پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

امیرحسین از من بزرگ تر بود و با مادرش تنها زندگی می کرد؛ هیکل متناسبی داشت و صورت و بدنش خیلی عضلانی بود، اهل نماز و روزه بود و بیشتر از این که با ما و همسن و سالای خودش بگرده، با بزرگترها و ریش‌سفیدای محله دم‌خور بود؛ بعد از فوت پدر مرحومش، هیچ وقت بدون پیراهن سیاه ندیدمش، حتا شب ها که برای دویدن از خونه بیرون می رفت، با گرمکن مشکی ورزش می کرد؛ بهش اخطار می دادیم که تو تاریکی شب با لباس سیاه توی خیابون ورزش می کنی ماشین ها نمی بینندت؛ اون قدر بهش گیر دادیم که رفت یه سری نوار شب‌تاب جاهای مختلف لباس و شلوارش چسبوند... تقریبن هر شب می دوید. 

مهندس عمران بود و کار سازه انجام می داد؛ به نظر من که توی کارش خیلی حرفه ای بود و ما هر وقت مشکل ستون و سازه داشتیم بهش تلفن می زدیم یا می رفتیم پیشش؛ اما بعد از یه مدتی تغییر رشته داد و تحصیلاتش رو توی رشته حقوق به اتمام رسوند و توی یکی از محله های اطراف خودمون یه دفتر حقوقی تأسیس کرد که ما برای کار ستون و سازه می رفتیم اون جا پیشش! عاشق شبکه مستند سیما بود و به شدت مستندها رو پیگیری می کرد؛ هر وقت که می رفتیم پیشش درباره مستندی که شب قبلش دیده بود بود صحبت می کرد و توضیح می داد که چقدر از دیدن اون مستند لذت برده.... 

همون طوری که قبلاً توضیح دادم، من و سفیدگلی یه مدتی به شکل آماتور کار مستند سازی انجام می دادیم؛ همون موقع ها بود که یه روز امیرحسین بهم زنگ زد و گفت که یه پروژه غیراقتصادی رو شروع کرده و به جاهای خوبی رسیده و خلاصه این که برای ادامه کارش کمک می خواست؛ یادمه که توی یه قرائت خونه قرار گذاشتیم و با سفیدگلی رفتیم پیشش؛ لباس و شلوارش کاملاً سیاه بود، یه پرونده قطور و زرد روی میزش گذاشته بود، سلام و احوالپرسی کرد و بعد از این که با شوق و ذوق توضیح داد که چقدر از آخرین مستندی که دیده لذت برده، بالاخره شروع کرد درباره پرونده ای که جلوش بود صحبت کرد: 

نمی دونم از کجا آدرس و شماره تماس همه خانواده های شهدای محله رو که حدود پنجاه تا بودن پیدا کرده بود و بعد از این که باهاشون تماس گرفته بود، متوجه شده بود که حدود چهل تا از خانواده ها هنوز توی محله زندگی می کنن؛ از اون تعداد هم حدود سی تا از خانواده ها بهش اجازه ملاقات حضوری داده بودن؛ حدس می زنم پرونده ای که داشت خیلی کامل تر از پرونده های بنیاد شهید و بسیج و این جور جاها بود: عکس پرسنلی هر شهید، کپی رنگی از دست نوشته ها و تصاویر منتخب هر شهید، وصیت نامه، متن مصاحبه با اقوام درجه یک، خاطرات تلخ و شیرین اقوام با شهید و حتا مشکلات و درخواست های اقوام درجه یک هر شهید؛ کارش این قدر مرتب و تمیز بود که متقاعد شدم باید کمکش کنم و یه مدتی هم با هم کار کردیم. 

امیرحسین گاهی وقتا دور و ور مسجد می پلکید ولی بسیجی نبود؛ شغلش هم ربطی به ارگان های خاص دولتی نداشت که مجبور باشه توی محله واسه کسی جانمازآبکشی کنه؛ اما بعدها برام تعریف کرد که چطور شد که درگیر ماجرای خانواده شهدا شده بود: یه روز صبح که با اتومبیلش داشته می رفته سر کار می بینه که یه پیرزن وسط خیابون اصلی نشسته! بعد از این که پیرزن رو سوار ماشینش می کنه، می فهمه که مادر یکی از شهدای محله س که تنها زندگی می کنه و برای نون خریدن از خونه بیرون اومده که وسط خیابون از خستگی حالش بد شده؛ برای پیرزن نون می گیره، دم در خونه ش پیاده ش می کنه و تصمیم می گیره که یه کاری برای خانواده شهدا انجام بده.

نظرات  (۵)

  • پشمآلِ پشمآلو
  • خدا خیرش بده... من که تو مرحله نیت گیر کردم.
  • پـــــر ی
  • عجب کار جامعی انجام داده. خیلی دقیق و منسجم. 
    تبدیل شد به مستند؟
    پاسخ:
    عِهِهِم... نخیر...!
    لطفن دلیلش رو نپرسید!
    ادم بعضیا رو که میبینه با تعریف کلمه "مرد" احساس نزدیکی میکنه.
    خیلی خوبه.
  • مریــــ ـــــم
  • چه ادم جذابی!
    چرا اینجا رو زودتر پیدا نکردم! 
    عالی بود... ببخشید میپرسم این واقعی بود یا از خودتون نوشتین؟ اخه کمتر کسی میره با لباس شب رنگ تو خیابونا میدوئه. تو ایران لاقل....
    پاسخ:
    ممنون.
    واقعیه و هنوز هم هر شب می ره ورزش.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی