پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

قبل از نوشتن درباره طاها: اول این که برای این که بدونید چقدر وبلاگ‌نویس مخاطب‌محوری هستم، گزینه «دنبال کنید» رو بالای وبلاگ اضافه کردم (منّتی نباشه!) و توی همین دو سه روزه تأثیرش رو دیدم! البته نمی دونم که بیشتر شدن خواننده ها واقعن به نفعم هست یا نه؟ مثلا متوجه شدم که یه بزرگواری اومده توی وبلاگ و پومودورها رو از شماره یکم تا شماره چهل و نهم کپی کرده و یه جورایی واقعن نگران شدم و هزار جور فکر و خیال از سرم گذشت (هر کی هستی بیا اعتراف کن! اِنّی اَنا غَفورٌ رَحیمٌ!) و به خاطر همین امکان کپی‌برداری رو از وبلاگ حذف کردم. چیزای دیگه ای هم به وبلاگ اضافه کردم که احتمالن خودتون می بینید. دوم این که من موسیقی رو از پونزده سالگی و با ساز گیتار شروع کردم (که در حال حاضر هیج علاقه ای بهش ندارم)؛ از اون موقع توی چهار تا گروه مختلف موسیقی کار کردم و این ماجرا باعث شد که با آدمای مختلفی آشنا بشم؛ البته همه‌شون، گروه های کوچیک محلی و مدرسه ای بودن، اما به هر حال فکر می کنم بخش مهمی از زندگی من بودن که احتمالن توی چند تا پومودوروی بعدی دلیلش رو متوجه خواهید شد. اما طاها....

چی کار کنم... که آدم ها و خاطرات دبیرستان دست از سرم بر نمی دارن: طاها رهبر گروه موسیقی دبیرستان بود و با درخواست من برای پیوستن به گروه، به گرمی موافقت کرد. مهربون و صبور بود؛ من که به گروه اضافه شدم، پنج نفر شدیم که همگی گیتار آکوستیک می‌زدیم؛ همه اعضای گروه دوم دبیرستان بودن و رشته‌شون انسانی بود و فقط من بودم که اول دبیرستان بودم. هفته ای دو جلسه با هماهنگی معلم پرورشی، تمرین داشتیم و توی مراسم های مختلف برای مدرسه موسیقی اجرا می کردیم؛ اولین بار بود که عضو یه گروه موسیقی می شدم و نسبت به بقیه اعضای گروه، مبتدی محسوب می شدم؛ بقیه اعضای گروه یک سال با همدیگه کار کرده بودن و یه جور هماهنگی خاصی بینشون بود.

طاها، خیلی خوب با همه ارتباط برقرار می کرد: از هر کسی اندازه خودش توقع داشت، به نقاط ضعف و قدرت همه تسلط داشت و می دونست از هر کسی چطوری باید استفاده کنه؛ خیلی کم صحبت می کرد و منظورش رو توی حداقل کلمات بیان می کرد؛ حتا یک دقیقه از دو ساعتی که توی هفته داشتیم رو اتلاف نمی کرد؛ مصمم بود و همیشه به بقیه انگیزه می داد. یادمه یه بار یه جشن مهمی بود (فکر می کنم بیست و دوی بهمن بود) و ما چند تا قطعه کلاسیک جدید آماده کرده بودیم؛ یکی دو ماهی بود که داشتیم روی قطعات کار می کردیم و برای اجرا توی جشن هیجان‌زده بودیم؛ دبیرستان ما دبیرستان پُرجمعیتی بود و بیش از هزار نفر دانش آموز داشت. وقتی رفتیم روی سنِ حیاط و شروع کردیم به نواختن، متوجه شدیم که میکروفون ها قطع شدن؛ مسئول اجرای برنامه هم هر کاری کرد نتونست درستش کنه. نشسته بودیم روی سن، چند نفر داشتن با میکروفون‌ها ور می رفتن، هزار نفر توی حیاط نشسته بودن و منتظر اجرای ما بودن و طاها با چشمای سبزش، فقط به ماها نگاه می کرد: «بدون میکروفون اجرا کنیم؟!» بدون میکروفون اجرا کردیم، اما فضا باز بود و صدا به گوش هیچ کس نمی رسید. ده بیست ثانیه از اجرای اولین قطعه نگذشته بود که همهمه ها و اعتراض ها شروع شد و سر و صدا به حدی رسید که خودمون هم صدای سازها رو نمی فهمیدیم....

شخصاً توی اون لحظه داشتم به اون یکی دو ماهی که منتظر رسیدن اون ساعت بودم فکر می کردم، اما به هر حال... همه مطمئن بودیم که اجرا کنسله. بلند شدیم و رفتیم توی راهرو و سازها رو گذاشتیم داخل کیس‌ها؛ سر و صدای بچه‌ها از توی حیاط، توی راهرو می پیچید. انگار همه هیجانی که قبل از اجرا داشتیم تبدیل شده بود به غم و سکوت و به شکل مساوی بین اعضای گروه تقسیم شده بود... تا این که طاها گفت: «یه فکری دارم، سریع دنبالم بیاید!» با سازهایی که دستمون بود، بدو بدو توی راهروها دنبال طاها حرکت می کردیم و طبقات رو جابجا می شدیم تا به دفتر دبیرها رسیدیم! تا اون موقع هیچ وقت وارد دفتر معلم ها نشده بودم: طاها با عجله ما رو هل داد داخل دفتر و در رو بست؛ حدود سی تا معلم، که نصفشون رو تا اون روز ندیده بودم، سر برگردوندن و به پنج نفری که با گیتار وارد اتاق شده بودن خیره شدن. منتظر بودیم که معلم ها اعتراض کنن که چرا بی اجازه وارد اتاق شدیم؛ معلم زیستمون که جدی ترین معلم مدرسه بود و معمولن سر کلاس ها سریع عصبانی می شد، سکوت چند ثانیه ای رو شکست و با لحن مسخره ای که اصلن بهش نمیومد گفت: «بــه بــه! چی از این بهتر! چند تا آهنگ شاد برامون اجرا کنید بچه ها!» نزدیک بود از خوش‌حالی اشکم دربیاد! سکوت‌ها و غصه‌هایی که داخل راهرو همراهمون بود، یکی یکی تبدیل به نُت و میزان و قطعه شد و رفت داخل موبایل‌هایی که برای فیلم‌برداری، از جیب معلم‌ها خارج شده بود؛ رفت داخل گوش معاون مدرسه که دنبال پنج نفر، گیتار به دست، توی راهرو دویده بود؛ یک ساعتی ساز زدیم و همه قطعاتی که از اول سال تمرین کرده بودیم رو اجرا کردیم! حتا چند قطعه درخواستی که تمرین نکرده بودیم هم توی همون اتاق با هم هماهنگ کردیم و اجرا کردیم و چقدر همه رو خوب اجرا کردیم؛ معلم ها هم کیفور شده بودن، فیلم می گرفتن و بعد از اجرای هر قطعه، تشویق می کردن و نظرشون رو می گفتن. 

سال بعدش هم گروه موسیقی‌مون دایر بود. طاها خیلی دوست داشت که فعالیت گروه رو خارج از مدرسه هم ادامه بدیم؛ اون موقع نمی فهمیدم که طاها نسبت به ما، که تقریبن تربیتمون کرده بود و به معنای واقع کلمه، مربی ما بود، چه احساسی داشت؛ الان بهتر می فهمم که چقدر کار سختی انجام می داد و احتمالن چقدر براش سخت‌تر بوده که بعد از دبیرستان، گروه از هم بپاشه؛ اون دوره، دوره ای بود که افغان‌ها خیلی توی تهران پذیرفته نشده بودن و با این که تعدادشون خیلی زیاد بود، شرایط خوبی برای زندگی نداشتن (فکر می کنم الان شرایطشون بهتر شده باشه؛ نشده؟)؛ البته طاها افغان نبود! اما نمی دونم چطوری بین افغان‌های منطقه معروف شده بود و توی مراسماشون ساز می زد؛ پول خیلی خوبی هم ازشون می گرفت؛ دو سه هفته یه بار میومد به ما می گفت که امشب دارم می رم مراسم افغانی‌های فلان‌‌ محله و واقعن نیاز دارم یه همکار بیاد کمکم؛ مسخره‌ش می کردیم و می خندیدیم.

طاها در حال حاضر یه نوازنده دوره‌گرده و هنوز هم به همکار نیاز داره.

نظرات  (۸)

  • پشمآلِ پشمآلو
  • البته بدون گزینه دنبال کردن تو وبلاگت هم میشد دنبالت کردا... من همینجوری دنبالت کرده بودم از توی وبلاگم قبل از این
    افغانیا هنوزم خیلی به لحاظ احترام داشتن بین مردم شرایط خوبی ندارن
    اون تیکه که رفتین تو اتاق معلما فک کردم رفتین با یه میکروفون تو اونجا به صورت غیرمستقیم برای بچه ها اجرا کنین
    پاسخ:
    بله ولی چند نفر تأکید داشتن که اینا اداهای شبه‌روشن‌فکریه و گزینه «دنبال کردن» رو اضافه کن و این حرفا!
    شما خیلی وقته که به ما محبت دارید و از همراهان نَخستین این وبلاگ و بنده حقیر هستید.
    افغان‌ها هم این جا غریبه هستن به هر حال؛ هیچ وقت حالشون اون جوری که باید باشه خوب نخواهد شد....
  • پـــــر ی
  • هر بار اینجا رو می خونم با خودم فکر می کنم چقد آدم تو زندگیت بودن و چقدر داستان داشتن 
    پاسخ:
    احتمالن همین قدر آدم توی زندگی شما هم هستن و همین قدر داستان دارن!
    من اصلا فکر نمیکردم حوصله ی خوندن متن به این طولانی ای رو داشته باشم ولی قدرت قلم شما بسیار زیاده گویا و بهتون بابت این قلم تبریک میگم و شیرینی ه متن تون :)
    انتظار داشتم اون "آقا طاها" مصمم گروه موسیقی تون رو سرپا نگه داشته باشه همچنان :)) هیچ وقت دلتون نخواست بازم به اون گروه برگردید یا اون روزها؟ ^-^
    پاسخ:
    تشکر! خیلی نگران می شم وقتی متن ها طولانی می شه و این حرف شما بهم قوت قلب داد.
    چرا خیلی دوست داشتم اون گروه ولی روزگار آدما رو از هم جدا می کنه دیگه. 
    اون روزا معرکه بودن....
    سلام دوست عزیز
    خواستم بگم کسی که مطالب وبلاگتونو اول تا اخر کپی کرده من هستم. ولی مسلما هیچ جایی منتشر نمیکنم. دلیل کپی کردن این بود که مطالب رو برای یکی از بستگان نزدیک فرستادم که سواد کامپیوتری ندارن حتی در حد سایت باز کردن. چه برسه به دنبال کردن وبلاگ. با زحمت این اواخر کار با تلگرام رو خیلی مبتدی یاد گرفتن مطالب رو براشون کپی کردم و توی تلگرامشون به صورت دسته بندی شده فرستادم چون حس کردم مطالب شما میتونه براشون جالب باشه و میخواستم کم و بیش سرشونو گرم کنم در طول روز. نمی دونستم باعث ناراحتی میشه این کار. 
    امیدوارم ببخشید و حلال کنید. 
    ولی مطمئن باشید اینو که از طرف من، مطالب شما هیچ کجا بازنشر نمیشن.
    بازم ببخشید،
    ممنون
    پاسخ:
    سلام. ممنون که اطلاع دادید!
  • مریــــ ـــــم
  • هنوز هم وضعیت خوبی ندارند
    مخصوصا افغان هایی که شناسنامه هم ندارند



  • دل‌آرام محمودی
  • درباره‌ی بخش اول باید بگم اگه کسی اومد بهتون گفت که می‌تونید داده‌هایی که کلاینت یا مخاطب‌تون می‌تونه ببینه رو قفل کنید یا امکان کپی‌برداری‌ش رو بگیرید، ازش بپرسید عمو کدوم دانشگاه درس خوندی؟
    حال نداشتم ویرایشش کنم!

    <div class="cnt">
    <p style="text-align: justify;">قبل از نوشتن درباره طاها: <b>اول </b>این که برای این که بدونید چقدر وبلاگ&zwnj;نویس مخاطب&zwnj;محوری هستم، گزینه «دنبال کنید» رو بالای وبلاگ اضافه کردم (منّتی نباشه!) و توی همین دو سه روزه تأثیرش رو دیدم! البته نمی دونم که بیشتر شدن خواننده ها واقعن به نفعم هست یا نه؟ مثلا متوجه شدم که یه بزرگواری اومده توی وبلاگ و پومودورها رو از شماره یکم تا شماره چهل و نهم کپی کرده و یه جورایی واقعن نگران شدم و هزار جور فکر و خیال از سرم گذشت (هر کی هستی بیا اعتراف کن! اِنّی اَنا غَفورٌ رَحیمٌ!) و به خاطر همین امکان کپی&zwnj;برداری رو از وبلاگ حذف کردم. چیزای دیگه ای هم به وبلاگ اضافه کردم که احتمالن خودتون می بینید. <b>دوم </b>این که من موسیقی رو از پونزده سالگی و با ساز گیتار شروع کردم (که در حال حاضر هیج علاقه ای بهش ندارم)؛ از اون موقع توی چهار تا گروه مختلف موسیقی کار کردم و این ماجرا باعث شد که با آدمای مختلفی آشنا بشم؛ البته همه&zwnj;شون، گروه های کوچیک محلی و مدرسه ای بودن، اما به هر حال فکر می کنم بخش مهمی از زندگی من بودن که احتمالن توی چند تا پومودوروی بعدی دلیلش رو متوجه خواهید شد. اما طاها....</p>
    <p style="text-align: justify;">چی کار کنم... که آدم ها و خاطرات دبیرستان دست از سرم بر نمی دارن: <b>طاها </b>رهبر گروه موسیقی دبیرستان بود و با درخواست من برای پیوستن به گروه، به گرمی موافقت کرد. مهربون و صبور بود؛ من که به گروه اضافه شدم، پنج نفر شدیم که همگی گیتار آکوستیک می&zwnj;زدیم؛ همه اعضای گروه دوم دبیرستان بودن و رشته&zwnj;شون انسانی بود و فقط من بودم که اول دبیرستان بودم. هفته ای دو جلسه با هماهنگی معلم پرورشی، تمرین داشتیم و توی مراسم های مختلف برای مدرسه موسیقی اجرا می کردیم؛ اولین بار بود که عضو یه گروه موسیقی می شدم و نسبت به بقیه اعضای گروه، مبتدی محسوب می شدم؛ بقیه اعضای گروه یک سال با همدیگه کار کرده بودن و یه جور هماهنگی خاصی بینشون بود.</p>
    <p style="text-align: justify;">طاها، خیلی خوب با همه ارتباط برقرار می کرد: از هر کسی اندازه خودش توقع داشت، به نقاط ضعف و قدرت همه تسلط داشت و می دونست از هر کسی چطوری باید استفاده کنه؛ خیلی کم صحبت می کرد و منظورش رو توی حداقل کلمات بیان می کرد؛ حتا یک دقیقه از دو ساعتی که توی هفته داشتیم رو اتلاف نمی کرد؛ مصمم بود و همیشه به بقیه انگیزه می داد. یادمه یه بار یه جشن مهمی بود (فکر می کنم بیست و دوی بهمن بود) و ما چند تا قطعه کلاسیک جدید آماده کرده بودیم؛ یکی دو ماهی بود که داشتیم روی قطعات کار می کردیم و برای اجرا توی جشن هیجان&zwnj;زده بودیم؛ دبیرستان ما دبیرستان پُرجمعیتی بود و بیش از هزار نفر دانش آموز داشت. وقتی رفتیم روی سنِ حیاط و شروع کردیم به نواختن، متوجه شدیم که میکروفون ها قطع شدن؛ مسئول اجرای برنامه هم هر کاری کرد نتونست درستش کنه. نشسته بودیم روی سن، چند نفر داشتن با میکروفون&zwnj;ها ور می رفتن، هزار نفر توی حیاط نشسته بودن و منتظر اجرای ما بودن و طاها با چشمای سبزش، فقط به ماها نگاه می کرد: <b>«بدون میکروفون اجرا کنیم؟!» </b>بدون میکروفون اجرا کردیم، اما فضا باز بود و صدا به گوش هیچ کس نمی رسید. ده بیست ثانیه از اجرای اولین قطعه نگذشته بود که همهمه ها و اعتراض ها شروع شد و سر و صدا به حدی رسید که خودمون هم صدای سازها رو نمی فهمیدیم....</p>
    <p style="text-align: justify;">شخصاً توی اون لحظه داشتم به اون یکی دو ماهی که منتظر رسیدن اون ساعت بودم فکر می کردم، اما به هر حال... همه مطمئن بودیم که اجرا کنسله. بلند شدیم و رفتیم توی راهرو و سازها رو گذاشتیم داخل کیس&zwnj;ها؛ سر و صدای بچه&zwnj;ها از توی حیاط، توی راهرو می پیچید. انگار همه هیجانی که قبل از اجرا داشتیم تبدیل شده بود به غم و سکوت و به شکل مساوی بین اعضای گروه تقسیم شده بود... تا این که طاها گفت: <b>«یه فکری دارم، سریع دنبالم بیاید!» </b>با سازهایی که دستمون بود، بدو بدو توی راهروها دنبال طاها حرکت می کردیم و طبقات رو جابجا می شدیم تا به دفتر دبیرها رسیدیم! تا اون موقع هیچ وقت وارد دفتر معلم ها نشده بودم: طاها با عجله ما رو هل داد داخل دفتر و در رو بست؛ حدود سی تا معلم، که نصفشون رو تا اون روز ندیده بودم، سر برگردوندن و به پنج نفری که با گیتار وارد اتاق شده بودن خیره شدن. منتظر بودیم که معلم ها اعتراض کنن که چرا بی اجازه وارد اتاق شدیم؛ معلم زیستمون که جدی ترین معلم مدرسه بود و معمولن سر کلاس ها سریع عصبانی می شد، سکوت چند ثانیه ای رو شکست و با لحن مسخره ای که اصلن بهش نمیومد گفت: <b>«بــه بــه! چی از این بهتر! چند تا آهنگ شاد برامون اجرا کنید بچه ها!»</b> نزدیک بود از خوش&zwnj;حالی اشکم دربیاد! سکوت&zwnj;ها و غصه&zwnj;هایی که داخل راهرو همراهمون بود، یکی یکی تبدیل به نُت و میزان و قطعه شد و رفت داخل موبایل&zwnj;هایی که برای فیلم&zwnj;برداری، از جیب معلم&zwnj;ها خارج شده بود؛ رفت داخل گوش معاون مدرسه که دنبال پنج نفر، گیتار به دست، توی راهرو دویده بود؛ یک ساعتی ساز زدیم و همه قطعاتی که از اول سال تمرین کرده بودیم رو اجرا کردیم! حتا چند قطعه درخواستی که تمرین نکرده بودیم هم توی همون اتاق با هم هماهنگ کردیم و اجرا کردیم و چقدر همه رو خوب اجرا کردیم؛ معلم ها هم کیفور شده بودن، فیلم می گرفتن و بعد از اجرای هر قطعه، تشویق می کردن و نظرشون رو می گفتن.&nbsp;</p>
    <p style="text-align: justify;">سال بعدش هم گروه موسیقی&zwnj;مون دایر بود. طاها خیلی دوست داشت که فعالیت گروه رو خارج از مدرسه هم ادامه بدیم؛ اون موقع نمی فهمیدم که طاها نسبت به ما، که تقریبن تربیتمون کرده بود و به معنای واقع کلمه، مربی ما بود، چه احساسی داشت؛ الان بهتر می فهمم که چقدر کار سختی انجام می داد و احتمالن چقدر براش سخت&zwnj;تر بوده که بعد از دبیرستان، گروه از هم بپاشه؛ اون دوره، دوره ای بود که افغان&zwnj;ها خیلی توی تهران پذیرفته نشده بودن و با این که تعدادشون خیلی زیاد بود، شرایط خوبی برای زندگی نداشتن (فکر می کنم الان شرایطشون بهتر شده باشه؛ نشده؟)؛ البته طاها افغان نبود! اما نمی دونم چطوری بین افغان&zwnj;های منطقه معروف شده بود و توی مراسماشون ساز می زد؛ پول خیلی خوبی هم ازشون می گرفت؛ دو سه هفته یه بار میومد به ما می گفت که امشب دارم می رم مراسم افغانی&zwnj;های فلان&zwnj;&zwnj; محله و واقعن نیاز دارم یه همکار بیاد کمکم؛ مسخره&zwnj;ش می کردیم و می خندیدیم.</p>
    <p style="text-align: justify;">طاها در حال حاضر یه نوازنده دوره&zwnj;گرده و هنوز هم به همکار نیاز داره.</p>
    </div>


    در مورد طاها واقعا غصه خوردم!

    پاسخ:
    حاج خانوم این کارا برا اهل بخیه‌س! این کُدای خاک بر سری چیه گذاشتید این جا واسه مردم؟!
    فک کنم اگه فرصت داشتید یه کرالر با فانتوم جی اس هم می نوشتید مختص سینتکس‌ها و کلاس های وبلاگ من!
    آخه خواهر من! کسی که کلاینت و سرور بلد باشه میاد مطلب از وبلاگ این و اون کپی کنه؟
  • دل‌آرام محمودی
  • حج آقا این کدها رو خودتون اون وسطا گذاشتید من فقط کپی پیست کردم :دی
    اگه تمیز می‌کردم متن‌ت رو حتما اون &zwnj رو که همان zero width non joiner یا نیم فاصله‌های معظم هستن رو نگه می‌داشتم.

    متاسفانه من میونه‌ی خوبی با فرانت اِند ندارم :( ولی از گوگل خوب بلدم استفاده کنم! :))
    سلام علی آقا. ممنون که به ما سر زدی و اظهار لطف نمودی. 
    به رسم ادب بازدیدی از وبگاه شما شد. مطالب طاها و سارا را هم خواندم. 
    حسن عاقبت؛ عافیت و موفقیت شما را آرزومندم. یا حق!
    پاسخ:
    سلام علیکم. ممنون!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی