پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

بِگبی: یه کاری هست که باید امشب انجام بدم، بعدش دیگه می‌رم؛ به هر حال احتمالن تا یه مدت زیادی همدیگه رو نمی‌بینیم؛ واسه همین با خودم فکر کردم بیام یه سر بهت بزنم... با خودم فکر کردم بیام یه سر بهت بزنم و بهت بگم که موفق باشی پسرم! همین.... یه خُرده واسه من سخته... می‌دونی... وقتی من یه پسر به سن و سال تو بودم این چیزا نبود... این رشته‌ای که تو توش درس می‌خونی، مدیریت هتل‌داری، ما هیچ وقت از این چرت و پرتا نداشتیم. ولی خب به هر حال دنیا تغییر می‌کنه مگه نه؟ حتا اگه ما تغییر نکنیم، دنیا تغییر می‌کنه؛ پس مراقب خودت باش پسرم؛ پدرِ من یه دائم‌الخمر پیر بود و من پدرِ تو هستم؛ تو باید از ما دو تا بهتر باشی!

رگ‌یابی ۲ (۲۰۱۷)



سکوی مترو شلوغه، وسط شهر. مطمئن نیستم آدما برای انجام دادن چه کاری این همه عجله دارن، ولی شایدم درستش همینه که عجله کنی که کارات زودتر تموم بشه و بتونی شب، در کنار خونواده با خیال راحت بشینی پای برنامه‌ها و سریالای تلویزیون و ماهواره. شایدم درستش همینه که عجله کنی. اما من که عجله ندارم؛ پس می‌تونم روی سکو بشینم، پشت سرم رو به دیوار سکو تکیه بدم، چشمام رو ببندم، دستم رو از کنار لبه کتم بالا بیارم و روی دکمه هندزفری فشار بدم تا یه موسیقی مرموز توی گوشم بکوبه، صدای آمبیِنت از بین بره و خودم شروع کنم به جذاب‌ترین کار دنیا: فکر کردن به آدما.

روی چمنای محوطه نمایشگاه بین‌المللی نشسته بودیم و کباب ترکی می‌خوردیم که گفت: «علی! به نظرت دخترای هم‌دوره‌ایمون بیشتر از من خوششون میاد یا از تو؟» به نظرم سؤال مسخره‌ای بود؛ از طرفی ساندویچش رو خیلی سریع می‌خورد و در نتیجه منم تندتند می‌جویدم و گاز می‌زدم؛ دوباره گفت: «در کل به نظرم از من بیشتر از پسرای دیگه خوششون میاد...» این قدیمی‌ترین چیزیه که از حمید یادمه؛ آدم آرومی بود، سرشار از محبت و عاطفه و پُرحرف و مغرور بود؛ اول از یکی دیگه خوشش میومد، اما عجله کرد و با سارا وارد رابطه شد؛ هر دو تاشون تُپل‌ومُپل و کوتاه‌قد بودن؛ بعد حمید عاشق سارا شد، اما سارا با یه پسر سال‌بالایی هم رابطه جدی داشت. یه روز حمید که ماجرا رو فهمیده بود، دست منو گرفت و کشون‌کشون به سمت یکی از آتلیه‌های تنگ و تاریک دانشکده برد؛ وارد آتلیه که شدم دیدم سارا هم اون‌جا داخل آتلیه، روی یکی از میزای پهن آتلیه نشسته منتظر ما. چراغ‌های آتلیه خاموش بود و باریکه‌های نور از پنجره‌های کوچیک، تیکه تیکه موزاییکای آتلیه رو روشن کرده بود. حمید و سارا چند لحظه به هم خیره شدن؛ سارا به حمید تشر زد که مسخره‌بازی رو تموم کنه و زود حرفشو بزنه. حمید به من اشاره کرد و شروع کرد به صحبت کردن؛ حرفایی که زد به نظرم مسخره بود؛ حرف مهمی نبود؛ چیزی که واسه من مهم بود، حالت خاصی از شرایط فضا بود که من توش قرار گرفته بودم: ذرات خیلی ریز گرد و غبار، زیر پرتوهای نور، سفید و خاکستری شده بودن و می‌رقصیدن و سه تا پرسوناژ تاریک و غلیظ توی قاب... من اون جا چی‌کار می‌کردم؟ 

بعدش روی چمن‌های پارک دانشجو نشسته بودیم، وسط شهر. حمید اشک می‌ریخت؛ بعدش دیگه اشک نریخت و به یه جایی پشت سر من خیره شد؛ سارا و دوست‌پسر جدیدش، که متوجه حضور ما نبودن، نشسته بودن روی نیمکتی که پشت سر من بود و با هم می‌خندیدن؛ بعد حمید به صورت پسره ضربه می‌زد... ضربه‌های محکم... پسره چیزی نمی‌گفت ولی سارا داد می‌زد؛ بعدتر حمید رفت کالیفرنیا و دیگه برنگشت.

نظرات  (۳)

  • پشمآلِ پشمآلو
  • شکست عشقی زیاد شده... ادم نمدونه فکر شرایط ایندش باشه یا عشق و عاشقی
    رگیابی دو هم اومد من هنوز نتونستم یک رو ببینم
    اینقدر بده بی زیرنویس بمونی
    زیرنویس مناسب دندان نیش رو هم پیدا نمیکنم
    و یک دیوانه از قفس پرید
    راستی blue jay رو دیدی؟ قشنگ بود
    و اینکه عجله ای نداری ناراحت کننده ست امیدوارم رضایت خاطر داشته باشی
    پاسخ:
    می‌بینم اگه شما می‌گی خوبه
    مرسی که سر لا اقل تو سر قولت موندی. و اینکه منم از بعد از خوندن در مورد اون باریکه ی نور و اون اتلیه، گنگ و گیج بودم... جالب بود که متنو مثل خودم میدیدم
    پاسخ:
    مخلصم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی