پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

از پارسال که فهمیدیم احتمالن هیچ وقت بچه دار نمی شیم، زندگی‌مون از حالت معمولی خودش خارج شد: به غذاهامون طعم حسرت اضافه شده بود و دیوارها و درهای خونه، حسرتی‌رنگ (!) شده بودن. من زود خودم رو جمع و جور کردم ولی با پروین هیچ کاری نمی تونستم بکنم. مادرم، که بدون شک دوست‌داشتنی‌ترین زن دنیاس، خیلی زود متوجه شد که یه مشکلی داریم؛ پروین ماجرا رو بهش گفت. من عصبانی شدم چون رفتارها و عکس‌العمل‌های پروین نسبت به موضوع، برام قابل درک نبود. پروین هم پرخاشگر شده بود و زیاد با هم درگیر می شدیم. مادرم از دستم عصبانی شد، پروین رو پیش خودش نگه داشت و من رو از خونه اخراج کرد؛ یادمه چند روز اجازه نداد پروین رو ببینم تا این که خود پروین ازش درخواست کرد....
توی همه لحظات زندگیم، تأکید می کنم: توی همه لحظات زندگیم، مطمئن بودم و هستم که امکان نداره هیچ وقت هیچ زنی توی دنیا اندازه مادرم دوست داشتنی باشه: آهو. من هیچ وقت پدربزرگم (ینی پدرِ مادرم) رو ندیدم و مادرِ مادرم، وقتی خیلی بچه بودم از دنیا رفت. تنها چیزی که از مادربزرگم یادمه، موهای سفید بافته شده‌شه که تا روی کمرش اومده بود و مثل یه طنابِ قطور، محکم، ضخیم و خشن بود. گاهی اوقات از خودم سؤال می پرسم که اونا چه جور آدمایی بودن که اسم دخترشون رو گذاشتن آهو؟ 
اگه بابام به جای من این وبلاگ رو تأسیس کرده بود و ازش می خواستن که درباره آدما چیزی بنویسه، اگه بابای من هزار تا وبلاگ داشت و توی هر وبلاگش هزار تا پست داشت، مطمئنم که توی همه‌ پست‌ها از خوبی ها و لطایف آهو نوشته بود؛ عاشق اینه که داستان آشنا شدنش با آهو رو تعریف کنه و هر بار که برات تعریف می کنه، لحنش جوریه که انگار اولین باره داره اون داستان رو برای کسی تعریف می کنه؛ حداقل هفتاد بار تا حالا داستانش رو شنیدم.

نظرات  (۶)

  • دل‌آرام محمودی
  • داستان آشنایی‌شون رو هم بنویس. ؛)
    من چقد خنگم :| تا الان نمیدونستم واس هر پستتون نظرات بازه :\
    خب وقتی چنین مادری دارین دیگه ما بیاییم آشتی تون بدیم؟
    پسرعموی من هم که مثل برادرمه و تک فرزند بود و عمو و زن عمو عاشق بچه های همه فامیل بودند. پسرعمو جان بعد از یازده سال که از ازدواجشون گذشته بود ده روز پیش کوچولوشون به دنیا اومد. اونها هم سرگرم درمان بودن.... البته عاشق همدیگه بودن زن و شوهر...
    من تا حالا زن موفقی که شوهرش اینطوری عاشقش باشه فقط خانم پسرعموم را دیدم. میشه ازتون خواهش کنم ریز اخلاقهای آهو خانم را بنویسید؟
    پاسخ:
    چشم به امید خدا می نویسم.
    چه خوب 
    بنویس اون هفتاد بار شنیده ها رو
    پاسخ:
    باشه.
  • پشمآلِ پشمآلو
  • بچه نمکه.. بچه جیگره.. بچه میوه زندگیه.. ولی بنظرم نباشه ـم هیجان و تنوع زندگی کم نمیشه فق مدلش متفاوت میشه 
    باز آدم اگه دلش راضی نشه و کلا ـم از بیخ امکان درمان نباشه و دلش حتما بچه بخواد بنظرم میشه به گزینه بچه از بیرون آوردن یا چمدونم رحم جایگزینم فک کرد 
    ولی خب یه فشار روحی ای طبیعیه که به دو طرف وارد شه .. یه آدم وارد و با تجربه خیلی میتونه کمک کنه هم چی شرایطی رو درست پش سر بذارین
  • مریــــ ـــــم
  • آهو...
    عجب اسمی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی