پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

آخرای شب بود. عمه‌زهرا که تازه خونه‌شو عوض کرده بود بهم زنگ زد که یه مشکلی دارم با خونه جدید؛ پا شدم رفتم اون جا، دیدم خونه‌ش پر از کفتره: «علی! اینارو می‌بری بیرون؟» پریدم یکی از کفترا رو محکم گرفتم، دو دستی... اما کفتره هیچ تقلایی نمی‌کرد؛ انگار از بس محکم گرفته‌بودمش سکته کرده‌بود یا یه همچین‌چیزی و خلاصه مرده بود؛ ولش کردم تا از بین دستام بیفته روی قالیِ هزارنقشِ پذیرایی. عمه‌زهرا ترسید و عصبانی شد: «علی؟! من گفتم بندازش بیرون، نگفتم بکشش که...» گفتم نگران نباش عمه، می‌ندازمش بیرون... و روی زانو نشستم که کبوتر مرده رو بردارم، اما کبوتر مرده بخشی از نقشِ فرش شده بود و دست من دیگه بهش نمی‌رسید.

نظرات  (۲)

  • حامد سپهر
  • شاید هم بهشت وجهنم ساخته‌ی ذهن زمینی ماست

  • ستاره‌ی آبی
  •  شبیه خواب‌های منه

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی