پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

سال ۸۹ وارد دانشگاه شدم. فضای دانشگاه ها در سال ۸۹ فضای جالبی بود: جنجال های ۸۸ تمام شده بود اما آتش گرمی زیر حجم وسیعی از خاکستر فعالیت سیاسی دانش جویان وجود داشت و خود را در همه وجوه و روابط دانشگاه نمایان می کرد. سخنرانی های مختلف در دانشگاه های مختلف به تشریح فتنه ۸۸ می پرداختند؛ در کل فضای جالبی بود. من وارد دنیای جدیدی شده بودم و فضای فکری و اعتقادی ام دستخوش تزلزل شده بود. 
در اثنای همان تغییرات مصمم شدم که وبلاگ جدیدی تأسیس کنم و تفکراتم را در آن استخوان بندی کنم! آن زمان اعتقاد داشتم که خداوند انسان ها را این قدر قوی خلق نکرده که بتوانند به راحتی به خودشان یا به یکدیگر آسیب برسانند و بنابراین خطاهای کوچکی که مرتکب می شوند، توسط خودشان یا اطرافیانشان به سادگی قابل شناسایی و تشخیص نیستند؛ اما در طولانی مدت ماجرا جدی تر می شود: انسان ها در فهمیدن این که چه کاری برای انجام دادن واجب تر است و چه راهی برای پیمودن درست تر است، به شدت ضعیف هستند و این به خاطر درگیر شدن بیش از حد آن ها در مسائل کم اهمیت زندگی و نگرانی های سطحی مثل خوراک و پوشاک و مسکن است؛ قطعا نَفَسِ حقیر از جای گرم بلند می شد. 
آن زمان به این باور رسیده بودم که برای بهتر زندگی کردن، اصولا باید از زندگی فاصله گرفت، اما نه آن قدر که دراویش و عرفا فاصله گرفته اند: اعتقاد داشتم که برای بهتر زندگی کردن، باید فقط، کمی از زندگی فاصله گرفت... مثلا سه متر! نام وبلاگ جدید را سه متر تا زندگی گذاشتم. هر وقت احساس می کردم که زیاد به زندگی چسبیده ام، فاصله می گرفتم و چیزی در سه متر تا زندگی می نوشتم؛ بیشتر درباره آدم ها و کارهایشان می نوشتم؛ البته آدم هایی که از درگیری های سطحی زندگی فاصله گرفته بودند. 
آن زمان به موضوع دفاع مقدس و به طور کلی «جنگ» علاقه پیدا کرده بودم؛ شهدا و جانبازان را قهرمانانی می پنداشتم که به راحتی فاصله خود را از زندگی مدیریت کرده اند. وارد کتاب خانه و کتاب فروشی که می شدم اول به سمت قفسه ادبیات دفاع مقدس می رفتم: آشنایی من با رضا امیرخانی، علی مؤذنی، احمد دهقان، مصطفا مستور و مهم تر از همه، مرتضا آوینی، از همان دوران آغاز شد. علاقه ای که به این دست از نوشته ها داشتم، صرفا به علت موضوع مدیریت فاصله از زندگی بود و نه پس زمینه مذهبی و سیاسی نویسندگان این نوشته ها؛ باری... در خیلی از مطالب سه متر تا زندگی، فاصله شهدا و جانبازان را از زندگی تشریح می کردم. خوانندگان سه متر تا زندگی، قشر مذهبی خاصی بودند که به شدت از نظر باورهای سیاسی و مذهبی با من احساس هم خویشی می کردند، گرچه برعکس این موضوع، صادق نبود. 
سه متر تا زندگی، طراحی ساده ای داشت. تصویری از مردی که سوار بر اسب بود و در دشت می تازید، بالای صفحه اصلی قرار داده بودم؛ چند سال از عمرش گذشته بود و خواننده های زیادی داشت؛ حدودا بیست نفر خواننده ثابت داشت که از میان آن ها دو خواننده وجود داشتند که به شدت پیگیر مطالب من بودند: یکی به نام آزاده که خبرنگار یکی از سایت های خبری وابسته به سپاه بود و برای من واضح بود که پسر است و در پوشش یک دختر حذب اللهی به فعالیت ـ به اصطلاح ـ فرهنگی در قالب وبلاگ پرداخته بود و دیگری سحر
سحر یک وبلاگ نویس ساده بود که زیر مطالبی که می نوشتم نظر می نوشت؛ ابتدا به موضوعاتی که در وبلاگ می نوشتم ابراز علاقه کرد و بعد، رفته رفته سؤالاتی که از من می پرسید شخصی تر می شد؛ پیگیر احوال من بود و اگر غیبتم در وبلاگ طولانی می شد، ابراز نگرانی می کرد. رفتار سحر باعث نگرانی من شده بود و از طرفی تغییرات جدیدی در زندگی شغلی من رخ داده بود. تصمیم گرفتم سه متر تا زندگی را حذف کنم؛ خودم را قانع کرده بودم که این تصمیم، ارتباطی به رفتار سحر ندارد؛ اما داشت.
سحر! تو با رفتار عجیبت باعث شدی وبلاگ گران بهایم را به همراه همه خواننده های مهربان و حذب اللهی اش از دست بدهم؛ ای کاش در ادامه زندگی خود توانسته باشی کمی بیشتر بر احساسات خود مسلط شوی. من تو را نمی شناسم و به همین دلیل قضاوت من درباره تو اعتباری ندارد؛ اما دل خوشی هم از رفتارت ندارم. 

نظرات  (۱)

  • مریــــ ـــــم
  • ای بابا
    عجب ادمی بود
    خب حالا توچرا اینقد حساس بودی؟
    میذاشتیش اون گوشه ته ته ذهنت و بهش کتر فک میکردی و سعی میکردی برات مهم نباشعه و یا حتی از شاتباه درش میوردی
    چمیدونم بلاخره یه کاری میکردی ولی وبتو پاک نمیکردی که بشه حسرت برات
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی