پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

یونس به طرز احمقانه ای سعی کرد سر من کلاه بذاره، من البته مچش رو گرفتم و بعد باهاش قطع رابطه کردم، به هر حال دوست داشتم اون کارا رو نکرده بود و از ایران نرفته بود؛ خیلی درباره‌ش نمی‌نویسم چون وقتی بهش فکر می کنم خونم به جوش میاد؛ با هم صمیمی بودیم و چهار پنج سال از رفاقتمون گذشته بود؛ آدم خوش‌مشربی بود و با خیلی از رفقای دیگه من هم دوست شده بود؛ نمی دونم چرا عاشق کارای هنری بود: توی هر زمینه ای که به هنر ربط داشته باشه فعالیت می کرد و در کل توی هیچ زمینه ای هوش و استعداد نداشت؛ با این که هیچ چی از ساز و موسیقی بارش نبود ولی همیشه دوست داشت عضو یه گروه موسیقی باشه؛ اما چیزی که به خاطرش این پومودورو رو نوشتم اینه که بالاخره با پشت‌کار مضحکی که داشت موفق شد مخ من و چند نفر دیگه از دوستاش که ساز بلد بودن رو بزنه و یه جورایی یه گروه موسیقی تأسیس کنه (دومین گروهی که توش ساز می زدم)؛ سر این ماجرا خیلی بدو بدو کرد؛ با پارتی بازی تونست توی سرای محله یه اتاقی رزرو کنه که هفته‌ای یکی دو ساعت بریم توش تمرین کنیم؛ خودش همه هماهنگی ها رو انجام می داد و من از منظم بودنش و پیگیری‌هایی که می کرد خوشم میومد. گروه ساده‌ای بودیم و چند تا ترانه تنظیم کردیم که خود یونس خوانندگی می کرد؛ نمی دونم الان داره تو آلمان چه غلطی می کنه و واقعن برام مهم نیست، ولی اگه این جا بود شاید بالاخره می تونست تو خوانندگی یه چیزی بشه. یونس که رفت من هم از گروه اومدم بیرون و دیگه نه از گروه خبری دارم نه از یونس؛ هنوز نمی فهمم چرا فکر می کرد من احمقم و راستش یه خرده اذیتم می کنه این ماجرا... شاید بهتر بود عصبانیت رو می ذاشتم کنار و قبل از رفتنش یه بار دیگه باهاش صحبت می کردم.

نظرات  (۳)

  • مریــــ ـــــم
  • شاید چون خودشو خیلی زرنگ میدید
    چرا فکر می‌کردید [یا می‌کنید] که کم‌هوش و بی‌استعداد بود در همه‌ی زمینه‌ها؟ :))) به نظرم از سر عصبانیت هم اگر گفتید بازم انصاف نیست :-مُدافع‌حقوق‌افراد‌کم‌هوش‌پنداشته‌شده :)))
    به نظرم باید قبل رفتن همه‌ی آدما حالا چه از زندگی‌مون و چه از این‌ دنیا باید بریم و کدورتا رو رفع کنیم که بعد از رفتن‌شون دیگه غصه و عذاب وجدان نیاد سراغ‌مون به نظرم خیلی هم اقدام خود دوستانه‌ای ه :))
    پاسخ:
    من می شناختمش خانُم! بی استعداد بود!
    واقعاً تا حالا شما تونستید کدورتی رو توی خودتون از بین ببرید؟
    به نظر من که بیشتر شبیه شعاراییه که مجریای رادیو ساعت هفت صبح واسه کارمندا و راننده تاکسیا بلغور می کنن (توهین نباشه!)؛ من امتحان کردم: حتا اگه واقعن دوست داشته باشی هم آخرش یه چیزی ته دلت هست که یه جور فعالیت خاصی داره و هیچ وقت نمی ذاره رابطه‌ت مثل قبل بشه (و چه خوب اسمی براش انتخاب کردن: دلخوری!).
    بله خوش‌بختانه تونستم کدورتی رو که داشتم نسبت به فرد یا افرادی از بین ببرم و کدورت رو از بین بردن لزوما نیاز به مراحل طولانی و سخت نداره همین که فکر کردن به اون فرد و موضوع احساس انزجار کننده ای رو بهتون منتقل نکنه یعنی کشته شدن کدورت :))
    من با لحن گوینده‌های رادیو خیلی آشنایی ندارم چون به رادیو و شنیدن خیلی علاقه‌ای ندارم ولی به حرفایی که می‌زنم معتقدم چون قبلا بهشون رسیدم :)
    پاسخ:
    این که با فکر کردن به یه نفر احساس انزجار نداشته باشی یعنی صرفاً از اون شخص متنفر نیستی و خیلی خیلی با از بین رفتن کدورت متفاوته؛ از بین رفتن کدورت ینی این که بتونی با طرف همون ارتباطی رو برقرار کنی که قبل از این که از دستش عصبانی و دلخور بشی هم برقرار می کردی. خواهر عزیز من! واقعن مهم نیست که به لحن گوینده های رادیو آشنا باشی یا نه، ولی مهمه که عواطف و احساسات خودت رو بشناسی و عادلانه اون‌ها رو قضاوت کنی؛ مثلا من می دونم که نسبت به افراد خاصی کدورت دارم و می دونم که از بین بردن این کدورت ـ بر خلاف شما ـ برای من کار خیلی دشواریه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی