پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آوینی» ثبت شده است

داوود چند سالی از من بزرگ تر بود و من فقط در حد سلام علیک باهاش رابطه داشتم؛ البته چند تا از دوستای صمیمیش رو می شناختم و از طریق اون ها ازش مطلع بودم؛ آدم خوش اخلاق و محترمی بود، چند تا اختراع ثبت کرده بود و می خواست یه روزی اختراعاتش رو به تولید انبوه برسونه، اما شغل اصلیش دلالی خودرو بود و از این راه پول و اعتبار زیادی هم به دست آورده بود. 

داوود تصمیم گرفت که یه تجارت بزرگ انجام بده و برای همین به یه سرمایه گذاری بزرگ نیاز داشت؛ دوستاش که به هوش و استعداد و تجربه داوود اعتماد داشتن، با میل و رغبت سرمایه هاشون را در اختیارش قرار دادن؛ اما بعد از مدتی تجارت داوود شکست خورد و ضرر زیادی روی دست داوود گذاشت. 

داوود شکستش رو اعلام کرد و با فروش خونه و ماشین و خلاصه هر چی که داشت، پولای دوستاش رو برگردوند؛ اما دوستاش، با این که اوضاعش رو می دیدن، سود سرمایه رو هم می خواستن. دوستای داوود از داوود شکایت کردن و داوود، الان حدودن یک سالی هست که توی زندان اوینه.

امروز کتاب «انفطار صورت» رو برای بار دوم خوندم. توی بعضی از کتابای آوینی یه جاهایی هست که هر وقت می خونمشون به نظرم می رسه که هر چیزی که قرار بوده از همه کتاب های دنیا یاد بگیرم توی همون قسمت بوده و در نتیجه کتاب رو می بندم و به زندگیم ادامه می دم؛ شاید درباره این پدیده بعدن بیشتر توضیح دادم ولی فعلن می خوام داستان یکی دیگه از خواستگاری هامو تعریف کنم. تا حالا داستان های ریحانه، زینب و لیلا رو تعریف کردم و الان می خوام داستان مریم رو تعریف کنم.... قبلش شاید براتون جالب باشه که اصولاً یه سری اطلاعات درباره خواستگاری رفتن های من بدونید:

من هنوز بیست سالم تموم نشده بود که نشستم با خونواده صحبت کردم و به اون ها توضیح دادم که به خاطر نیازهایی که توی خودم احساس می کنم تصمیم گرفتم زود ازدواج کنم. پدرم بهم گفت که ما هر جایی بریم برای خواستگاری اول ازمون می پرسن پسر شما کارش چیه؟ به خاطر همین مجبور شدم برم سر کار (که اون خودش یه سری داستان دیگه س). من قبل از ازدواجم از بیش از ده خونواده خواستگاری کردم که به صورت میانگین هر کدوم سه یا چهار جلسه ادامه پیدا می کرد؛ از همون موقع ها هم همیشه توی ذهنم بود که تجربه هام رو درباره خواستگاری رفتن یادداشت کنم. بعد از ازدواجم البته متوجه شدم که خیلی از خواستگاری ها رو فراموش کردم؛ این هایی که این جا می نویسم خواستگاری هایی هستن که به دلایلی توی ذهنم مونده... و اما مریم؛ که خیلی خلاصه تعریفش می کنم:

مهم ترین نکته ای که درباره مریم وجود داشت این بود که خواهر بزرگترش مجرد بود؛ تصور من اینه که بقیه اتفاقات و دیالوگ هایی که بین من و مریم برقرار شد، بر خلاف ظاهر ماجرا، حول محور مجرد بودن خواهر بزرگترش می چرخید. امکان نداشت جلسه های من با دخترهایی که می رفتم خواستگاریشون زیر یک ساعت و نیم طول بکشه و خونواده م همیشه بابت این موضوع سرم غُر می زدن و بهم می گفتن که توی صحبت کردن با پدر و مادر موضوع کم میارن و این حرفا؛ به هر حال اون روز، روز شانس پدر و مادر من بود که صحبت من با مریم، کمتر از یه ربع طول کشید!

خونواده مریم خانوم خیلی مذهبی بودن و من به عنوان یه حسن به این ویژگی نگاه می کردم. همیشه موقع شروع صحبت هام با دخترها توی جلسه ای که تنهایی با دخترها برای خواستگاری صحبت می کردم، از طرفم می خواستم که اون صحبت رو شروع کنه و همیشه دخترها ازم می خواستن که اول من شروع کنم به صحبت کردن؛ دست بر قضا مریم استثنا بود: «بله... بسم الله الرحمن الرحیم... امممم... هیچ موضوعی برای من اندازه دین ارزش نداره و مسأله اول و آخر من توی زندگی دین هستش.»

به وضوح صداش رو کلفت تر از اون چیزی که هست از حنجره ش خارج می کرد. یادمه خیلی وقت پیشا که می رفتم اردو جهادی، یه خانومی بود که مسئول خانومای اردو بود و من سر یه ماجرایی مدت زیادی رو با ایشون می گذروندم؛ مریم من رو به شدت یاد اون انداخته بود: این خانوم توی اردو با دخترها با صدای نازک حرف می زد و به من که می رسید صداش رو به زور کلفت می کرد؛ وقتی هم که کارش باهام تموم می شد، یه جوری عین مردا می گفت «یا علی» که می خواستم عین رفیقای خودم با خیال راحت باهاش محکم دست بدم و سفت بغلش کنم.... بگذریم.... هنوز توی شوک این بودم که مریم خانوم اول شروع کرد به صحبت کردن؛ البته بعد از چند ثانیه از اون شوک درومدم و رفتم توی این شوک که چرا این قدر عصبانیه درباره دین؟ همون طوری که از شوکی به شوک دیگری تبدیل می شدم، لبخند هم روی لب هام بود و خودم رو خونسرد نشون می دادم؛ گفتم: 

ـ خب این که خیلی خوبه... دیگه چی؟

+ دیگه هیچی. چیزی غیر از این نیست: فقط دین و مذهب.

ـ ...

+ ...

ـ البته این خیلی خوبه ولی این اصرار شما داره یه خرده نگرانم می کنه؛ می شه بیشتر درباره ش صحبت کنید؟

+ بله. مثلا من اصلاً موسیقی گوش نمی کنم؛ به هیچ وجه.

ـ واقعاً می فرمایید؟

+ بله؛ پدر و مادرم و هیچ کدوم از اعضای خونواده مون هم به موسیقی گوش نمی کنن.

ـ جالبه... ولی شما توی خونه تون تلویزیون هست و از تلویزیون دائماً موسیقی پخش می شه....

+ درسته ولی ما هر وقت موسیقی پخش می کنه خاموشش می کنیم.

ـ رادیو چی؟ مثلاً توی ماشین....

+ اون هم همین طور: هر وقت موسیقی پخش می کنه کانالشو عوض می کنیم.

ـ حالا اگه... همسر آینده تون... بخواد موسیقی گوش بده شما چی کار می کنید؟

+ ناراحت می شم ولی کاری نمی کنم. 

ـ اگه یه روز از در خونه اومدید تو و دیدید همسرتون داره گیتار می زنه چی؟

+ چی...؟ معلومه خیلی عصبانی می شم....

من واقعاً تعجب کرده بودم و دیگه مغزم کار نمی کرد؛ تصمیم گرفتم خیلی باهاش بحث نکنم. بعد از چند ثانیه سکوت خودش گفت که اگه دیگه صحبتی نداره جلسه رو تموم کنیم! از اتاق که اومدم بیرون پدرش داشت می گفت که ما هیچ چیز رو مانع ازدواج نمی دونیم و خیلی روی عبارت «هیچ چیز» تأکید داشت که به نظرم خیلی نگرش جالبی بود. مادرم خیلی ذوق کرده بود که زود اومده بودم بیرون و دیگه مجبور نبودن به زور برای حرف زدنای الکی موضوع پیدا کنن؛ از طرفی فکر می کردن که من مریم خانوم رو توی یه نگاه پسندیدمش. توی راه به بابا مامانم گفتم که چقدر با ساز و آواز مشکل داره و احتمالاً نمی تونیم با هم به تفاهم برسیم. بابام گفت که وقتی باهاش ازدواج کردی و هر شب گیتارو آورد داد دستت گفت برام بزن می تونی خاطره امروزو حسابی سوژه کنی. گفتم بعیده که اجازه بدن دوباره باهاش حرف بزنم ولی بابام که تحت تأثیر حرفای باباش درباره اهمیت ازدواج قرار گرفته بود و از خیلی از روشنفکر بودن پدر مریم خانوم صحبت می کرد، دوباره باهاشون تماس گرفت تا قرار جلسه بعدی رو بذاره.

پدرش پشت تلفن گفته بود که انگار این دو تا به درد همدیگه نمی خورن و به صلاح نیست که رابطه ادامه پیدا کنه.... ماجرای خواستگاری مریم خانوم با این که خیلی ماجرای کوتاه و کم حاشیه ای بود ولی برای من تجربه خیلی مهمی بود؛ البته تجربه های عجیب تر و مهم تر از مریم خانوم هم توی خواستگاری ها اتفاق افتادن؛ مثلاً خواستگاری خیلی عجیبی که توی پومودوروی بعدی می خوام بنویسم.

سال ۸۹ وارد دانشگاه شدم. فضای دانشگاه ها در سال ۸۹ فضای جالبی بود: جنجال های ۸۸ تمام شده بود اما آتش گرمی زیر حجم وسیعی از خاکستر فعالیت سیاسی دانش جویان وجود داشت و خود را در همه وجوه و روابط دانشگاه نمایان می کرد. سخنرانی های مختلف در دانشگاه های مختلف به تشریح فتنه ۸۸ می پرداختند؛ در کل فضای جالبی بود. من وارد دنیای جدیدی شده بودم و فضای فکری و اعتقادی ام دستخوش تزلزل شده بود. 
در اثنای همان تغییرات مصمم شدم که وبلاگ جدیدی تأسیس کنم و تفکراتم را در آن استخوان بندی کنم! آن زمان اعتقاد داشتم که خداوند انسان ها را این قدر قوی خلق نکرده که بتوانند به راحتی به خودشان یا به یکدیگر آسیب برسانند و بنابراین خطاهای کوچکی که مرتکب می شوند، توسط خودشان یا اطرافیانشان به سادگی قابل شناسایی و تشخیص نیستند؛ اما در طولانی مدت ماجرا جدی تر می شود: انسان ها در فهمیدن این که چه کاری برای انجام دادن واجب تر است و چه راهی برای پیمودن درست تر است، به شدت ضعیف هستند و این به خاطر درگیر شدن بیش از حد آن ها در مسائل کم اهمیت زندگی و نگرانی های سطحی مثل خوراک و پوشاک و مسکن است؛ قطعا نَفَسِ حقیر از جای گرم بلند می شد. 
آن زمان به این باور رسیده بودم که برای بهتر زندگی کردن، اصولا باید از زندگی فاصله گرفت، اما نه آن قدر که دراویش و عرفا فاصله گرفته اند: اعتقاد داشتم که برای بهتر زندگی کردن، باید فقط، کمی از زندگی فاصله گرفت... مثلا سه متر! نام وبلاگ جدید را سه متر تا زندگی گذاشتم. هر وقت احساس می کردم که زیاد به زندگی چسبیده ام، فاصله می گرفتم و چیزی در سه متر تا زندگی می نوشتم؛ بیشتر درباره آدم ها و کارهایشان می نوشتم؛ البته آدم هایی که از درگیری های سطحی زندگی فاصله گرفته بودند. 
آن زمان به موضوع دفاع مقدس و به طور کلی «جنگ» علاقه پیدا کرده بودم؛ شهدا و جانبازان را قهرمانانی می پنداشتم که به راحتی فاصله خود را از زندگی مدیریت کرده اند. وارد کتاب خانه و کتاب فروشی که می شدم اول به سمت قفسه ادبیات دفاع مقدس می رفتم: آشنایی من با رضا امیرخانی، علی مؤذنی، احمد دهقان، مصطفا مستور و مهم تر از همه، مرتضا آوینی، از همان دوران آغاز شد. علاقه ای که به این دست از نوشته ها داشتم، صرفا به علت موضوع مدیریت فاصله از زندگی بود و نه پس زمینه مذهبی و سیاسی نویسندگان این نوشته ها؛ باری... در خیلی از مطالب سه متر تا زندگی، فاصله شهدا و جانبازان را از زندگی تشریح می کردم. خوانندگان سه متر تا زندگی، قشر مذهبی خاصی بودند که به شدت از نظر باورهای سیاسی و مذهبی با من احساس هم خویشی می کردند، گرچه برعکس این موضوع، صادق نبود. 
سه متر تا زندگی، طراحی ساده ای داشت. تصویری از مردی که سوار بر اسب بود و در دشت می تازید، بالای صفحه اصلی قرار داده بودم؛ چند سال از عمرش گذشته بود و خواننده های زیادی داشت؛ حدودا بیست نفر خواننده ثابت داشت که از میان آن ها دو خواننده وجود داشتند که به شدت پیگیر مطالب من بودند: یکی به نام آزاده که خبرنگار یکی از سایت های خبری وابسته به سپاه بود و برای من واضح بود که پسر است و در پوشش یک دختر حذب اللهی به فعالیت ـ به اصطلاح ـ فرهنگی در قالب وبلاگ پرداخته بود و دیگری سحر
سحر یک وبلاگ نویس ساده بود که زیر مطالبی که می نوشتم نظر می نوشت؛ ابتدا به موضوعاتی که در وبلاگ می نوشتم ابراز علاقه کرد و بعد، رفته رفته سؤالاتی که از من می پرسید شخصی تر می شد؛ پیگیر احوال من بود و اگر غیبتم در وبلاگ طولانی می شد، ابراز نگرانی می کرد. رفتار سحر باعث نگرانی من شده بود و از طرفی تغییرات جدیدی در زندگی شغلی من رخ داده بود. تصمیم گرفتم سه متر تا زندگی را حذف کنم؛ خودم را قانع کرده بودم که این تصمیم، ارتباطی به رفتار سحر ندارد؛ اما داشت.
سحر! تو با رفتار عجیبت باعث شدی وبلاگ گران بهایم را به همراه همه خواننده های مهربان و حذب اللهی اش از دست بدهم؛ ای کاش در ادامه زندگی خود توانسته باشی کمی بیشتر بر احساسات خود مسلط شوی. من تو را نمی شناسم و به همین دلیل قضاوت من درباره تو اعتباری ندارد؛ اما دل خوشی هم از رفتارت ندارم.