پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

هومن صالح غفاری، اولین دوست صمیمی من بود و از نظر ظاهری خیلی شبیه هری پاتر بود (دقیقاً شبیه این عکس بود): موهای لخت و صاف داشت و عینک گرد می زد؛ دوم دبستان بودیم که با هم آشنا شدیم و چون همسایه هم بودیم مادرش هم با مادر من دوست شده بود. بابا و مامان هومن که اصالتاً سبزواری بودن، بعد از هومن دیگه نتونسته بودن بچه دار بشن و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بودن. 

هومن مؤدب و باهوش بود؛ عاشق بازی کردن با ماشین های اسباب بازیش بود و کلا به موضوع اتومبیل خیلی علاقه داشت. چند تا ماشین اسباب بازی بزرگ داشت که اون ها رو خیلی دوست داشت. جلوی یکی از اون ها که قهوه ای بود رو یه نخ ضخیم چند متری وصل کرده بود و با استفاده از کشیدن ماشین کارهای خارق العاده انجام می داد؛ من از دیدن شیرین کاری های هومن با ماشین هاش واقعاً لذت می بردم و مطمئن بودم هیچ کدوم از آدم هایی که توی زندگیمی می شناختم نمی تونن این قدر با مهارت با ماشین هاشون بازی کنن. 

تقریباً هر روز بعد از ظهر با همدیگه بیرون قرار می ذاشتیم که بریم دوچرخه بازی یا فوتبال. اگه اون میومد زنگ خونه ما رو می زد و من خواب بودم، مامانم در رو براش باز می کرد و میاوردش بالا تا من از خواب بیدار شم و با هم بریم بیرون بازی کنیم؛ مادر اون هم همیشه همین کار رو می کرد؛ روزی چند ساعت با همدیگه بیرون بودیم، بازی می کردیم و حرف می زدیم. هومن همون قدر که به ماشینای اسباب بازیش مسلط بود، به دوچرخه سواری هم مسلط بود و حرکت های جالبی انجام می داد؛ البته ما به مامانامون قول داده بودیم که فقط توی خیابون خودمون و خیابون پشتی بازی کنیم؛ ولی تو همین دو تا خیابون هم کلی جا پیدا کرده بودیم که اگه با سرعت با دوچرخه ازشون رد می شدیم، دوچرخه یه پنج سانتی از روی زمین جدا می شد و کلی حال می داد. توی خیابون پشتی یه کلوپ هم بود که توش چند تا دستگاه پلی استیشن بود؛ همیشه چند تا از بچه محلامون اون جا بودن و بازی می کردن؛ من هم دوست داشتم برم باهاشون بازی کنم ولی چون هومن دوست نداشت، هیچ وقت نرفتیم. 

یک سالی از آشنایی من و هومن گذشته بود و پدر من برای خونه یه رایانه خریده بود. من اجازه داشتم روزی یه ساعت با رایانه بازی کنم؛ چون هومن از کامپیوتر بازی خوشش نمیومد، مجبور بود یه ساعت دیرتر بیاد دنبال من؛ یه روز بهم گفت که توی این یه ساعتی که من نیستم خیلی حوصله ش سر می ره و من هم بهش قول دادم که دیگه کمتر کامپیوتر بازی کنم. 

بعد از گذشت دو سه سال از دوستی من و هومن، ما از اون محله اسباب کشی کردیم و به یه محله خیلی دور رفتیم ولی ارتباط من با هومن قطع نشد؛ به همدیگه تلفن می زدیم و حداقل ماهی یه بار برای هم نامه می نوشتیم؛ یادمه توی یکی از نامه هاش خیلی کنجکاو بود که برادر کوچیک من که تازه به دنیا اومده بود چه شکلی شده؛ اون روزی که اون نامه دستم رسیده بود، اتفاقا بابای من موهای داداشمو کوتاه کرده بود؛ براش نوشتم که موهای طلایی داره و یه دسته از موهاشو ریختم توی پاکت نامه. هومن هم برای من عکسایی از خودشو مامان باباش توی نامه می فرستاد. 

یه روز هومن زنگ زد خونه مون و گفت که مامانم یه بچه به دنیا آورده ولی خودش از دنیا رفته؛ توی خونه شون صدای گریه میومد؛ گفت که دارن می رن سبزه وار و خودش از اون جا با من تماس می گیره؛ دیگه با من تماس نگرفت و من هم هر چقدر تلاش کردم نتونستم پیداش کنم.... توی این بیست سالی که گذشته من خیلی بهش فکر کردم؛ بیشتر دوست دارم ببینم چی کاره شده و الان اوضاعش چطوره؛ دوست دارم بدونم اصلاً اونم به من فکر می کرده یا نه؟

نظرات  (۳)

هنوز دنبالش میگردی؟
پاسخ:
حیلی کم‌تر از گذشته....
اسمشو توی یه فایل ورد مربوط به سایت dpi.ir دیدم.
عکسی ازش نبود نمیدونم خودشه یا نه ولی اگه بخوایی می تونی باهاش تماس بگیری
احتمالا خودشه چون «هومن صالح غفاری» همچین اسم فراگیری نیست.
 
  • مریــــ ـــــم
  • اخ...
    ای وای
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی