پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

سال ۸۸ وارد دانشگاه شدم. وارد یه دنیای جدید شده بودم. توهمات عجیب و غریبی داشتم: برای بهتر زندگی کردن باید از زندگی فاصله گرفت، البته نه اون قدر که دراویش و عرفا فاصله گرفتن، باید فقط یه خُرده از زندگی فاصله گرفت... مثلا سه متر! اسم وبلاگ جدید رو سه متر تا زندگی گذاشته بودم. هر وقت احساس می کردم که زیاد چسبیدم به زندگی، یه چیزی توی سه متر تا زندگی می نوشتم که یعنی از زندگی فاصله گرفتم. به موضوع دفاع مقدس و به طور کلی «جنگ» علاقه پیدا کرده بودم. شهیدا و جانبازا برام قهرمانایی بودن که فاصله خودشون رو از زندگی مدیریت کردن. وارد کتاب‌فروشی که می شدم اول به سمت قفسه ادبیات دفاع مقدس می‌رفتم؛ توی سه متر تا زندگی هم زیاد درباره شهدا می‌نوشتم. چند سال از عمر وبلاگ گذشته بود و حدودن بیست تا خواننده ثابت داشت که یکی‌شون سحر بود. 

سحر یه وبلاگ نویس ساده بود؛ خیلی پیگیر احوالم بود و اگه غیبتم طولانی می شد ابراز نگرانی می کرد؛ اول نسبت به موضوعات وبلاگم ابراز علاقه کرد و بعد یواش یواش سؤالات شخصی پرسید! رفتار سحر باعث نگرانی من شده بود و از طرفی تغییرات جدیدی توی زندگیم رخ داده بود. در نهایت تصمیم گرفتم سه متر تا زندگی رو حذف کنم.

نظرات  (۱)

  • مریــــ ـــــم
  • ای بابا
    عجب ادمی بود
    خب حالا تو چرا اینقد حساس بودی؟
    می‌ذاشتیش اون گوشه ته ته ذهنت و بهش کتر فک می‌کردی و سعی می‌کردی برات مهم نباشعه و یا حتی از شاتباه درش میوردی
    چمی‌دونم بلاخره یه کاری میکردی ولی وبتو پاک نمی‌کردی که بشه حسرت برات
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی