پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

هدیه ده دوازده سالی از من بزرگتر بود و همکلاسی دوره ارشدمون بود؛ بیشتر اوقات با من و محسن میومد شمال؛ دو سه تا تلفن همراه داشت و همیشه سرش توی گوشی هاش بود؛ هیکل درشتی داشت و هر از چند گاهی درباره هیکل لاغر من نظر می داد و می گفت که چقدر ماکارونی با سس سفید می تونه به چاق شدنم کمک کنه؛ هر هفته چک می کرد که ماکارونی با سس سفید خوردم یا نه؟

هدیه مجرد بود و تنها نگرانی زندگیش، بعد از کم کردن وزن، عاقبت به خیر شدن خواهر و برادر کوچک ترش بود که البته اون ها هم مجرد بودن؛ درباره خواهرش زیاد صحبت نمی کرد ولی ظاهرن من خیلی اونو یاد برادرش می انداحتم که اهل فیلم و سینما بود؛ هر هفته هارد می آورد تا برای برادرش فیلم های جدید بریزم و نظرات برادرش رو درباره فیلم به من منتقل می کرد؛ اون اواخر سلیقه برادرش دستم اومده بود: فیلم های مینیمال و عاشقانه ای مثل پسربچگی و ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت رو خیلی دوست داشت.

هدیه به زبان انگلیسی مسلط بود و کارشناسی ارشد زبان فرانسه از دانشگاه کرمانشاه داشت؛ معماری رو به خاطر علاقه شدیدش به ساختن ساختمون شروع کرده بود؛ توی یه شرکت تجاری کارای مربوط به صادرات و واردات انجام می داد و تقریبا هر هفته به یکی از کشورهای اروپایی سفر می کرد.

هدیه همه سرمایه زندگیش رو که حدود یه میلیارد تومن بود برای یه کار تجارتی سرمایه گذاری کرد؛ اما بارش توقیف شد و همه سرمایه ش از بین رفت؛ یکی دو هفته هیچ خبری ازش نداشتیم؛ اولین روزی که بعد از اون ماجرا اومد شمال، اصلن صحبت نمی کرد و سرش بیشتر تو گوشی رفته بود؛ توی مسیر رفت حتا یه کلمه هم صحبت نکرد. وقتی رسیدیم دانشگاه، هدیه با ما سر کلاس نیومد و به جاش رفت ساحل.

نظرات  (۱)

باورم نمیشه همه ی اینا تجربه های خودتون باشه...
پاسخ:
ممنون که می خونید. همه شون تجربه خودمه و تا این جا حتا یک چهارمش هم ننوشتم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی