پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

احمد توی یه شرکت دولتی راننده بود؛ خودش نه ماشین داشت و نه موتور، اما هم گواهینامه ماشین داشت و هم گواهینامه موتور! تا قبل از این که بره سر کار هیکل لاغر و نحیفی داشت؛ اما یه مدت که رفت سر کار و دستش به پول و پله رسید، رفت باشگاه ثبت نام کرد و بعد از چن ماه، هیکل خوبی به هم زد؛ شلوار پارچه ای می پوشید و همیشه ریش و سیبیل بلند و نامرتبی داشت.

یه روز اومد خفتم کرد که واسه یه کاری ماشینمو ازم بگیره؛ سوییچ و مدارکو بهش دادم؛ خودش مدارکو نگاه کرد: «علی بیمه نامه‌ت که دو هفته از وقتش گذشته!» متعجب نگاه کردم: احتمالن چون سال اولی بود که ماشینو خریده بودم و شرکت بیمه، اطلاعات تماسمو نداشته بهم زنگ نزده بودن؛ منم تا اون موقع به تاریخ انقضای بیمه نامه نگاه نکرده بودم. به احمد گفتم خیلی مراقب باش. 

یه ساعت بعدش بهم زنگ زد که با یه عابر پیاده کنار اتوبان تصادف کرده. شغل احمد رانندگی بود و من حتا احتمال هم نمی دادم که توی نیم ساعت یا یه ساعتی که ماشینم قراره دستش باشه مشکلی پیش بیاد واسه‌ش. ماشینو خوابوندن و احمد رو بردن بازداشت‌گاه. تا شب سگ‌دو زدم که شاید بتونم یه کاری بکنم احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اما نشد. کسی که مصدوم شده بود یه مرد مسن بود؛ تعمیرکار موتور سیکلت بود، اما مغازه نداشت؛ کارش این بود که صبح تا شب با موتور توی اتوبانای مرکز شهر حرکت کنه تا به یه نفر برسه که موتورش خراب شده و توی راه گیر کرده؛ اون روزم نشسته بوده کنار یه موتور توی اتوبان و در حال تعمیر یه موتور بوده که احمد متوجه نشده و با سرعت زیاد باهاش تصادف کرده...

ساعت یازده شب بود؛ نتونستم کاری بکنم که احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اعصابم از رفت و آمد بی‌نتیجه توی بیمه و کلانتری داغون شده بود و تازه رسیده بودم به اورژانس که از حال مصدوم خبردار شم؛ رسیدم بالای تختش و دیدم که تختش خالیه؛ می دونستم که تصادف بدی بوده و ته دلم خالی شده بود که نکنه از دنیا رفته باشه؛ همون لحظه پزشک اورژانس وارد اتاق شد و بدون سلام علیک ازم پرسید: «شما راننده بودید؟» لال شده بودم؛ مات مبهوت نگاهش کردم و با سر بهش گفتم بله (نمی دوم چرا گفتم من راننده بودم)؛ گفت: «زدی بنده خدا رو آش و لاش کردی که... گردنش، دستش، قفسه سینه‌ش و چند تا از مهره های کمرش شکسته... خدا رو شکر کن که زنده مونده... الان فرستادیمش برای عکس‌برداری از...» وسط اتاق نشستم روی زمین و گریه کردم.

نظرات  (۴)

  • یاسین . میم
  • ای بابا :(

    خاطره زمان گذشته است یا برای الانه؟
    پاسخ:
    خیلی قدیمیه.
    وای... چه لحظه ترسناک و دلهره اوری بوده -_-
  • مریــــ ـــــم
  • منم بودم گریه میکردم
    :|
    علی آقا این داستان ادامش چی میشه؟ احمد آزاد شد؟
    پاسخ:
    بله همون فرداش به قید وثیقه آزاد شد؛ حدود دو ماه بعد من تونستم ماشین رو از دادگاه بگیرم؛ چند سال از این ماجرا می گذره و هنوز هر دو طرف درگیر دادگاه هستن؛ اون بنده خدایی که مصدوم شد هم حالش خوبه؛ احمد هم خدا رو شکر اوضاع بدی نداره. 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی