پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

به استثنای وقت هایی که برای مادرم یا سارا ساز می زدم، هیچ وقت توی زندگیم احساس نکردم که نوازنده خوبی هستم یا استعداد خاصی توی موسیقی دارم که مثلاً در حال تلف شدنه. اوایل که یه دَلَنگ و دولونگی یاد گرفته بودم، هر وقت هزار تا مهمون میومد خونه‎مون، همین جوری که همه نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می کردن، بابام یه جوری که صداش به همه برسه می گفت: «علی واسه‌مون ساز می زنی؟» پدر جان! همین الان عرض کردم، به غیر از مادرم و سارا دوست ندارم برای کس دیگه‌ای ساز بزنم... ولی خُب... وقتی برای آشنا و فامیل ساز می زدم بابام خیلی بهم افتخار می کرد و این باعث می شد همیشه واسه هر کسی که بابام دوست داشت ساز بزنم. البته مهسا وقتی میومد خونه‌مون، قبل از پدرم ازم می خواست که ساز بزنم؛ حتا یادمه چند بار اتفاق افتاده بود که بعد از این که برای همه موسیقی رو اجرا می کردم و ساز رو داخل کیفش می ذاشتم و می بردمش اتاقم، مهسا رو می دیدم که تنهایی پشت سرم راه افتاده و اومده توی اتاقم و می‌گه که اگه می شه یکی از قطعه ها رو، همین جا، دوباره برام اجرا کن؛ من هم خُب براش اجرا می کردم. 

از ابتدای امر، بیشتر به موسیقی کلاسیک علاقه داشتم و برای همین هر وقت قطعه‌ای رو برای آرمان اجرا می کردم، قبل از این که به وسطاش برسم متوجه می شدم که نارکولپسی شده (!) و تقریبن خوابیده؛ همین طوری شد که آروم آروم متوجه شدم که موسیقی، یا بهتره دقیق‌تر بگم: شنیدن و دیدن اجرای یک قطعه موسیقی، برای بعضی‌ها اصولن پدیده جذابی نیست؛ مثلن من می‌دونم که هیچ وقت برای ایمان نباید یه قطعه طولانی اجرا کنم چون از یه بخشی به بعد دیگه اصلن به موسیقی گوش نمی ده و بیشتر به عشق از دست رفته‌ش فکر می کنه تا اون نُت‌هایی که من دارم برای دقیق به صدا دراوردنشون خودم رو جر می‌دم. بعضی‌ها خوب گوش می کنن که موسیقی داره دقیقن چی می گه؟ بعضی ها ولی انگار نه انگار. فربد خوب گوش می کرد و عاشق بعضی از قطعه ها شده بود؛ همه جا و پیش همه از ساز زدن من تعریف می کرد؛ این قدر تعریف کرد که بنیامین و دانیال ساز خریدن و از من خواستن که بهشون ساز زدن یاد بدم.

جالب‌ترین بازخورد رو ولی قطعن از مِتی طَیّب می گرفتم که اون موقع‌ها که توی خونه ویلایی زندگی می کردیم، همسایه دیوار به دیوارمون بود؛ پسر چموش و بزرگ خونواده بود و می گفت که هر وقت صدای ساز زدن من از توی اتاقش به گوشش می خوره، به بهونه گوش دادن به صدای ساز من میاد توی حیاط و دور از چشم مامان و باباش چند نخ سیگار دود می کنه. 

شب از نیمه گذشته، خواب ندارم و بیش از دو هفته س که تنها زندگی می کنم.

نظرات  (۳)

حس خوبی بهت می داده متی طیب... من اگه بودم خیلی کیف می کردم و از اینکه یک چنین ارتباطهایی بدون هیچ کلامی بین آدمها شکل میگیره لذت می برم.
چرا تنها؟؟؟؟!!!!
پاسخ:
تنها شدم دیگه!
نمی خواستم فضولی کنم. چون خودتون نوشته بودین گفتم لابد پرسیدنش اشکالی نداره.
پاسخ:
پرسیدنش اشکالی نداره. یواش یواش تعریف می کنم!
  • مریــــ ـــــم
  • خیلی تلاش کردم برم کلاس موسیقی ولی هیچوقت نشد.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی