پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

آقا رسول حدودن چهل سالش بود، متأهل بود و دو تا دختر کوچیک داشت که عاشقشون بود؛ بور بود و چشمای سبز درشتی داشت؛ قدبلند و خوش هیکل بود و توی صحبت کردن و انتخاب کلماتش سبک و منش خاص خودشو داشت؛ مدیر یکی از شعبه‌های رسمی فروش و خدمات پس از فروش لوازم خانگی ال‌جی بود؛ من هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و از طریق یکی از دوستان مشترک به ایشون معرفی شدم. به عنوان حسابدار اون جا استخدام شده بودم و مدت خیلی کمی اون جا شاغل بودم. آدم‌های زیادی اون جا رفت و آمد می کردن: تکنسین‌ها، کارمندها و مشتری‌های معمولی؛ اما مهم‌ترین آدمی که اون جا بود، مدیر اون جا، ینی خود آقا رسول بود: زودتر از همه میومد و دیرتر از همه می‌رفت. همیشه جدی و گاهی عصبانی بود، به غیر از وقتایی که خانومش باهاش تماس می‌گرفت... وقتی خانومش باهاش تماس می‌گرفت، اگه مشغول کار بود، کارش رو رها می کرد؛ اگه توی جلسه با یه مدیر بالادستی بود، عذرخواهی می‌کرد و از جلسه خارج می‌شد؛ اگه مشغول صحبت کردن با تلفن بود و خانومش میومد پشت خط، قطعن مکالمه رو قطع می‌کرد؛ اگه لحنش عصبانی و جدی بود، مثل یه دختربچه پنج ساله لوس و مهربون می‌شد. پس‌زمینه همه رایانه‌های شعبه، تصاویر مختلفی از دخترهای آقارسول بود و حتا بعضی از دیوارهای شعبه هم مزین به تصاویری از نوزادهایی بود که بعدن متوجه شدم دخترای آقارسول هستن.

خیلی اهل معاشرت بود؛ بعد از ظهرها که شعبه خلوت می شد و فقط من و خودش می موندیم که حساب کتابا رو انجام بدیم، با من صحبت می‌کرد و از خاطراتش می‌گفت و تجربه‌هاش؛ می‌گفت وقتی سنش کمتر بوده اهل همه جور خلافی بوده و از وقتی که با خانومش آشنا شده دیگه دور و ور خلاف و دودودم نرفته و همه چی رو گذاشته کنار. آقا رسول اهل لفظ‌بازی و ریاکاری نبود و اولویت‌های زندگیش کاملن واضح بود: اول خونواده و بعد کار.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی