پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

داش عباس قدبلنده، کچله، بوره و چشاش قهوه ای روشنه؛ خیلی از کارایی که می کنه واسه م عجیبه، اما کنارش که می شینم و به حرفاش گوش می دم، آرامش عجیبی می گیرم؛ زندگی و زن و بچه رو ول می کنه و می ره سوریه می جنگه؛ تقریبن هر دو ماه یک هفته ایرانه و بقیه ش سوریه س. فکر کردن درباره داش عباس من رو غمگین می کنه: یه بار با پروین می خواستیم بریم بیرون گردش؛ دختر کوچیک داش عباس رو هم با خودمون بردیم بگردونیم. توی راه، یکی از سی دی های چاوشی رو که پروین آهنگاش رو دوست داشت گذاشته بودیم و دو نفری با چاوشی می خوندیم. اون روز سعی کردیم حسابی به دختر داش عباس خوش بگذره؛ هر چی که خواست براش خریدیم و هر جایی که خواست بردیمش؛ بعدن مادرش برامون تعریف کرد که توی انشای مدرسه ش نوشته که دوست داره پدر و مادرش توی ماشین بشینن و با همدیگه آواز بخونن... فکر می کنم نوشتن درباره داش عباس کار من نیست.

نظرات  (۱)

متاسفانه خانواده های شهدا گاها کمبودهای شخصیتی و روانی دارند که بنا به شرایطشون و تقدسی که به مرگ پدر میدن نادیده گرفته میشه؛ اما این مشکل هست و بعدا مشکلات بزرگتری برای خانواده هاشون ایجاد میکنه.
یک جور سم پنهان بیماری زا اما مثبت پندارانه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی