پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

آقا امیرعلی دو تا زن داشت: زن اولش نمی دونست که یه زن دیگه هم داره (یا شایدم می دونست؟!) اما زن دومش که می دونست زن دومه (!) حسابی زن اولش رو مسخره می کرد و پشت سرش می خندید؛ آقا امیرعلی ناراحت می شد، ولی واقعن هر دو تاشونو خیلی دوست داشت و خیلی هم باهاشون مهربون بود. آقا امیرعلی صاحب یه انتشارات بود و برای خودش دفتر و دستکی داشت؛ با این که به عنوان گرافیست اون جا استخدام شده بودم ولی همه جور کاری ازم می کشید؛ یه پسر دبیرستانی هم از زن اولش داشت که خیلی ساکت ولی باهوش بود؛ پسرش می دونست که باباش دو تا زن داره و یه جوری این موضوع رو بین خودشون حل کرده بودن. بر خلاف آقا امیرعلی که خیلی سرحال بود و همیشه شلوغ می کرد، پسرش خیلی درونگرا و ساکت بود و من همیشه فکر می کردم که مشکل افسردگی در سنین نوجوانی داره، که خیلی غیرطبیعی نیست. 

آقا امیرعلی به نظر من موجود خیلی فعالی بود: دکترای ادبیات داشت و توی یکی از بهترین دبیرستان های تهران، ینی مدرسه البرز، که پسرش هم همون جا درس می خوند، تدریس می کرد؛ وقتی میومد توی انتشارات، خیلی سریع مشغول به کار می شد و دائما مشغول انجام دادن کارهای اون جا بود؛ یه تلویزیون کوچیک قدیمی توی اتاقش بود و همه خبرهای ریز و درشت مملکت رو از طریق تلویزیون دنبال می کرد؛ اعتقاد داشت که آموزش مهمترین اتفاقیه که توی زندگی هر انسانی می افته و از طریق آموزشه که می شه دنیا رو تغییر داد؛ نمی دونم بالاخره تونست از طریق آموزش دنیا رو تغییر بده یا نه ولی می دونم که از طریق چاپ و فروش کتاب های کمک آموزشی زندگی خوبی برای خودش درست کرده بود و چند سر عائله رو سیر می کرد.

اون انتشارات، اولین جایی بود که رسماً استخدام شده بودم و با این که درآمد زیادی نداشتم، خیلی زمان و انرژی زیادی براش می ذاشتم؛ تازه بیست سالم شده بود، دانشجو بودم و با این که کارش ارتباطی به رشته تحصیلیم نداشت، خیلی خوشحال بودم که مشغول کار شدم؛ بعد از این که اون جا شاغل شدم وضعیت تحصیلم به شدت افت کرد. اوایل کارهای پشت میزی انجام می دادم مثل طراحی جلد و صفحه بندی و این چیزا؛ یه خرده که گذشت مشخص شد که سلیقه من توی طراحی خیلی با استانداردهای هنری (!) آقا امیرعلی همخونی نداره و علاوه بر کارهای قبلی، یه سری کارهای پادویی هم افتاد گردن من: برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد می رفتم، برای یه سری نامه نگاری ها به اداره پست می رفتم و خلاصه از این جور کارا.

حدود یه سال اون جا کار کردم... کارایی که اون جا انجام می شد خیلی مورد علاقه من نبود، حقوقش خیلی زیاد نبود، رابطه م با آقا امیرعلی صمیمی شده بود و گاهی ازم می خواست یه دروغایی به زن اولش بگم که ارتباطش با زن دومش تابلو نشه و به غیر از اینا از درسم هم افتاده بودم: یه روز با شیرینی رفتم تو دفترش و بهش گفتم دیگه نمیام و کلیدایی که بهم داده بود رو بهش پس دادم؛ ناراحت شده بود و می گفت اگه بحث مالیه حاضره حقوقم رو بیشتر کنه، اما من هر کاری که اون جا بود رو یاد گرفته بودم: خریدن کاغذ، قرارداد بستن با مؤلف، تایپ، صفحه بندی و طراحی جلد، چاپ، صحافی، برش کتاب و بسته بندی و حتا دریافت مجوز و توزیع و فروش کتاب... واقعن در زمینه کتاب هیچ کاری نبود که توی اون انتشاراتی انجام نداده باشم....

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی