پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

امشب هم مثل هر شب خوابم نمی بره و این بار تصمیم دارم داستان خواستگاری لیلا رو بنویسم.
با این که چهار جلسه لیلا رو دیده بودم ولی اصلاً چهره ش توی ذهنم نیست؛ البته نقطه قوت لیلا توی ظاهرش نبود و به نظر من قطعاً نقطه قوتش توی صداقتش بود؛ یادمه قدش از من کوتاه تر بود؛ دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد زبان انگلیسی بود و به نظر دختر سر حال و سالمی می رسید؛ دو تا برادر بزرگتر از خودش داشت که هر دو مجرد بودن. پدرش که همکار پدرم بود دکتر موفقی بود و سفرهای کاری زیادی به خارج از کشور داشت؛ البته در عین حال خیلی خاکی و شوخ هم بود و عموماً بعد از هر حرفی که می زد یه خاطره ای، حکایتی، داستانی یا یه چیزی که مربوط به موضوع مورد بحثش باشه تعریف می کرد؛ در کل آدم پر حرفی بود و اجازه نمی داد سکوت یه لحظه هم به فضا حاکم بشه؛ مادر خونواده هم زن مهربون و آرومی بود.
جلسه اول و دوم که با لیلا صحبت کردم، متوجه شدم که هیچ معیاری برای ازدواج نداره! من که به نظر خودم موضوع ازدواج برام خیلی ساده بود نگران این موضوع شده بودم؛ به خونواده گفتم که این مورد خوبی نیست و بیخیالش بشن؛ اما به غیر از جایگاه اجتماعی و آشنا بودنشون با خونواده ما، ثروت خونوادگی شون هم مزید بر علت شده بود که بابا و مامان من اصرار کنن که اینا خونواده خیلی خوبی هستن و بهتره زود تصمیم نگیرم؛ جلسه بعدی توی باغچه ما تنظیم شد و قرار شد که اگه خواستم با لیلا صحبت کنم و اگه نخواستم که هیچی.
توی باغچه بودیم که مهمونا اومدن. با شلوار راحتی جلوشون ظاهر شدم و حتا نگاه هم به لیلا نکردم. دومادمون که تا اون موقع لیلا رو ندیده بود و معلوم بود از جای دیگه ای کوک شده که من رو مشتاق به صحبت کردن با لیلا بکنه، منو کشید کنار و گفت که به نظر می رسه دختر خوبی باشه! قبول کردم که یه روز دیگه بریم خونه شون که بازم باهاش صحبت کنم. 
یه بار دیگه هم رفتیم خونه شون؛ این بار مادرها موندن توی خونه و ما به اتفاق پدرها رفتیم پارک محله شون. پدرش خیلی به ثروتش می بالید و هر چند وقت یه بار ـ به زعم خودشون البته ـ خیال منو راحت می کرد که اگه وصلت صورت بگیره از نظر مالی هیچ وقت مشکلی توی زندگی ما پیش نخواهد اومد؛ ازم می پرسید کجای تهران دوست داری زندگی کنی که من همون جا براتون خونه بگیرم؟ و از این جور حرفای مفت دیگه که فقط کسی که بیش از یه مقدار خاصی در واحد زمانی خاصی صحبت کنه از دهنش خارج می شه. 
حدود دو ساعت با لیلا صحبت کردم. نقطه قوت لیلا قطعا توی صداقتش بود: می گفت وقتی عصبانی می شه، داد می زنه و فحاشی می کنه؛ بهش گفتم خب حتما در نظر می گیره که در مقابل چه کسی عصبانی می شه بعد شروع می کنه به فحاشی... که توضیح داد وقتی با برادراش، پدرش و مادرش هم دعواش می شه، فحاشی می کنه!
خونواده عجیبی بودن؛ نقاط قوت و نقاط ضعف زیادی داشتن. تصمیم گرفته بودم که در صورتی که لیلا قبول کنه با مهر خیلی پایین ازدواج کنه من هم قبول کنم. لیلا هم که این حرف به گوشش رسیده بود، پیغام فرستاده بود که برای اهداف نمایشی و حفظ آبرو (!) مهر رو بالا بگیرن و قول داده بود که بعد از ازدواج همه مهریه رو ببخشه؛ پدرش هم گفته بود صد میلیون تومن جهیزیه براش کنار گذاشته و مهریه پایین، خیلی مناسب چنین وصلت با شکوهی نیست.... خنده دار بود این ماجرای لیلا....

نظرات  (۱)

  • مریــــ ـــــم
  • چرا واقعا؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی