پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

سپیده لاغر و قدبلند بود، پوستش رنگ سفید عجیبی داشت و معمولا تُرّه ای از موهای طلاییش ناخواسته بیرون از مقنعه اش می افتاد؛ خیلی مؤدب و موقّر و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود؛ همیشه لبخند می زد، اما هرگز ندیدم با کسی شوخی کنه؛ منش خاص خودشو داشت؛ گاهی وقتی باهاش صحبت می کردم احساس می کردم دارم با یه دختربچه دوازده ساله خجالتی صحبت می کنم؛ از پوشش و سایر ظواهرش مشخص بود که خانواده خیلی ثروتمندی داره؛ تقریبا همه می دونستن که خونه شون توی بهترین محله کرجه و بین بچه های ورودی دانشگاه شایعه بود که خانواده شون از خانواده های اصیل هستند و نصبشون می رسه به خاندان پهلوی معروف؛ البته برای من خیلی مهم نبود و درباره درستی غلطی این مسأله مداقّه ای نکردم... اصولا من شناخت کاملی نسبت به سپیده نداشتم.

اسم این پومودورو رو سپیده گذاشتم و درباره سپیده توضیح دادم، اما واقعیت اینه که موضوع این پومودورو یه نفر دیگه س و من برای جالب تر کردن این داستان آبکی می خواستم از یه تکنیک کشکی استفاده کنم؛ موضوع این پومودورو کسی نیست جز: ماهان؛ پس قاعدتا باید در ادامه درباره ماهان بنویسم:

خیلی ها دور و ور من بودن که ـ الکی یا راستکی ـ عاشق شدن و بعدش توی عشقشون شکست خوردن و یه مدتی غمگین بودن، اما هیچ کس رو ندیدم که مثل ماهان با شکست عشقی برخورد کنه. ماهان مثل سپیده، لاغر و قدبلند بود و خونواده ش هم مثل اونا خیلی پولدار بودن؛ پدرش جراح قلب بود و توی یکی از بهترین محله های تهران، یه خونه باغ بزرگ داشتن؛ مثل سپیده خجالتی و مؤدب و خلاصه دقیقا نسخه مذکر سپیده بود! اما سپیده به سعادت رسید و ماهان....

بعد از این که سپیده و ماهان سه سال با هم بیرون می رفتن و رفیق گرمابه و گلستان شده بودن، همه بچه ها فکر می کردن که این دو تا حتما قرار و مداراشونو گذاشتن و احتمالا به زودی ازدواج می کنن و این حرفا... یه روز ماهان اومد به من گفت فلانی! می خوام باهاش ازدواج کنم اما نمی دونم چطوری بهش بگم. منم که تازه تجربه هُدا رو پشت سر گذاشته بودم و از میانجی گری توی این جور مسائل دل خوشی نداشتم، بهش گفتم ماهان، هر کاری می کنی فقط حواست باشه... کسی رو واسطه قرار نده؛ خودت برو جلو حرفتو بزن... از تجربه م براش تعریف کردم و قانعش کردم که خودش باهاش صحبت کنه؛ ماهان رفته بود جلو و بهش ماجرا رو توضیح داده بود؛ سپیده ولی بهش گفته بود که تو برای من مثل داداش می مونی، نه بیشتر و نه کمتر...

ماهان قاطی کرد و چند ماه دانشگاه پیداش نشد؛ بعدا فهمیدیم که رفته به ده اجدادیشون توی خرقان و اون جا تنهایی زندگی می کنه؛ ظاهرا بیشتر وقت روز رو به گشت و گذار و تفکر می گذرونده... موضوع پایان نامه کارشناسی ش هم برج های خرقان انتخاب کرد و بعد از اتمام کاشناسی، در شرایطی که سپیده با یه نفر دیگه که پدرش گفته بود ازدواج کرده بود و ماهان می دونست که باید خیلی سریع خودش رو مشغول یه چیز خیلی جدی کنه، کارشناسی ارشد توی یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شد و الان هم همون جا مشغول تدریسه.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی