پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آسانسور» ثبت شده است

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.