهرن اوضاع خیلی خوب پیش نمی ره: با یه دختر خارجی هم ازدواج کرده که اصلا نمی تونه فارسی صحت کنه؛ از طریق تلگرام باهاش در ارتباطم:

سلام فرید

سلام .... جونم؟

حالت چطوره؟ خوبی؟

چاکریم... تو خوبی؟ اوضاع احوالت؟

خوبم خدا رو شکر. چه خبرا؟

تو چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟

هنوز درسم تموم نشده؛ چند جا هم کار می کنم؛ ببینم فرید، الان دقیقا کدوم شهری؟

ازمیر.

اون جا خونه خریدی؟

اجاره کردیم. داریم کارامونو انجام می دیم اگه بشه بریم هلند. با بیست و پنج هزار یورو می شه اون جا یه خونه خرید. 

تو نمی خوای بری از ایران؟ اون جا از شرایط راضی هستی؟

از شرایط که راضی نیستم: خرجا بالاس. هزینه درس و هزینه های درمانی خیلی زیاده. فرصت نمی کنیم درست حسابی تفریح کنیم و سفر بریم. 

چند هفته پیشا دو تا از دندونامو پر کردم شده پونصد هزار تومن. 

ماهی هفتصد تومن اجاره خونه می دم. یه پراید کار کرده خریدم که هزار جور خرج داره. 

بیرونم که بخوام ببرمش نصف تهران طرح ترافیکه. خارج از طرح ترافیکم همه خیابونا شلوغه. 

اون جا اوضاع چطوره؟ خوش می گذره؟

...

ببین من نمی گم این جا بهشته ولی ما این جا واقعن حالمون خوبه. 

ما عید اومدیم تهران... تازه عید که مثلا خیابونا خلوته... آلیشیا تا یه هفته حالت تهوع داشت به خاطر هوا... 

واسه ش یه لباس بتمنی خریده بودم، تو مترو جلوشو گرفتن... می خواستن ببرنش؛ 

خیلی ترسیده بودیم....

لباس بتمنی دیگه چیه؟ 

مانتو جلوباز؟ 

با حجاب خارجیا کاری ندارن که؛ اگه بفهمن خارجیه کاریش ندارن.

عاره وقتی فهمیدن که اگه ببرنش باید با سفارت سر و کله بزنن منصرف شدن. 

ببینم تو خانومتم کار می کنه؟

نه اونم دانشجوئه.

این جوری همه چی خیلی سخت تره.

داریم می گذرونیم دیگه.... 

حالا تو کی میای ایران؟ 

دیگه برای زندگی نمیای؟

تو منو راضی کن که ایران بهتره...

من همین فردا صبح میام ایران زندگی می کنم!