پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

موکاچینو رو می ریزم توی آب جوش و داخل یخچال دنبال یه چیزی می گردم که باهاش بخورم: هیچی نیست، مطلقن هیچی. درب یخچال رو رها می کنم و مثل یه زامبی منتظر می مونم که خودش بسته شه. پروین روی در یخچال با ماژیک نوشته: «روغن، سفره یه‌بارمصرف، گلدان بزرگ» پروین همسرمه و به نظر من یه زن معمولیه و مثل همه زن‌های معمولی دیگه، اخلاقای خوب و بد و عجیب و غریب زیادی داره: بیش‌تر از هر چیزی توی این دنیا عاشق گل و گیاهه؛ هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه، با مناسک و اعمال خاصی (که بخشی از زندگی خصوصی من محسوب می شه و به خاطر مسائلی که مربوط به غیرت در فرهنگ ایرانی می‎شه، جزییاتش رو نمی‌نویسم) می‌ره سمت ده دوازده تا گلدونی که انصافن هنرمندانه گوشه پذیرایی چیده، چند ساعتی باهاشون صحبت می کنه، ناز و نوازششون می کنه و به اون ها آب می ده؛ بعد از گل‌ها نوبت پرنده‌هاس: با جعبه‌های میوه توی بالکن، که از باغ بابا آورده، برای پرنده‌ها لونه درست کرده و لونه‌ها رو با مفتول‌های فلزی نقره ای و طلایی به میخ‌ها و پیچ‌های توی دیوارهای بالکن وصل کرده. معمولن چند تا کبوتر به صورت دوره ای توی لونه‌ها زندگی می کنن و معمولن هر چند ماه یک بار، ترتیب پکیج توی بالکن رو می‌دن. هر وقت آقای تعمیرکار برای تعمیر پکیج میاد خونه، مجبور می شیم همه لونه ها رو جمع کنیم و یه جا قایم کنیم که مثل دفعه اول از دست پرنده ها عصبانی نشه و دوباره خونه پرنده های بی‌زبون رو خراب نکنه. پروین به آقای تعمیرکار می گه: «اگه کبوترها توی بالکن ما لونه نکنن، پس کجا لونه کنن؟» 

پروین به فکر غذای پرنده ها هم هست؛ همیشه برام عجیب بوده که چطوری بدون این که پرنده ها ازش بترسن، بهشون نزدیک می شه، باهاشون حرف می زنه و غذاشون رو تقسیم می کنه؛ حتا وقتی از بالکن بیرون میاد هم هنوز داره با پرنده ها صحبت می کنه؛ اوایل فکر می کردم اومده توی خونه و داره با من حرف می زنه و بهش گیر می دادم که الان دیگه ازشون فاصله گرفتی و دیگه صدات رو نمی شنون؛ پروین هم به سبک جدایی نادر از سیمین جواب می داد که: «اونا صدای من رو نمی‌شنون، من که صداشون رو می‌شنوم!»

جدایی علی از پروین... دو هفته س که خونه نیومده؛ به غیر از من موجودات دیگه ای هم هستن که به این موضوع اعتراض دارن؛ مثلا مورچه‌ها بیرون ریختن و تقریبن همه جای خونه دنبال پروین می گردن و بیشتر از همه توی ظرف عسل؛ آخه چرا ظرف عسل؟ خیلی مسخره‌س ولی انگار مورچه ها غِیرت‌مِیرت حالی‌شون نمی‌شه و به بخش‌های خصوصی زندگی من کاملن واقف هستن! هر کاری می کنم مورچه ها بیخیال ظرف عسل نمی‌شن و کبوترها هم هر روز صبح به شیشه بالکن نوک می زنن و سعی می کنن به شکل نمادین، اعتراضشون رو به پروین نشون بدن؛ خُب دو هفته س که خونه نیومده و توی خونه من هیچی نیست، مطلقن هیچی. همه ظرف ها کثیف هستن و یخچال خالیه. بستنی ها و پاستیل ها تموم شدن. دیشب لباس ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی و بعد آویزونشون کردم روی میز و صندلی های ناهارخوری. امروز صبح از رخت خواب بلند شدم و دیدم که لباس‌ها و جوراب‌ها همه‌ی بلندی‌های خونه رو فتح کردن و متوجه شدم که هر روز که می گذره غلظت رنگ‌ها روی تابلوهای پروین، کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر می شه. روی تخت خواب اصلن خوابم نمی‌بره، چهار پنج تا پتو و بالش آوردم توی پذیرایی زیر بزرگ‌ترین تابلوی پروین و هر شب یکی دو تا بالش بغل می کنم و به زور می خوابم (یا نمی خوابم؟)؛ این بار اول نیست که قهر می کنه. هزار تا کار هست که باید انجام بدم و تقریبن هیچ کاری انجام نمی دم. به نظرم ما قبلن طلاق گرفتیم، فقط این جدایی از نظر قانونی ثبت نشده؛ هیچ کدوممون حوصله نداریم بریم دنبال کارای طلاق.

نظرات  (۹)

  • مریــــ ـــــم
  • متاسفم.
  • مریــــ ـــــم
  • اگه فکر می کنی هنوز گوشه ی قلبت یه جا براش هست به خاطر پرنده ها و گلام که شده برو دنبالش.
    پاسخ:
    فکر می کنم قلب ندارم.
    وای متاسفم. باورم نمیشه. ما زنها هیچوقت باور نمی کنیم توی قلب همسرمون دیگه جایی برای ما نیست. قهر می کنیم تا بیان دنبالمون و به خودمون بگیم دیدی قدرمو میدونه!! چرا زندگی ها اینطوری شده؟ من که دیگه به عشق و عاشق هایی که می بینم فقط می خندم و دلم برای بلاهتشون میسوزه. اما همیشه به عادت به همنشینی با همسر اعتقاد دارم و اینکه دلتون براش تنگ نیست برام باورکردنی نیست.
  • مریــــ ـــــم
  • خطاب به ساده:
    شاید ما زنها نمیخوایم باور کنیم چون فکر میکنیم هنوزم می تونیم ادامه بدیم.

    این که میگی هیچ کدوممون حوصله نداریم بریم دنبال طلاق بنظرم خودش نشونه ی خوبیه؛ حداقل نشون میده ازهم متنفر نیستین.

    با مریم موافقم. تا وقتی می تونیم ادامه بدیم منتظر این هستیم که بیان دنبالمون...
    یه سوال:
    می تونی یه پست بنویسی درباره این که چرا پروین رو انتخاب کردی؟
    اگه پروین هم یه زن معمولی بود، مثل مهسا، اگه خیلی ها زن معمولی هستن، پس چه چیز می تونه یه زن رو متفاوت کنه؟ پروین اون ویژگی رو نداشت؟ پس چرا انتخاب شد؟ اگه این جوابا رو بدونیم، شاید لازم نباشه بگیم برو دنبالش و برش گردون.
    پاسخ:
    ممنون که پی‌گیر ماجرا هستی. حالم خیلی خرابه و احتمالن جوابی که باید بگیری رو نمی تونم دقیق بدم.
    درباره پروین حتمن بیشتر می نویسم. شاید اصلن یه روزی درباره پروین یه کتاب نوشتم؛ درباره اتفاقاتی که افتاد.
    سؤال‌هایی که پرسیدی: خواهر عزیزم! من حدس می زنم شما مجرد هستی. باید بدونی که دخترها توی جامعه ما شرایط خوبی ندارن (و جنس سؤال‌هایی که شما برای تحلیل و قضاوت شرایط به وجود اومده می‌پرسی هم صحه‌ای بر مدعای منه)؛ اول این که بحث جنسیت برای من مطرح نیست؛ اگه برداشتت این بوده، اشتباه برداشت کردی. دوم این که شبیه بودن آدما به همدیگه به نظرم هیچ ایرادی نداره، چیزی که به نظر من بین آدما هست و ایراد داره، نادیده گرفتن حقوق دیگران در قالب زیر سؤال بردن و متهم کردن رفتار و افکاره که بدون هیچ پایه و اساس متقن و محکمی صورت می گیره؛ این چیزیه که باعث می شه کدورت به وجود بیاد، شادی ها از بین بره، پیشرفت و حرکت آدم‌ها رو کند کنه، محدودیت ها ظاهر بشه و در نهایت زندگی ها از هم بپاشه. سوم این که من موقع انتخاب همسر، بزرگترین معیاری که داشتم این بود که طرف تفکراتم رو بفهمه و بپذیره و متقابلن تفکرات طرف مقابل هم برای من پذیرفتنی و قابل درک باشه. الان توی شرایطی نیستم که بتونم گذشته رو مرور کنم و قضاوت کاملی درباره تصمیمایی که گرفتم داشته باشم و در نتیجه نمی دونم چقدر توی انتخاب کردن معیارهام برای ازدواج درست عمل کردم؛ به علاوه، هیچ کس از فردا و پس‌قردای خودش خبر نداره پس برای عبرت گرفتن از این ماجرا هنوز خیلی باید منتظر بمونم. چهارم این که شما فقط یه پومودورو از چند سال زندگی مشترک رو خوندید، چطور می تونید علاوه بر قضاوت کردن، برای حل مسأله راه‌کار داشته باشید؟
    من عاشق اینم که شما درباره پومودوروها نظراتتون رو می نویسید و از این بابت قدردانی می کنم؛ اما درباره این پومودوروی خاص، پیشنهاد می کنم دست چپتون رو زیر صندلی چرخ‌دارتون ببرید و در حالی که تکیه دادید، دستگیره تنظیم پشتی صندلی رو تا انتها فشار بدید تا پشتی تا اونجایی که می شه عقب بره، نفس عمیق بکشید، از سایر پومودوروهای وبلاگ لذت ببرید و در نهایت، پس از خارج شدن از مرورگر اینترنت، خدا رو شکر کنید که بخشی از این ماجرا نیستید.
  • پشمآلِ پشمآلو
  • عزیزم...
    جدا ازین که حس دوس داشتن طبیعت خودبخود میتونه باشه ممکنم هس تنهایی حس کنه تو خودش که با اونا حرف می زنه
    کلا میگن هر بلاییم سر زندگیت اومد جم نکن برو همونجا تو خونه حلش کن و شده چش و چال همو درارید ولی حرف بزنید نذارید حس بد جم شه
    با چیزی که نوشتی حداقل حس میکنم مشکلتون خیلی حاد نی و علاقه هنو نمرده و با یه مشاور رفتن کم کم بتونید حل کنید قضیه رو
    حیفه بی مبارزه کنار بکشیدا 
    پاسخ:
    مرسی. نکته اولی خیلی خوب بود.
    بی مبارزه کنار بکشیم؟ عجب تعابیری.
  • دل‌آرام محمودی
  • ترجیح می‌دم فقط بنویسم خوندم متن‌ت رو.
    امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی ختم بشه. :)
    متن تون رو به دقت خوندنم و از جمله به جمله ش می شد ناراحتی و انتظار بازگشت رو حس کرد، صرفا چون ناراحت کننده بود خواستم به عنوان یک فردی که بی طرف هست و خیر و صلاح مد نظرش هست صحبت کنم :)
    راستش این قهر و آشتی ها به قول خودتون همیشه هست و بوده و بعد از این آشتی باز هم ممکن قهر دیگه ای درکار باشه و گاها شیرین هم تلقی می شه هرچند در جریان ماجرا بودن شیرین نیست، ولی حتما بهتر می دونید که خانم ها قلق دارند یعنی حتی ممکن هست دوتا خانمی رو با قلق های یکسان پیدا نکنید چون ویژگی ها متفاوت هست، شما قطعا هنوز به اون بی میلی و بی علاقگی به همسرتون نرسیدید پس اگر همچنان هم برای زندگی تون و محبتی که از پیش جریان داشته اندکی هم شده قلق ها رو به کار بگیرید هرچند من در جریان نیستم چه مقدار شما تلاش کردید و نشده :) موفق باشید و انشاالله همه چیز مطلقا خوب پیش بره.
    پاسخ:
    خیلی ممنون. من ناراحت نیستم دوست عزیز؛ فقط خسته ام. 
    همه چیز داره خوب پیش می‌ره و جای نگرانی وجود نداره.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی