پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

خسته‌ام. انگار دارم از قلعه‌رودخان برمی‌گردم و سه‌هزار تا پله جابه‌جا شدم. چیز مشخص و منظمی توی ذهنم نیست که ارزش نوشته شدن داشته باشه. سرم گیج می‌ره و درد می‌کنه. یه بی‌خوابم که هنوز بالغ نشده و حتا نمی‌دونه روزی چند ساعت می‌خوابه. دل‌ودماغ مهمونی رفتن و شلوغی ندارم. صبح‌ها زودتر بیدار می‌شم که شب‌ها عمیق‌تر بخوابم، روزها قهوه می‌خورم تا هوشیارتر باشم و باحوصله و شب‌ها قرص می‌خورم که بی‌هوش بشم و عمیق بخوابم. جابجا می‌شم توی خیابونای کثیف، پیاده‌روی می‌کنم تا معصومه برسه و شرکت رو باز کنه. خدا کنه امروز شاخص بورس بالا باشه. 

معصومه روحیه خوبی داره، معمولن خوش‌حاله و توی دنیای خودشه، مخصوصن اگه شاخص بورس بالاتر باشه که دیگه صبح‌ها با صدای بلند آهنگای دری‌وری گوش می‌ده؛ خوشم میاد حالش خوب باشه، منم سر ذوق میاره، برای همین همیشه قبل از این که برسم شرکت با خودم می‌گم خدا کنه شاخص بورس بالا باشه؛ اگه شرکت شلوغ باشه، خیلی اروپایی میاد و برای تک‌تک همکارا آرزوی سلامتی و داشتن یه روز خوب می‌کنه و می‌ره برای آماده کردن صبحونه؛ اگه کسی نباشه و فقط خودم و خودش باشیم اما خبری نیست از آرزوی سلامتی و کارما و انرژی مثبت، به جاش پشتِ سرِ همه بدگویی می‌کنه و به همه فحش می‌ده و می‌خنده؛ مطمئنم اگه با کس دیگه‌ای تنها باشه پشت سر منم حرف می‌زنه و مسخره‌م می‌کنه؛ چهل‌وپنج‌شیش سالشه، اما خیلی خوب مونده؛ موها، مژه‌ها و ابروهاش قرمز حناییه و معمولن یه آرایش مختصری داره؛ همیشه صندل می‌پوشه و ناخونای پاشو لاک مشکی می‌زنه و همیشه وقتی کفش و جورابمو درمیارم و دمپایی می‌پوشم یه تیکه‌ای به من می‌ندازه: «حال می‌کنی برا خودت با دمپاییا.... ببین این جا تا وقتی بهت نیاز دارن هر کاری بکنی کسی چیزی بهت نمی‌گه... تا وقتی بهت نیاز دارن می‌تونی دمپایی بپوشی، اماحواست باشه، اگه بهت نیاز نداشته باشن سر همین دمپایی پوشیدن اخراجت می‌کنن...» انگار قرمز ابروها و مژه‌هاش توی چشمش منعکس می‌شه و قهوه‌ای چشماشو قرمزتر نشون می‌ده؛ وقتی یه سؤالی ازم می‌پرسه یا یه کاری باهام داره مجبورم تو چشماش نگاه نکنم تا عوض شدن رنگاش حواسمو پرت نکنه؛ عاشق اینه که موهاشو مشکی رنگ کنه، اما چون همیشه خودش موهاشو رنگ می‌کنه هیچ وقت اون طوری که می‌خواد خوب درنمیاد؛ شوهرش بی‌کاره و یه دختر داره که بچه‌مدرسه‌ایه؛ خودش می‌گه از وقتی شوهرم بی‌کار شده دیگه باهاش حرف نزدم: «بهم می‌گه چندرغاز پول درمیاری اونم می‌بری می‌ذاری تو بورس، منم خودمو راحت کردم دیگه بهش هیچی نمی‌گم... آره دوست داره پولارو بدم بهش بره خرج ول‌معطلی ورفیق‌بازیش کنه...» معمولن از پدر و مادر خودش و شوهرش شاکیه که چرا با این که می‌تونن، بهشون کمک نمی‌کنن و این که چرا توی این سن، هنوز اجاره نشینن و درگیر بدبختیای اجاره‌نشینی؛ تعریف می‌کنه که هر بار پدرش چطوری دست رد به سینه‌ش می‌زنه و می‌گه تو کم‌صبر و لوس و کم‌حوصله بار اومدی: «فهمیدی چی شد؟ من دارم کرایه‌خونه رو خودم می‌دم، اون وقت بابام بهم می‌گه تو لوس بار اومدی...» بعد یاد شوهرش می‌افته و عصبانی‌تر می‌شه: «حالا آسایش من هیچی، انگار نه انگار بابای این بچه‌س؛ انگار آینده این دختر واسه‌ش اهمیت نداره... ای کاش درد زایمان تحمل می‌کردی بلکه به خودت میومدی... نمی‌دونم جواب سؤالای بچه روچی باید بدم... بگم دخترم بابات افسرده شده دیگه سر کار نمی‌ره؟» و بعد منتظر می‌مونه من یه عکس‌العملی نشون بدم یا یه حرفی بزنم؛ به چشم من مادر فداکاریه؛ به خودش افتخار می‌کنه دخترشو با پول خودش فرستاده کلاسای آرایشگری و در حالی که مغرورانه لبخند می‌زنه تعریف می‌کنه: «بابا مامان ما که به فکرمون نبودن، از این شوهر منم که آبی گرم نمی‌شه، ولی خب... گفتم این دختر اگه از دانشگاه اومد بیرون و مثل این همه آدم بیکار بود، حداقل یه هنری بلد باشه؛ با حقوق خودم فرستادمش کلاس... ما که نتونستیم درست زندگی کنیم، بلکه این بچه بتونه...»

نظرات  (۱)

  • 1 بنده ی خدا
  • از یجایی به بعد با خوندن نوشته ها یاد شخصیت اصلی مرد فیلم پل چوبی افتادم

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی