پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

نیما مؤدب و ساکت و درونگرا بود و ساز زدنش خیلی بهتر از حرف زدنش بود؛ در واقع، تا به امروز کسی رو از نزدیک ندیدم که مثل نیما ساز بزنه و باید اعتراف کنم که گاهی اوقات وسط حرف زدن نیما دوست داشتم بهش بگم که نیما جون لطفاً دهنت رو ببند و یکی از اون قطعات معرکه رو برامون اجرا کن. یه گروه موسیقی چهار نفره از بچه محلا بودیم و همه می دونستیم که هیچ کدوممون در حد و اندازه نیما نبودیم؛ بعد از یه مدتی دیگه خودش آهنگارو می نوشت و وقتی چیزایی که نوشته بود رو اجرا می کرد ما فقط می تونستیم گوش کنیم و لذت ببریم. 

دنیای نیما بدون موسیقی هیچ معنایی نداشت. همه زندگی نیما موسیقی بود: با موسیقی فکر می کرد، با موسیقی حرف می زد و حقیقتاً با موسیقی زندگی می کرد. شبی که برای کنسرتش دعوتمون کرد رو یادم میاد: مثل همیشه خونسرد و معمولی بود و بهمون توضیح داد که قراره آهنگی رو اجرا کنه که تا اون موقع برای کسی اجرا نکرده بوده؛ من نتونستم خودم رو به کنسرت برسونم ولی فردای کنسرت، بچه ها خیلی دقیق برام تعریف کردن که چه اتفاقی افتاده بود: نیما با سازش روی صحنه بوده و همون طوری که انتظار می رفته نورپردازی و فضاسازی به خوبی انجام شده. نیما همون طوری که نشسته بوده، ساز رو روی پاهاش نگه می داره و تمرکز می کنه؛ بعد از چند لحظه، در حالی که همه منتظر اجرای موسیقی بودن بلند می شه، با همون آرامش همیشگی که حرص آدم رو درمیاره، از جمعیت عذرخواهی می کنه و خیلی مؤدبانه صحنه رو ترک می کنه. 

ماجرای کنسرت رو که شنیدم با ماشین رفتم در خونه شون که ببینمش؛ خونه نبود و مادرش هم نمی دونست کجاس؛ دیروقت بود و من بعد از این که یه مقداری صبر کردم راه افتادم که برگردم خونه که توی راه نیما رو دیدم که داشت پیاده روی می کرد به سمت خونه و سازش هم روی دوشش آویزون بود؛ اومد توی ماشین نشست؛ زیاد می خندید و مشخص بود که خیلی حال خوبی داره؛ ازش پرسیدم چرا توی کنسرت آهنگش رو اجرا نکرده؟

نمی دونم اون روز کجا رفته بود و برای چه کسایی آهنگش رو اجرا کرده بود و ازش نپرسیدم چون می دونستم پرت و پلا جواب می ده، اما در همین حد متوجه شدم که وقتی رفته روی صحنه و وقتی که می خواسته شروع کنه به اجرای موسیقی، مدام از خودش می پرسیده که اینایی که اومدن آهنگ من رو گوش بدن دقیقا چه جور آدمایی هستن؟ بعد رفت صندلی عقب ماشین نشست و شروع کرد به اجرای یه قطعه طولانی که قطعا زیباترین قطعه ای بود که توی عمرم شنیده بودم.

نظرات  (۵)

  • پشمآلِ پشمآلو
  • من همش این پستارو میخونم بعد میرم تو فکر [هم تعجب، هم بهت، هم این که چق پاسیبیلیتی هس واقعا و دنیای من چق کوچیکه] بعد همیجو نمیتونم کامنتی بذارم... بعد گفتم نکنه یوقت حس دلسردی کنی ازین پستا دیگه نذاری... خیلی خوبه این داستان ادما...
    پاسخ:
    خیلی ممنون که می خونید و فکر می کنید درباره نوشته ها. دنیا خیلی جای عجیبیه، ولی ما انگار همون ده دوازده سال اول زندگی دست از تعجب کردن برمی داریم و یه سرگرمی پیدا می کنیم و خودمون رو مشغول می کنیم. همون طوری که توی پست چهلم گفتم، حداقل صد نفر دیگه هستن که باید درباره شون بنویسم؛ بعدش هم خدا بزرگه... به هر حال خیلی خوش حال می شم وقتی کسی نظرش رو می نویسه.
  • دل‌آرام میم سین
  • هر دفعه میام تو وبلاگت می‌خوام بیام نظر بدم که بابا! این گزینه‌ی دنبال کردن‌ت رو فعال کن! مرسی اه! :))
    این لوس‌بازیایی که اگه کسی بخواد بخونه هی میاد سر می‌زنه رو بذار کنار!
    هی تو خودم ریختم! هی! هی!
  • مجسمه ی متحرک
  • چه شخصیت دوست داشتنی و البته سخت فهمی داشته...
    پاسخ:
    نیما خیلی دوست داشتنی تر از اونیه که من نوشتم!
    وات د فاز؟!
  • مریــــ ـــــم
  • همم...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی