پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

حاج خانوم، همسایه دیوار به دیوارمون بود و خیلی پیر بود؛ عینک ته‌استکانی داشت و به سختی و با استفاده از عصا راه می رفت؛ بیشتر اوقات روی سکویی که شوهرش قبل از فوتش کنار در خونه درست کرده بود، نشسته بود و با زن های همسایه که از روبروی خونه‌شون عبور می کردن خوش و بش می کرد؛ اگه من از جلوش رد می شدم حتمن یه کاری بهم می سپرد: علی جان! داشتی برمی گشتی دو تا نون هم برای من بگیر... علی جان، مادر، بیا ببین این ماهواره من چش شده، دوباره بَفرَک (برفک) نشون می ده... علی جان، مادر، بیا این پولو بگیر برو یه خرده میوه بیار برام، امشب بچه ها میان خونه... خودم بیام عروسیت برقصم ایشالا.... اگر هم من چند روز از خونه بیرون نمیومدم، حتما میومد زنگ خونه رو می زد و یه کاری بهم می داد که براش انجام بدم. 

پنج شیش تا بچه داشت که همه ازدواج کرده بودن و معمولن دو هفته یه بار، همه با هم میومدن دیدنش. هر وقت کوچه پر از ماشین می شد می فهمیدیم که حاج خانوم مهمون داره؛ مامانم تعریف می کرد که هر وقت کنارش می شینه، عکس یکی از نوه های دم بختش رو درمیاره و بیست دقیقه ازش تعریف می کنه: اون موقع ها مجرد بودم، اما وقتی با پروین برای اولین بار رفتم پیشش، از خوشحالی اشک توی چشماش حلقه زد؛ بهش گفتم باید برای عروسی من خودش رو آماده کنه، بهش گفتم مطمئنم از همه بهتر می رقصه و بهش گفتم حتماً باید با من توی ماشین عروس بشینه؛ حاج خانوم می خندید و اشک می ریخت و صد البته که دیگه با مادر من درباره هیچ کدوم از نوه هاش صحبت نکرد! 

البته حاج خانوم هیچ وقت عروسی من نیومد. چند ماه قبل از عروسیم، یه بعد از ظهر که داشتم برمی گشتم خونه، دیدم که توی کوچه هزار تا ماشین پارک شده و نوه های قد و نیم‌قد حاج خانوم دارن بیرون از خونه بازی می کنن: حاج خانوم بیشتر از همیشه مهمون داشت.... 

مردن حاج خانوم، چرت ترین اتفاقی بود که توی اون دوره قبل از عروسیم اتفاق افتاد. بچه های حاج خانوم خونه رو تبدیل کردن به حسینیه و تا یک سال، مراسم های مختلف توش برگزار کردن؛ یه جورایی همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا این که بچه هاش تصمیم گرفتن خونه رو بکوبن و یه آپارتمان بسازن: کارگرها همه چیز رو خراب کردن. سکویی که حاج خانوم همیشه روش نشسته بود، الان دیگه اصلا وجود نداره و به جای اون یه صدایی به وجود اومده که هر دفعه توی راه پله خونه بابام می پیچه و می گه: علی جان! مادر چرا بغض‌تو قورت می‌دی؟ خُب رسم دنیا اینه دیگه... گریه کن مادر... گریه کن... گریه کن... و قورت دادن اون بغض لعنتی، از سخت‌ترین کارهاییه که بعد از فوت حاج خانوم انجام می دم.

نظرات  (۴)

  • پـــــر ی
  • بچه های خوبی داشته ولی.
    پاسخ:
    بله، بچه های خوبی بودن.
    یکی از بچه هاش، یکی از بازیکن های معروف فوتبال کشورمون بوده!
  • دل‌آرام میم سین
  • هعی، هعی...
    لحن نوشته‌ت بعد از مرگش رو دوست داشتم. 
    پاسخ:
    این که یه کمال‌گرا از نوشته آدم تعریف کنه نشونه خوبیه؛ ممنون.
  • مریــــ ـــــم
  • اول قلتم باعث لبخند شد لبخند عمیق
    و بعد باعث یه حزن یه غم شد
    هم برای اینکه حاج خانومی دیگه نبود تا تو عروسیت برقصه هم برای اون سکو 
    پاسخ:
    برای من همه ش بغضه لعنتی....
  • ساده خانم
  • چقدر شما مهربان و مردم دار هستی. قدر این خصوصیتتون رو بدونین. من هم یک چنین خانمی در همسایگی خانه پدری داشتم. الان وقتی یادم میاد دلم براشون خیلی تنگ میشه. بعد از ازدواجم نشد که خیلی بهشون سر بزنم و ایشون منو خیلی دوست می داشت و خودش هم بدلیل سقوط از ارتفاع سالهای آخر زمینگیر شده بود و نمیتونست بیاد دیدنم.... وقتی شنیدم که از دنیا رفت شوکه شدم. انگار یک سیلی سخت خوردم. بقدری با خودم درگیری داشتم که فکر مرگ رو نکرده بودم و همش میگفتم الان انقدر حالم خوب نیست که برم دیدنش. بسیار زن ساده و زلالی بود و همسر اول حاجی بود و دل نازک و... اما هیچوقت ازم گله نکرده بود. فقط به مادرم میگفت دلم براش تنگ شده. باورتون نمیشه الان حدود هشت سالی از مرگش میگذره و من هنوز وقتی یادشون میفتم بغض و اشک... فقط دلم خوشه که یکبار با دختر کوچکم رفتم... ولی فقط یکبار....  
    گاهی وقتها آدم دلش میخواد پیش یک نفر امین به گناهان خودش اعتراف کنه. گناهانی که هیچکس جز خودت از بزرگی و زشتی اونها خبر نداره.
    پاسخ:
    ممنون!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی