پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

زینب دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه شریف بود؛ تپل بود و دو تا برادر کوچیک تر از خودش داشت که خیلی شیطون بودن و در تمام مدت حضور ما به انحای مختلف مشغول آتیش سوزوندن بودن؛ مادرش یه خانوم نسبتاً کم سن و سال و پر انرژی بود که خیلی به سر و وضع خودش رسیده بود؛ پدرش هم یه آدم معمولی و آروم بود. اولین باری بود که خانواده ها همدیگه رو می دیدن و برای همین همه چیز خیلی رسمی و با تعارفاتی برگزار می شد که ازشون متنفر بودم. توی فهرست خواستگاری هایی که رفته بودم، این خواستگاری جزو آخرین خواستگاری ها محسوب می شد و به خاطر همین حسابی توی این زمینه کارکشته شده بودم؛ خیلی از دوستام که می خواستن خواستگاری برن، روز قبل از خواستگاری تماس می گرفتن و از من مشورت می خواستن. القصه... من و زینب خانوم بلند شدیم که برای صحبت کردن به اتاق زینب خانوم بریم: مادرش هم همراه ما وارد اتاق شد و کنار ما که روبروی همدیگه روی صندلی نشسته بودیم، روی صندلی سومی که از قبل آمده شده بود، نشست!

خود زینب هم به وضوح تعجب کرده بود و نمی دونست چی بگه. من ولی که باری از تجارب خواستگاری های قبلی روی دوشم بود، از تک و تا نیفتادم و با آرامش شروع کردم به صحبت کردن و بعد، با پرسیدن یه سؤال، توپ رو انداختم توی زمین حریف. زینب به مادرش نگاه کرد و سعی کرد که با اشاره بهش بگه که تنهامون بذاره؛ مادرش توجه نکرد. چند لحظه سکوت کرد و بعد با یه لحن تند گفت: «عه مامان! پا شو برو بیرون دیگه!»

مامان خندید و معذرت خواهی کرد و رفت. زینب بهم توضیح داد که مهم ترین هدفش اینه که عضو هیأت عملی یه دانشگاه خوب بشه و برای همین همیشه در حال ارتقا دادن سطح علمی خودشه. چند تا از نویسنده هایی که دوست داشتمو اسم بردم و اون هیچ کدومشونو نمی شناخت؛ می گفت که خیلی کم پیش میاد که یه کتاب متفرقه هم بخونه و مطالعه آزاد داشته باشه؛ ازش پرسیدم آخرین کتاب متفرقه ای که خونده چی بوده که گفت کتاب راه حل های مختلف حل مسأله مکعب روبیک! 

خب واقعیتش اینه که هیچ وقت توی زندگیم متوجه نشدم که آدم چرا باید برای خودش یه مسأله شبیه مکعب روبیک مطرح کنه و انرژی و زمان زیادی رو برای حل کردن مسأله ای که خودش برای خودش به وجود آورده مصرف کنه؛ زینب خانوم هم دغدغه هنری و فرهنگی خاصی نداشت و تمام ذهنش به موفق بودن توی رشته تحصیلیش معطوف بود؛ براش توضیح دادم که با همه احترامی که به فضاهای آکادمیک قائل هستم، به نظرم خیلی شخصیت هامون به همدیگه شبیه نیست و ظاهرن تفاوت هامون بیشتر از شباهت هامونه؛ زینب هم موافق بود؛ اون جلسه حدود یک ساعت طول کشید و من دیگه زینب خانوم رو ملاقات نکردم. 

نظرات  (۱)

  • مریــــ ـــــم
  • چقد تو زندگیت ادم های عجیبی در حال رفت امد بودن.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی