پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

اون موقع که با ایمان توی مدرسه همکلاسی بودیم و هنوز خیلی بچه بودیم، یه گروهی از دبیرستانی های محله بودن که توی راه برگشت به خونه اذیتمون می کردن؛ وقتی دیدم ایمان برای ترسوندنشون لباس های کاراته شو زیر لباس فرم مدرسه پوشیده و می گه: «اگه خواستن اذیتمون کنن، همون جا این لباسا رو پاره می کنم تا لباس کاراته و کمربند زردمو ببینن و فرار کنن...» فهمیدم چقدر آدم شجاعیه و خیلی ازش خوشم اومد.
اون موقع که دانشگاه مشهد قبول شد و رفت اون جا، عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشون شد که مشهدی بود و چند سال از خودش بزرگتر بود؛ وقتی دیدم با وجود مخالفت های پدر و مادرش تصمیم گرفته بود که حتما باهاش ازدواج کنه و به من می گه: «احساس می کنم تا الان، هر چقدر که توی زندگیم نفس کشیدم به خاطر این بوده که این دختر رو ببینم و از این به بعد، هر نفسی که می کشم به خاطر اینه که خوشبختش کنم...» فهمیدم از اون چیزی که فکر می کردم شجاع تره و خیلی بیشتر ازش خوشم اومد. 
اما اون موقع که دیدم به خاطر احترام به پدر و مادرش از بیخ بیخیال دختره شد و برای همیشه از مشهد به تهران اومده و می گه: «ربطی به دختره نداشت... درآمدها توی تهران بیشتره...» فهمیدم که شجاع ترین آدمیه که می شناسم و واقعا بهش حسودیم شد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی